خرید بک لینک
صبح عجیب و غریب و پرماجرایی داشتیم...

از گم شدم یا نه بهتره بگم غیب شدن عابربانک و کارت ملی آقای خونه بگیرین تااتفاق عجیبترش خراب شدن در ورودی

بیخوابی دیشب زد به سرم و هرکاری کردم خوابم نبرد که نبرد...تو اینستا میچرخیدم که دیدم یکی از دوستام که بچه چهارماهه و شوهرش رو تو تصادف از دست داده چندتا پست گذاشته...دخترش رو میخواست...همسرش رو میخواست و نبودن...دلتنگ بود اونقد دلتنگ که تک تک کلمات پستش قلبم رو سنگین کرد یه دل سیر گریه کردم...اذان دادن با یه حال پریشون وضو گرفتم و ایستادم رو به قبله!!!

انقد اشکامو نگه داشتم که سلام نماز رو دادم بعد مثل ابر بهار باریدم و باریدم و خدا رو قسم دادم که هیچ پدر مادری داغ اولاد نبینه...چراغ هیچ خونه ای خاموش نشه...داغ هیچ عزیزی رو دل نمونه...با یه دنیابغض رفتم تو جام دراز کشیدم و تبسم رو بغل کردم و گریه م شدت گرفت...خدایا اگه یه مادری دلش واسه بچش تنگ شد باید چیکار کنه؟خدایا تو دل دوست من الان چه خبره؟خدایا برای هیچ مسلمونی نخواه بجای بچه ش شبا بالشش رو بغل کنه...بجا عشقش خاطراتش رو مرور کنه...

تازه داشت چشام گرم میشد که آلارم گوشی آقای خونه به صدا دراومد...بلند شد رفت تو هال منم باز خواستم بخوابم که دیدم آقای خونه اومد تو اتاق گفت عابربانک منو ندیدی؟گفتم نه مگه پیش تو نبود؟گفت چرا ولی نیس الان...بلند شدم دوتایی کلی گشتیم...کشوها رو...کیفارو...زیر مبلارو...همه جای خونه رو ولی آب شده بود رفته بود زمین...گفتم آقای خونه نیس برو از بانک دوباره بگیر گفت باشه پس کارت ملیم رو بده...خدایا مگه میشه تموم اسناد و مدارک هست الی کارت ملیش!!!!!

نبود که نبود!!!جفتمون اصلا تو هنگ بودیم آخه مگه میشه تو خونه گم شه؟چیزی که سرجاش بود...گشتن فایده نداشت...تبسمم دیگه بیدار شده بود و تو خونه با ما دنبال کارتا میگشتمیگفت بابا من گمش کردما آقای خونه هم میخندید و میگفت میدونم کار خود پدرسوختتهآقای خونه که از سرکار میاد این وروجک شیرجه میزنه رو کیفشو از ظرف غذا تا کیف پولشو هم از توش درمیاره...بعید نیس عابربانک رو وروجک برنداشته باشهولی کارت ملی کوووووو؟؟؟!!!!!!

آقای خونه شناسنامه ش رو برداشت که بره تبسم هم گریههههههه که منم باهات بیام سرکار...بغلش کرد تا دم ورودی رفت بعد تبسم رو داد بغلم و کیفشو بهش دادم رفت...وسط گریه های تبسم کلید رو چرخوندم تو در دیدم یا خدااااااا در قفل شد دیگه باز نمیشه...هرکاری کردم در باز نشد کلید میچرخید ولی در باز نمیشد...دوسه بار زدم به در و آقای خونه رو صدا کردم ولی صدایی نیومد دوییدم رفتم تو آشپزخونه و از پنجره ش نگاه کردم که آقای خونه رفت تو کوچه صداش کنم بیاد بالا و درو باز کنه

نگو آقای خونه طبقه پایین بوده و صدامو شنیده ولی برای اینکه کسی بیدار نشه جواب نداده و بی سر و صدا اومده بالا...رسید پشت در گفت چی شده؟گفتم در قفل شده بازم نمیشه

سرتون رو درد نیارم بیشتر از نیم ساعت دوتایی با در کلنجار رفتیم ولی مگه باز میشد تموم وسایل جعبه ابزار رو آوردم و از شکاف در که یه کم باز بود با بدبختی دادم آقای خونه خودمم از داخل دوتایی افتادیم به جون دره!ولی باز نشد

دیگه واقعا اعصاب جفتمون داغون شده بود...یدفعه آقای خونه فکری به سرش رسید و با کمک هم البته بیشتر آقای خونه در باز شد و جفتمون یه پوووووفففففف بلند کشیدیم

آقای خونه حسابی داشت دیرش میشد...ولی دستگیره در رو درآورد و دوباره درستش کرد و جاش زد...بهش گفتم من میدونستم تو در رو باز میکنیمگه میشه آقای خونه کاری رو بلد نباشه؟به هر طریقی شده چاره ش رو پیدا میکنه...

میدونین بانوهای گل!مردا رو باید بهشون حس تامین داد...باید بهشون قدرت داد تا بشی تاج سرش...مردا باید بدونن بهشون تکیه کردیم باید بدونن قدرت و استقلال دارن...باید یه جوری رفتار کنیم انگار تو خونمون مردسالاریه ولی خودمون ریز ریز و باسیاست زنانمون همه چی رو مدیریت کنیم اما حس استقلال رو منتقل کنیم به مردامون امان از روزی که مردی بدونه تو خونه براش ارزشی قایل نیستن...خانمش تکیه گاهش اونو نمیدونه...فرو میریزه...دیگه ازش توقع محبت نداشته باش...

خلاصه کلی تحویلش کردم و براش به به چه چه کردم...یه بارون قشنگی هم میبارید...بهتون گفته بودم عاشق بارون بهاری ام؟

به آقای خونه گفتم نرو سرکار حتما حکمتی هست که نباید از درخونه میرفتی بیرون...یه امروز رو نرو...گفت بخدا نمیشه خانم خونه سرپرست اصلی شعبه امروز میاد ادارمون کلی بهم اعتماد کرده بهم مسئولیت داده نمیشه نرم خیلی بدمیشه تو نگران نباش به دلت بد راه نده درآخرم هیچجوره نتونستم حریفش بشم و رفت...قبلشم صدقه داد

تو هال جا پهن کردم و من و تبسم خوابیدیم...ساعت هشت شده بود و خیلی خوابم میومد صدای بارونم میومد و کم کم من به خواب عمیقی رفتمبا صدای زنگ گوشیم بیدار شدم...مامانم بود...جواب دادم و با چشم بسته باهاش حرف میزدم نمیدونم اصلا چی گفتم و چی شنیدم...بعد تلفن باز خوابیدم تا ساعت یک ظهر که تبسم صدام کرد و بیدار شدم...بازم دلم میخواست بخوابم ولی دیگه باید بلند میشدم تبسم گشنه ش بود...

پریشب کله پاچه درست کرده بودم یه قابلمه کوچیک ازش مونده بود از یخچال درآوردم گرمش کردم و خوردیم جفتمونم که عاشق کله پاچه

هواسرده باز دلم میخواد بخوابم سرم سنگینه بدنم بیحال!!!ولی خب تبسم عمرا باز بخوابه خخخخ

افتادم رو مبل و حال هیچ کاری رو هم ندارم...هیچی مثل خواب شب نیس واقعا...تموم خستگی آدمو میگیره

خب اینم از صبح پرماجرا امروز خونمون...معتقدم حکمتی داره این اتفاقا...حتما خدا نخواسته که آقای خونه اونموقع از خونه بره بیرون یا من و تبسم تو خونه تنها باشیم...هیچ کارخدا بی حکمت نیس یادتونه یه صبحم گفتم ماجراهایی داشتیم و بعد فهمیدیم اتوبوسی که آقای خونه هرروز باهاش میرفت اونروز تصادف کرده بود؟؟؟؟خدا عالمه و ما بیخبر از همه چی...خدایا شکرت

کامنتای پست قبل رو تایید میکنم به زودی،همه کامنتابه دستم رسیده مرسی که انقد با محبتین و بهم لطف دارین و خیلیاتون خصوصی و عمومی کامنت دادین که بیام به روال قبلیم بنویسم...حتی از خواننده های خاموشمم کامنت داشتم واقعا ممنونم..خداروشکر که هستین خواهریااااااا

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: يکشنبه 8 مرداد 1396 ساعت: 19:25

صفحه بندی