آخرش این هوای مزخرف کار دستمون داد...خونه تمیز و مرتبه کاری ندارم فقط باید گاز رو تمیز کنم و ظرفای ناهارمون رو بشورم...واسه همین با ی بالش و پتو ولو شدم تو هال و درحال استراحتم
گفتم حالا که اینجا خوابیدم ی کار مفید کنم و بقیه خاطراتم رو تعریف کنم و دیگه برگردم به تعریف روزانه هام!
خب گفتم دیگه برگشتیم خونه مامانم که بقیه تعطیلات رو با اونا باشیم...ولی خب آقای خونه بنده خدا دیگه مرخصی نداشت و باید برمیگشت سرکارش...ساعت پنج بعدظهر بود که ازمون خداحافظی کرد و رفت بلیط بگیره واسه شب...وقتی رفت یه ساعت بعدش بهش زنگ زدم گفت واسه ده شب بلیط داره و شامم میره خونه مامانش چون اگه برمیگشت خونه مامانم دیگه به موقع نمیتونست برسه ترمینال...غروبش من و مامان تو خونه نشسته بودیم باهم حرف میزدیم که تلفن خونشون زنگ خورد...زندایی بزرگه م بود و واسه فرداشبش شام دعوتمون کرد خونه ش و وقتی فهمید آقای خونه واسه مهمونی نیس خیلی حالش گرفته شد بنده خدا...مامان که گوشی رو گذاشت گفتم مامان من واسه خونه جدید دایی کادویی نگرفتم فرداصبح میرم میگیرم که دیگه قرار شد با داداش بزرگه برم بگیرم و تبسم رو بزارم پیش مامان...ولی فردایی صبحش داداش کارش بیرون طول کشید و دیگه ظهر شده بود بهش زنگ زدم گفت بعدظهر باهات میام که گفتم داداش آدرس ی مغازه رو بهت میدم برو اونجا برام ی چی بگیر بیا خونه باهات حساب میکنم(چون کادویی خونه عموی آقای خونه رو از اونجا گرفته بودیم میدونستم جنس های لوکس و قشنگی داره و خیالم راحت بود)خلاصه داداشم تو مغازه چندبار بهم زنگ زد و پشت تلفن راهنماییش کردم و برام ی گلدون تزیینی خوشگل گرفت
غروب آماده شدیم و رفتیم مهمونی...واااااااای وقتی من وارد اون محله شدم قلبم تندتند میزد آخه من سه سال اول زندگی مشترکم رو تو اون محله فوق العاده قشنگ بودم...اولین و بهترین روزهای زندگی مشترکم اونجا رقم خورد...تو اون محله...اون خیابون...کوچه قشنگمون...ساختمونمون...طبقه دومش و واحدمون
آخ که چقد دلتنگ اون روز و شب هام...چقد دلم میخواد برگردم به اون سالها...به همون ساختمون و واحد 3...قشنگترین خاطره ها رو اونجا دارم...خیلی دلم میخواد باز برگردم تو اون ساختمون و واحد خودمون!زندگی کنم ولی اونجا فروش رفته
آرزومه اون واحد واسه ما شه... ی حسی بهم میگه من ی روزی به اون خونه برمیگردم و اونجا زندگی میکنم...خیلی خیلی اون خونمون رو دوست داشتم اصلا همه میگن اون خونتون ی رنگ و بوی دیگه ای داشت
خونمون تقریبا نزدیک بازار هفتگی بود...یادمه میرفتم کنار پنجره پرده رو کنار میزدم و نسیم بهاری با عطر محبوبه شب حیاط خونه ویلایی بغل ساختمونمون روحم رو نوازش میکرد...چشامو میبستم و تمرکز میکردم رو صدای فروشنده ها...بچه نداشتم که سرم بهش گرم بشه اینهمه هم شبکه های مجازی نبود میرفتم کنار پنجره و چشم میدوختم به شهرمون و کوچمون و منتظر آقای خونه...صدای ماشین آقای خونه رو میشناختم...میپیچید تو کوچه ذوق میکردم از اومدنش
هنوز که هنوزه اون ساختمونمون...تک درخت کوچمون...ایوونمون...همه و همه چی اونجا تو ذهنمه و برام دوست داشتنیه هنوز خیلی وقتا دلم واسه خونمون تنگ میشه خدایا یعنی میشه ی روزی باز برگردم اونجا؟
داشتم براتون میگفتم وقتی راننده پیچید تو اون خیابون من نفس های عمیق میکشیدم و ی لبخند گنده اومده بود رو صورتم...مثل ی فیلم کوتاه همه خاطرات اون سالها از جلو چشمم گذشت و دلم میخواست عمیق و عمیقتر نفس بکشم...رسیدیم خونه دایی و با اینکه نه و نیم شب بود اولین مهموناشون ما بودیم...رفتم اتاق لباسمو عوض کنم از پنجره شون باز هوای اونجا رو نفس کشیدم و دلم گرفت...خیلی دلتنگ و هوایی شده بودم
تا آخرشب چندین بار رفتم رو ایوونشون و به خاطرات قشنگ اون سه سال فکر کردم
کم کم بقیه مهموناشونم اومدن...شب خوبی بود...تبسمم با بچه ها بازی میکرد و خوش میگذشت بهش
همه میگفتن چقد بزرگ شده و قیافه ش تغییر کرده خیلی خوشگل شده
آخرشب داشتیم میومدیم گریه میکرد که دخترخاله م پالتوش رو برداشته آخه پالتو تبسم و دخترخاله م رو که زندایی بافته ی رنگ و ی شکلن فقط تو سایزهای مختلف و تبسم فکر میکرد پالتو خودشه خخخ
برگشتیم خونه و خوابیدیم
فردایی صبح من و داداش بزرگه تبسم رو بردیم دکتر...آخه مدتی بود تبسم میگفت شکمم درد میکنه ولی همیشگی نبود و من حس میکردم میخواد جلب توجه کنه ولی واسه اطمینان خودم براش از بهترین متخصص اطفال شهرمون وقت گرفتم...فوق العاده دکتر ماهر و خوش اخلاق و باوجدانیه...تا وقتی شمال بودیم فقط تبسم رو پیش اون میبردم خلاصه اون روز دکتر بیمارستان شیفت بود و ماهم رفتیم بیمارستان...خیلی خیلی شلوغ بود...ما چهل و چهارمین نفر بودیم
تا نوبتمون بشه تبسم دوساعتی رو دستم خوابید و دیگه دستم داشت خشک میشد...نوبتمون شد و واسه دکتر توضیح دادم براش آزمایش ادرار و مدفوع نوشت و گفت مشکل خاصی نیس اما برای اطمینان بیشتر آزمایشا رو انجام بده...گفتم سونو ببرمش که گفت نه نیازی نیس...
تبسمم که خوابش کامل نبود لج کرده بود و دستشویی نمیکرد یه ساعت من و داداشم منتش کردیم و کلی وعده وعید بهش دادیم تا تونستم نمونه ادرارشو بگیریم و بدیم آزمایشگاه...خداروشکر شلوغ نبود و گفتن بشین جواب آزمایش رو بهت میدیم...جواب رو گرفتم و دوباره بردم نشون دکتر دادم گفت مشکلی نداره ولی نمونه مدفدعش رو هم بده آزمایشگاه...ای خدااااااا
رفتم دوباره آزمایشگاه و گفتم دخترم همکاری نمیکنه میشه بعدظهر بیارم و جوابش رو بهم بدین چون مسافرم تا هفته بعد نیستم نشون دکترش بدم...اونا هم که فوق العاده مهربون بودن گفتن مشکلی نیس امروز تا سه بعدظهر یا فرداصبحم بیاری تا قبل رفتن دکتر جوابش رو بهت میدیم...برگشتیم خونه
فردایی صبح من بیدار شدم و آماده شدم و تبسم رو هم گذاشتم پیش مامانم و باز رفتم آزمایشگاه و منتظر نشستم تا جوابش اومد...دوباره از اونجا رفتم نشون دکتر بدم...به منشیش یکی دوباری گفتم که فقط جواب آزمایش رو نشون دکتر باید بدم ولی گفت منتظر بمون...نشسته بودم که یدفعه پسرعمه بابام که اون بیمارستان مشغول کاره و ازطرفی هم دوست جون جونی آقای خونه س رو دیدم...روزقبل نبود و مرخصی بود...دیگه اون برگه آزمایش رو ازم گرفت و باهم بین مریض رفتیم نشون دکتر دادیم خداروشکر این یکی هم مشکلی نداشت وفقط براش ی شربت نوشت که از داروخونه گرفتم و از بیمارستان دراومدم...اوووففففف
هوا اونروز خیلی قشنگ بود...ی نیمچه آفتابی زده بود...خیلی دلم واسه خیابون های شهرمون تنگ شده بود...آهسته آهسته قدم زدم تو خیابونا و مغازه ها رو نگاه کردم...چقددددد دلتنگ بودممممم ولی ی کم که گشتم از دلتنگیم خیلی کم شد...شهرمونم اون روز بعد کلی بارون و سرما استخون سوز رنگ و بوی عید و بهار رو گرفته بود مخصوصا با مهمون های نوروزی!
کلی خانم با لباس محلی خوشگل تو خیابون بساط کرده بودن و تخم مرغ محلی و سبزیجات و درار و...میفروختن...قدم زنان رفتم تا سر ایستگاه و ماشین گرفتم رفتم خونه...مامان میگفت تبسم بیدارشده دیده من نیستم باهاشون قهر کرده خخخخوقتی منو دید کلی ذوق کرد و پرید بغلم گفت مامان من ایهی(گریه)کردم خخخخ فدای شیرین زبونی هات بشم دخمل قشنگم
آقای خونه زنگ زد و از نتایج آزمایش و اینا پرسید یکمم از اینور و اونور حرف زدیم و بعدم خداحافظی...ناهار خوردیم و منم که خسته بودم تبسم رو خوابوندم و خودمم تخت گرفتم خوابیدم...با صدای گوشیم بیدار شدم ولی چون شارژ نداشت خاموش شد...بعد تلفن خونه زنگ خورد دخترداییم بود که داداشم جواب داد و گفت بعدشام میایم عیددیدنی داداشم هرچی اصرار کرد شام بیاین قبول نکرد...دیگه خواب از سرم پریده بود...بلند شدم دستی به سر و گوش خونه کشیدم و جارو زدم...میوه ها رو چیدم و آجیل و اینا رو هم آماده کردم...شام خوردیم و آماده شدیم تا اومدن...دایی هام و خاله م ...شب خوبی بود و داشت خوش میگذشت که داییم با شوخی های مزخرفش گند زد به همه چی...منکه خیلی ناراحت شدم چون از تحقیر کردن آدما حتی به شوخی هم متنفرم ولی خب داییم فکر میکرد الان خیلی بانمک شده و داره تموم عالم و آدم رو مسخره میکنه و بهشون میخنده...واقعا من یکی که خیلی بدم اومد فک کنم خودشم متوجه شد...بقیه هم همچین خوششون نیومد...بهرحال آدم نه هرشوخی ای میکنه نه به هرشوخی ای میخنده...شاید باورتون نشه من خیلی این داییم رو دوست داشتم اما اونشب از چشمم افتاد خیلی بنظرم آدم سطحی ای اومد...من حتی ی لبخند کوچیک موقع خاطره تعریف کردناش که همش مسخره کردن بقیه بود نزدم!!!!اصلا هم بهم خوش نگذشت
اونا همشون آخرشب رفتن و فقط خاله م موند...رسما عزا گرفته بودم بخدا...دخترش به هیچ صراطی مستقیم نیس...تا فردایی بعدظهر بودن و من فقط مثل ی بادیگارد مراقب تبسم بودم و پا به پاش میرفتم کتکش نزنه یا بلایی سرش نیاره...خلاصه عاصیم کرد مامان بیچاره که میگفت من فشارم الان رفته رو هیجده!!!
خداروشکر بعدظهر رفتن چون شب جایی دعوت بودن و ما نفس راحتی کشیدیم...
دیگه اون روز فقط من و مامان داشتیم خونه رو مرتب میکردیم و ظرف و ظروفا رو میشستیم و خشک میکردیم میچیدیم تو کابینت...
کلا آشپزی رو مامان میکرد و من دخالتی نمیکردم چون دلم واسه دستپخت مامان ی ذره شده بود ولی کارهای خونه رو انجام میدادم براش و کمکش میکردم
یازدهم بود که ظهر زنگ زدم آقای خونه و گفتم کی برمیگردی گفت فرداشب...گفت شام چی دارین؟گفتم کله پاچه...گفت هیییی خوشبحالتون و خداحافظی کردیم...
بعدظهرش خونه رو جارو زدم و تبسم رو خوابوندم...من و مامان حرف میزدیم که تبسم بیدار شد و من داشتم بهش غذا میدادم که در خونه رو زدن...دیدم مامانم اصلا کپ کرد
یدفعه دیدم آقای خونه اومد تو خونه با ی نگاه شیطون و خنده گله گشاد
منکه دیدمش گفتم وااااااااااا
مگه نگفتی فرداشب؟گفت مگه تو نگفتی شام کله پاچه دارین؟
نامرد بهم نگفته بود داره میاد و گفت واقعا ازت پرسیدم شام چی دارین شک نکردی دارم میام؟خخخخ گفت تو ادراره گفتن فردا رو هرکی دوست داشت میتونه نیاد منم اون لحظه زنگ زدی دنبال بلیط بودم بیام پیشتون
فردایی ی اتفاق خیلی بد افتاد...یعنی دوازده فروردین
آقای خونه از صبح رفته بود بیرون دنبال کاری...ظهر بهش زنگ زدم گفت سه یا چهار بعدظهر کارم تموم میشه و میام...ساعت شش بود دیدم نیومد بهش زنگ زدم گفت تو راهم...
تو آشپزخونه بودم که اومد و دیدم یا خداااااا انگشت شصت دست چپش باندپیچیه خودشم رنگ و روش حسابی پریده
گفت داشتم میومدم دیدم ی ماشینی گیر کرده جایی و دوتا خانم هم تو ماشینن و راننده بنده خدا هم نمیتونه ماشین رو بیاره بیرون...به دوستاش گفته بریم کمک کنیم و خلاصه رفتن کمک اما ماشین که دنده عقب اومده دست آقای خونه گیر میکنه بین ماشین و تیر برق
ناخن انگشتش کلا افتاده بود و انگشتشم ترکیده بود...خانم و مادرزن راننده هم وحشت میکنن و آقای خونه میگفت مادرزنش طفلی ترسیده بود و خیلی گریه میکرد...خلاصه حال آقای خونه بد میشه و میبرنش بیمارستان و دستشو بخیه میکنن
اون لحظه که من بهش زنگ زده بودم بیمارستان بوده و واسه اینکه من نگران نشم بهم چیزی نگفته بود...تازه اونموقع میفهمه گوشیش هم شکسته و راننده خواسته بهش خسارت گوشی رو بده که آقای خونه قبول نکرده بود...
دیگه از بیمارستان همون راننده آورده بودش تا خونمون...منکه تعریف میکرد دلم ریش ریش میشد...اون لحظه خیلی درد نداشت دستشو براش با کیسه فریزر بستم که آب نخوره و رفت حموم و اومد...چنددقیقه ای نشست کم کم بیحسی رفت و دردش شروع شد...ولی باز آقای خونه خیلی صبوره خیلی زیاد...درد داشت ولی به روش نمیاورد اصلا...
خلاصه حالمون کلی اونشب گرفته شد...دیگه فرداشبش قرار بود برگردیم کرج
آقای خونه زنگ زد به دوستش ولی اصلا بلیط برگشت نبود ولی به هر طریقی بود دوستش دوتا صندلی خالی برامون تو اتوبوس خودش گرفت و گفت. فردا هفت غروب ترمینال باشین...شبش هم زنعموم و دختر عموم و پسرعموم اومدن اونجا و تا آخرشب بودن اونا که رفتن من صورت مامانم رو اصلاح کردم براش. مامان مهربونمم برام درار درست کرد چون درار من تموم شده بود و کلی خوشمزه های دیگه از جمله نون زرین که سوغاتی شهرمونه اما اونی که تو مغازه ها میفروشن ارزش ی قرون رو هم نداره...مامان خانومی من خودش درست میکنه و الحق که خیلی خیلی خوشمزه میشه و تنورگازی هم تو آشپزخونه ش داره...
بابا هم برام ماهی و گوشت تازه و سیر و کلی خوردنی دیگه رفت از بازار گرفت و هرکاری کردم پولشو نگرفتن و درآخر اومدم کرج دیدم مامان اون پول رو گذاشته تو کیفم و من نفهمیدم...الهی فدای مهربونیاشون بشمممممممممممممممممممممممم


ی ساک بزرگ برام خوردنی و سوغاتی گرفته بودن که بیارم کرج...از ماهی دودی و تخم مرغ بگیرین تا شکلات...واقعا شرمنده شدیم
صبح روزی که میخواستیم برگردیم چشم که باز کردم انقدددددددد دلم گرفت که دیگه دارم از پیششون میرم که قلبم درد میومد
ولی چاره ای نبود باید برمیگشتم سر خونه زندگیم...دلم واسه خونمون هم خیلی تنگ شده بود ولی دوری از خانواده م هم برام سخت بود
وسایلامو جمع کردم و رفتم حموم...تبسمم حموم کردم...
ناهار مامان کباب خوشمزه ای بهمون داد و سفره رو جمع کردیم و سخت ترین لحظه رسید...خداحافظی
مامانم که گریه میکرد و منم حتی ی کلمه حرف نتونستم بزنم چنان بغض داشتم که دهن باز میکردم میترکید...بابام مامان رو دلداری داد و گفت گریه نکن ی کاسه آب پشت سرشون بریز...داداش کوچیکه هم گریه میکرد دیگه قلب من داشت از دهنم درمیومد بخدا...با همشون روبوسی کردم و با ی دنیا بغض سوار ماشین شدم...بابام تبسم رو بهم نداد خودش بغلش کرد و تو اون بارون اومد تا وقتی سوار ماشین شدم گذاشت بغلم...کاش شرایطمون طوری بود هیچوقت ازشون دور نمیشدیم
ساعت سه بود دیگه رسیدیم خونه مادرشوهر...تا هفت اونجا بودیم تبسم دوساعتی خوابید...آقای خونه از باباش برنج مزرعه خودشون رو خرید مادرشوهر هم برام تخم مرغ محلی خریده بود بهم داد و دیگه خداحافظی کردیم و رفتیم ترمینال...داخل شهرمون که خیلی ترافیک بود و با اینکه بارون بود ولی مردم واسه سیزده بدر اکثرا زده بودن بیرون واسه همین از ی راه میان بر راننده ما رو رسوند ترمینال...ساعت هشت اتوبوس راه افتاد...خیلی اون شب بارونم میومد...تبسمم خوابیده بود و دیگه خوابش نمیومد ی کم اذیتمون کرد که با خوراکی هایی که مامانم داده بود تو راه بخوریم سرشو گرم کردم...دیگه رسیده بودیم رودبار منم کلافه شده بودم و خیلی خسته که راننده نگه داشت و بعضیا رفتن سوغاتی گرفتن ما هم دوتا لیوان زیتون پرورده گرفتیم و هله هوله دیگه و تو ماشین خوردیم...همون ی کم هواخوری کلی حالمو خوب کرد و دیگه تا خود کرج اذیت نشدم خداروشکر تازه قرصم خورده بودم که تو ماشین اذیت نشم...ساعت یک بود رسیدیم کرج و ماشین گرفتیم اومدیم خونمون ساعت شد یک و نیم...وارد خونمون شدم همش به در و دیوار و وسایلامون نگاه میکردم واقعا دلم واسه خونمون تنگ شده بود...گوشت و ماهی و اینا رو گذاشتم فریزر تا خراب نشن بقیه وسایلا رو هم جا به جا کردم به مامان هم زنگ زدم که رسیدیم و بعدم خوابیدیم
خب اینم از مسافرتمون

+هشت فروردین 96!!! هفتمینسالگرد عقدمون بود



باورم نمیشه 7سال از اون روز بارونی و قشنگ گذشته باشه...چقددددررررر زود گذشت
روزی که من بله رو به مرد زندگیم دادم و خداروشکر کنارش خوشبخت شدم...چقدر دلم واسه اون روز تنگ شد...خانم خونه شیطون هفت سال پیش کجا و خانم خونه الان که مادر ی بچه ست کجا؟من کی اینهمه بزرگ شدم؟
کنار آقای خونه بزرگ شدم
اما روحم به بزرگی روح آقای خونه هیچوقت نشد...آقای خونه من خیلی مهربونه خیلی زیاد...


خدا حفظت کنه عزیزدلم...خدا رو روزی هزار بار شکر میکنم که تو رو تو سرنوشتم گذاشت و خواست خوشبخت باشم...شاید زندگیمون به پای زندگی خیلیا نرسه...شاید خیلی راه هنوز مونده باشه تا به آرزوهامون برسیم...شایدم هیچوقت نتونیم به همه آرزوهامون برسیم...شاید کم.و کاستی های زندگیمون خیلی باشه...امااااااا خوشبختیم خیلی خوشبخت...تو همین خونه مستاجری خودمون باهم و کنار هم خوشیم...خیلی ها زندگیاشون از زندگی ما خیلی خیلی خیلی قشنگتر و پر زرق و برق تره اما اگه اونا هم محبتی که بین ماست بین اونا هم باشه خوشبخت واقعی ان
قبلا هم گفتم ما نه ماشین داریم...نه سرمایه آنچنانی...نه خونه...نه وسایل خونه برند و آنتیک...ی خونه معمولی مستاجری که مرکز آرامش دنیاست برامون
با هیچ قصری هم عوضش نمیکنیم...دنیای ساده و زندگی ساده اما پر از عشق و محبت خودمون رو به هیچی این دنیا نمیدیم که نمیدیم...دنیا و همه زرق برقاش ارزونی خودش و چاکر و مخلصاش...من فقط آرزو میکنم خدا نگاه مهربونش رو از زندگیمون برنداره و خوشبختیمون رو ازمون نگیره همین و همین!!!!
خدای خوبم شکرت...شکرت...شکرت


کامنت پست پایینی لدفاااااا
برچسب:
نویسنده: کیانوش میرزاده