حال و احوال؟
نمیدونم چرا خیلی حس نوشتن نیس شاید بخاطر اون دسته از دوستانی که گفتن حرفام اکثرا تکراریه و موضوع جدیدی ندارم و طولانی نوشتن اذیتشون میکنه زیاد نمیتونم بیام بنویسم...خب نظر خواننده هام برام مهمه اینکه حتی فقط سه چهارنفر ازم خواستن کمتر اما با کیفیت تر بنویسم و من اطاعت امر کردم نشون میده که من واقعا برام مهمه نظر خواننده هام...اما خب من یه خانم خونه دارم در روز مگه چه اتفاقات جالب و پرهیجانی قراره بیوفته که بیام تعریف کنم؟؟؟!!!صبح و شب هام داره تو خونه میگذره و من راضی ام از این وضعیت...بهم بد نمیگذره ابدا...اما خب فکر که میکنم میگم شاید واقعا حق با همون چندنفر باشه و وب من یه جورایی کسل کننده هم باشه...نمیدونم...فعلا که دارم کمتر مینویسم و دنبال سوژه م اما پیدا نمیشه تا بیام آپ کنم
خب از خودمون بگم که خوبیم و خداروشکر داره میگذره این چرخ زندگی!!!
دارم کم کم آماده میشم برای یه مهمونی بزرگگگگ(سوژه آینده خخخ)قراره خاندان شوهر رو که برای جشن ختنه سورون بچه برادرشوهر میان اینور!رو یه شام یا ناهاری دعوت کنیم خونمون...امروز که با مادرشوهر حرف میزدم و از تاریخ جشن و اومدنشون پرسیدم گفت قراره بهمون خبر بدن برادرشوهر اینا و احتمالا واسه هشتم تا دهم اردیبهشت جشن دارن تو تالار!!!
با بچه ها کلا نوزده نفری میشیم...خیلی نمیخوام به خودم سخت بگیرم کلا دونوع غذا میخوام درست کنم با مخلفات!!!اولش خواستم حسابی تدارک ببینم بعد گفتم چه کاریه؟؟؟!!!!هم اسرافه هم کم کم تو خانواده و دورهمی ها جامیوفته و دورهمی ها رو واسمون سخت و سخت تر میکنه...
آقای خونه میگفت ایراد نداره جاری بزرگه خیلی تدارک دیده بود و اینا ما هم همینکارو کنیم که با مهربونی بهش گفتم دست زنداداشت درد نکنه واقعا زحمت کشیده بود اما من واقعا خوشم نیومد واسه ده نفر آدم چهارنوع غذا درست کرده بود و در آخرم گفتن فسنجونش ته گرفته بود یکی گفت نه گردوش اعلا نبود و اینکه بنظرم واقعا اسرافه...حالا شاید واقعا اونا دستشون باز بود وام و اینا گرفته بودن قرار نیس ما که تازه از زیر بار قرض و بدهی دراومدیم هم کلی بریز و بپاش کنیم برای چندساعت!!!!پولامون رو بزاریم تو جیب خودمون و باهاش بزنیم به زخمی و یه مهمونی ساده تر اما آبرومندانه بگیریم هم خدا خوشش بیاد هم بنده خدا.ـ.شاید نفر بعدی که میخواد این جمع رو دعوت کنه واقعا نتونه تدارک چندنوع غذا رو ببینه و دلش بدرد بیاد...آقای خونه هم قبول کرد و گفت واقعا حق با توئه...اینجوری شد که غذا دو نوع اما با مخلفات بیشتر تصویب شد خخخخ
دیگه اینکه جونم براتون بگه این روزا تبسم شدیدا داره اذیت میکنه مامانشو...خیلی به نوه صابخونمون وابسته شده و وقتایی که اون بالا نمیاد تا باهاش بازی کنه یا من اجازه نمیدم در حد غش کردن گریه میکنه و سلسله اعصاب منو میریزه بهم...واقعا دیگه خسته شدم از بس گریه کرده...شده یکی از بزرگترین دغدغه های این روزهام!!!
تا جایی که امکان داره سرشو تو خونه گرم میکنم که یادش نیاد اما امان از وقتی که صداشو بشنوه(طبقه پایین زندگی میکنن)دیگه رسما بهونه گیری ها و گریه هاش شروع میشه...یکی از دلیل هام که دوست ندارم باهاش بازی کنه فحاشی کردنشه(اونم یه دخترچهارساله)واقعا دلم نمیخواد تبسم هم یاد بگیره هرچند یه کلمه ترکیش رو خیلی سریع یاد گرفته اونم به معنی بلانسبت همه(خر)هست که با بی توجهی هام و تذکر ندادنام داره کم کم از دهنش میوفته چون وقتی میگم نگو هی تکرار میکنه و اصلا نمیدونه معنیش رو...حتی تو بازی هاش با عروسکاش هم میگه و من خودمو میزنم به کری...اگه اشتباه نکنم به زبان ترکی میگن" أشک"حالا تبسم اونجور که من فهمیدم فکر میکنه اون میگه ایشه(ایش)و هی میگه
اما خب این یه زنگ خطره برام و خیلی اجازه نمیدم بره با اون دختر بازی کنه
خب همینا دیگه...
دوستتون دارم
برچسب:
نویسنده: کیانوش میرزاده