
امروز اومدم از مسافرتم بگم چون طولانیه و بخوام همشون رو تو ی پست بگم براتون خسته کننده میشه از طرفی هم من مجبور میشم خلاصه بنویسم واسه همین تو چندتا پست تعریف میکنم
از ی روز مونده به مسافرتمون بگم یعنی 25اسفند...ده صبح بیدار شدیم و نیم ساعته حاضر شدیم و از خونه زدیم بیرون...رفتیم خریدامون رو کردیم...چقدم اونروز شلوغ بود و هوا هم گرم بود...تا سه بعدظهر خریدمون طول کشید...سرراه غذا گرفتیم و خسته و کوفته برگشتیم خونه...غذا رو که خوردیم سه تایی پریدیم رو تخت تا استراحت کنیم...دیگه کمر و پا برامون نمونده بود ولی نه من تونستم بخوابم نه آقای خونه...آقای خونه بیرون کار داشت رفت منم بلند شدم چمدونمون رو بستم...
آقای خونه هم که اومد کمکم کرد...خونه رو جارو زدیم و مرتب کردیم چمدونمونم چک کردیم که چیزی جا نذاریم بعدش آقای خونه رفت آرایشگاه...منم ی کم خرده کار داشتم انجام دادم تا آقای خونه اومد بعد رفت حموم...من میخواستم اون شب موهامو رنگ بزارم که آقای خونه گفت صبر کن من از حموم بیام تبسم رو برات نگه دارم تو رنگ بزار...خلاصه رنگ هم گذاشتم و رفتم حموم...رنگ موهام خیلی خوب شد...قهوه ای روشن...رنگشو جفتمون دوست داشتیم...
چون فردایی واسه ساعت دوبعدظهر بلیط داشتیم و قراربود صبح بریم بیرون دنبال شیرینی و شکلات واسه مادرشوهر و مامانم اینا ناهارم رو شب درست کردم و گذاشتم تو یخچال و با خیال راحت خوابیدیم!
فردایی صبحم بیدارشدیم لباس هامون رو اتو کردم و رفتیم بیرون دنبال شیرینی...ساعت یک بود برگشتیم خونه ناهار خوردیم و جمع جور کردیم...ساک و چمدونمون رو برداشتیم و از صابخونه و دختراش خداحافظی کردیم و رفتیم ترمینال...صابخونه هم دستش درد نکنه پشت سرمون آب ریخت و کلی سلام رسوند به خانواده هامون
تو ترمینال قشنگ دوساعت منتظر اتوبوس بودیم تا برسه چون جاده شلوغ بود مونده بود تو ترافیک...خلاصه ساعت سه و نیم این حدودا بود سوار اتوبوس شدیم و راهی دیارمون
راه طولانی و خسته کننده بود ولی دوتا خانم خوش برخورد تو ردیف ما بودن و ی کم باهم حرف زدیم و وقت خلاصه اینجوری گذشت تا ساعت نه و نیم شب که رسیدیم شهرمون!دوست آقای خونه اومد ترمینال دنبالمون و رفتیم خونه مادرشوهرم...از قبل مادرشوهر گفته بود شب عروسی دعوتن و به منم حتی گفت میای باهامون؟که گفتم والا خسته م و نمیتونم بیام...دیگه تو راه چندبار زنگ زدن و گفتن کی میرسین و اینا...تا ساعت هشت هم تو خونه منتظرمون بودن که ما رو ببینن و بعد برن عروسی ولی خب ما دیر رسیدیم و اونا رفتن...مادرشوهرم تو راه که بودیم بهم زنگ زد گفت براتون برنج و جوجه کباب درست کردم و منم خیلی تشکر کردم...رسیدیم خونشون لباسامون رو عوض کردیم و آقای خونه رفت کباب کرد و شام خوردیم...ساعت 11هم مادرشوهر و پدرشوهر از عروسی برگشتن و روبوسی کردیم و حال و احوال...تا 2نیمه شب هم نشستیم حرف زدیم بعد رفتیم خوابیدیم من یکی که از خستگی هلاک بودم
فردایی ناهار هم اونجا بودیم...بعدظهرش جمع و جور کردیم و رفتیم خونه مامانم...وقتی دیدمشون تازه فهمیدم چقدرررررر دلتنگشون بودم...کلی بغلشون کردم و بوسشون کردم...اونا هم که از ما دلتنگتر...ی لحظه تبسم رو زمین نمیزاشتن...خونشون هم کلی قشنگ و دلبازتر شده بود...
تک تک لحظه هایی که کنارشون بودم برام قشنگترین لحظه های آخرسال بود
سال کنار بهترین هام تحویل شد و من نمیدونم چرا اونقدررر بغض داشتم و دلم گریه میخواست...بلندشدیم روبوسی کردیم و عیدی هامون رد و بدل شد و رفتیم خونه عموکوچیکه م...چون بعد فوت مادربزرگم بابابزرگم با عموم اینا زندگی میکنه و ما هم اول میریم اونجا...اولش ما رفتیم چنددقیقه بعد بقیه عموهام و عموزاده ها و دوماد و عروساشونم اومدن...همه عموهام بجز یکیشون که کرجه تو ی کوچه میشینن...هرسال اول دیدن بابابزرگم میریم بعد اون جمع همه میان خونه پدرم بعد همه باهم میریم خونه بقیه عموهام...هرخونه ای چنددقیقه ای میشینیم...خیلی این رسممون رو دوست دارم خیلی زیاااااااد...روزعیدی همه دورهم جمع میشیم و دید و بازدید هامونم پس میدیم و کلی سر به سر هم میزاریم
الهی که سایه بزرگترامون رو سرمون باشه و این جمعمون و رسم هرسالمون پایدار بمونه...خدا مادربزرگمم رو هم بیامرزه واقعا جاش بینمون خالیه و بعد 4سال که از فوتش میگذره هنوز که هنوز ذره ای از بیقراری و دلتنگی بابابزرگم کم نشده
خلاصه وقتی برگشتیم خونه پدرم وسایلامون رو جمع کردیم که بریم خونه پدرشوهر و مادرشوهرم...آژانس زنگ زدیم و رفتیم...فقط پدرشوهر و مادرشوهر بودن...روبوسی کردیم و عید مبارکا و نشستیم. ی کم حرف زدیم تا برادرشوهر بزرگه اینا رسیدن
من و جاری بزرگه چیزی به روی هم نیاوردیم و گرم سلام و احوالپرسی و روبوسی کردیم...خب یادتونه که بعد لفت دادن من از گروه بی دلیل جواب منو تو اینستا نداد و منم بلاکش کردم
دیگه تا غروب خونه پدرشوهر بودیم بعد رفتیم خونه مامان بزرگ آقای خونه(پدری)البته واسه آقای خونه کار پیش اومد و نیومده بود...رفتیم اونجا و برادرشوهر کوچیکه و خانمشم اومدن اونجا و من اونجا دیدمشون...نیم ساعتی نشستیم و بعد برگشتیم خونه پدرشوهر...عمو آقای خونه همون که تو کرج گفتم خونشون به خونمون نزدیکه با خانم بچه هاش اومدن عیددیدنی...قبل شام هم رفتن ولی واسه دوم عید شام همه رو دعوت کردن خونه جدیدشون که شمال خریدن...عموکوچیکه و مامان بزرگ آقای خونه شام اونجا بودن...شام خوردیم اونا رفتن ما هم خوابیدیم...
ادامه دارد...
برچسب:
نویسنده: کیانوش میرزاده