خب اومدم بقیه سفرنامه رو بنویسم تا جایی که دستام یاریم کنن مینویسم هرچند دست و دلم خیلی به نوشتن نمیره چون با بیشتر از 100نفر بازدیدکننده همش 5_6تا کامنت دارم خب دلسرد میشم از نوشتن انگار دارم با خودم حرف میزنم
وبلاگ هایی رو که میخونین و پیگیرین...اگه حس خوبی ازش میگیرین...اگه دوسش دارین برای نویسنده ش هرازگاهی کامنتی بزارین تا انگیزه نوشتن داشته باشه...
از دیشب شروع کردم به سرزدن به خونه های گرم مجازیتون...هنوز وقت نکردم به همتون سر بزنم ولی میام. پیشتون دوستای گلم از دستم دلخور نشین ی وقت!!!
خب تا روز عید رو تعریف کردم واستون...
فرداییش یعنی اول فروردین هم خونه مادرشوهر بودیم...غروبش ی بسته شکلات گرفتیم و با مادرشوهر و برادرشوهر بزرگه و خانم و دخترش رفتیم خونه اون یکی مامان بزرگ آقای خونه(مادری)بنده خدا مریضه و ناخوش احوال...ی چشمش هم بیناییش رو از دست داده...صبح ها مادرشوهر میره براشون صبحونه و ناهار درست میکنه بعدظهرها هم عروسش میره کاراشو میکنه و شام میزاره...خونشون نیم ساعتی نشستیم و بعد برگشتیم خونه مادرشوهر و شام سالاد الویه درست کردیم...
فردایی بعدظهرش برادرشوهر وسطی اینا از تهران رسیدن و شبش هم که دعوت بودیم خونه عموی آقای خونه...چون اولین بار بود میرفتیم خونه جدیدشون باید کادویی میبردیم دیگه واسه همین ما و برادرشوهر بزرگه اینا و مادرشوهر رفتیم بازار...برادرشوهر وسطی چون خسته بود گفت از طرف ما هم شما انتخاب کنین و بخرین برادرشوهر کوچیکه هم که خونه مادرزنش بود و قرار شد خودشون کادو بخرن و بیان خونه مادرشوهر بعد همه باهم بریم...خلاصه رفتیم چندجا سر زدیم و درنهایت هممون از ی مغازه کادوهامون رو خریدیم و برگشتیم خونه...دیگه غروب شده بود و کم کم حاضر شدیم بریم مهمونی...من و جاری رفتیم اتاق و ی آرایش توپ کردیم
بعدم لباس های تبسم رو تنش کردم و موهاشو خوشگل کردم
قربون صورت ماهش بره مامانش
آماده شدیم و ی سری با ماشین برادرشوهر و ما و برادرشوهر وسطی اینا هم با آژانس رفتیم...شب خوبی بود...هانیه هم بود و بعدشام چهارتا جاری و هانیه رفتیم تو اتاق و کلی از دست هانیه و خاطراتش خندیدیم...تبسمم که سرش گرم بچه ها بود و خداروشکر با همه بچه ها جوش میخوره نفس مامان
زنعمو آقای خونه کلی ازش عکس گرفت و این فسقل هم ژست میگرفت و دلمونو دیگه برده بود
ساعت یک بود مهمونی تموم شد و برگشتیم خونه مادرشوهر دوباره و خوابیدیم...فرداییش یعنی سوم فروردین هم رفتم خونه مامانم که حموم کنم اونجا چون خونه مادرشوهر شلوغ بود و راحت نبودم برم حموم...مامان اینا اونشب عروسی دعوت بودن ولی عروسی تو باغ بود و وحشتناک بارون میومد اونشب بخاطر همین داداشام هیچکدوم نرفتن و خونه موندن...مامان واسمون شام گذاشت و من و تبسمم حموم کردیم و بعد اینکه مامان و بابا رفتن عروسی شام خوردیم...خیلی اونشب خوابم میومد واسه همین بعدشام من و تبسم خوابیدیم تا ده شب!بعد بیدار شدم چایی دم کردم و ظرفای شام رو شستم و وسایلامو جمع کردم که برگردیم خونه مادرشوهر!!!چون فردایی ناهار خونه برادرشوهربزرگه دعوت بودیم و چون تو یکی از شهرای اطراف بود و راه طولانی!قرار بود صبح زود حرکت کنیم تا به ترافیک نخوریم و ناهار برسیم خونشون...
مامان اینا از عروسی 11برگشتن و ما هم زنگ زدیم آژانس...تبسم اونشب تب کرده بود واسه همین اول رفتیم داروخونه دارو و دماسنج گرفتیم بعد رفتیم خونه مادرشوهر...رسیدیم اونجا دایی کوچیکه آقای خونه با خانواده ش اونجا بود و اومده بودن عیددیدنی...سلام و احوالپرسی کردیم و رفتیم تو اتاق داروی تبسم رو من و آقای خونه بهش دادیم بعد برگشتیم پیش مهمونا...نیم ساعتی بودن و عکس های قدیمی دیدیم و دیگه رفتن...
برادرشوهروسطی واسه پسرش کیک گرفته بود و واسه پسرش و تبسم ی تولد الکی گرفتیم و شمع یادشون رفته بود با کاغذ شمع درست کردیم فوت کردن و ی کم شلوغ بازی کردیم...تبسم که عاااااشق تولدبازی و شمع فوت کردنه
اونشب خونه به معنی واقعی کلمه بمب توش ترکیده بود رو اپن و میز و سینک پر آشغال میوه و آجیل و ظرف بود....دوتا جاری ها هم که انگاااار نه انگاااار...تجربه ثابت کرده اینا خونه مادرشوهر باشن خونه رو به گند میکشن چون جفتشون تکونی به خودشون نمیدن اصلا...مادرشوهر هم اونشب بخلطر شلختگی خونه خیلی کم حوصله بود و واقعا هم بهش حق میدم آخه دوتا عروس تو خونه باشن و وضع خونه اون باشه؟دیگه مادرشوهر گفت من اعصابم خرده بخدا خسته هم هستم میرم بخوابم فرداصبح جمع و جور میکنیم واقعا دلم سوخت آخه بنده خدا خودش که مریضه هرصبح هم میره تا خونه مادرش کاراشو میکنه بعد برمیگرده خونه خودش کاراشو میکنه دیگه چه رمقی واسه آدم میمونه آخه؟؟؟از طرفی هم فرداصبح زود باید بیدار میشدیم حاضر میشدیم که بریم مهمونی دیگه وقتی نمیموند واسه تمیزکاری...بعدم خونه تو اون وضع بود من یکی که خوابم نمیبرد بعدش رحم و مروت آدم کجا رفته فردایی صبح مادرشوهر 50و اندی ساله من پای سینک ظرف میشست و عروسا تو خواب ناز؟؟؟!!!یعنی اگه مادرهای ما باشن دلمون بدرد نمیاد؟دیگه بلند بلند گفتم مامان ما سه تا جاری باهم میشوریم و تموم میشه زودی و خودم دست بکار شدم...جاری وسطی هم اومد کمکم ولی کوچیکه اصلا به روی مبارکش نیاورد آخه زن هم انقد شلخته و بی مسئولیت؟هرچی دم دستش رسیده بود هم گذاشته بود رو اپن!!!باز دم جاری وسطی گرم که نگفت من خان زاده م و کار نمیکنم
اون آشغالا رو جمع کرد و من نصف ظرفا رو شستم بعد بقیه ش رو اون شست و من آشپزخونه رو مرتب کردم...شازده خانم هم تشریفشو برد حموم و چون آب آشپزخونه باز بود آب حموم سرد شده بود و کلی اونجا لرز کرده بود(کلید اسرار
رفت حموم از زیرکار دربره ولی خدا حقشو گذاشت کف دستش خخخ)خلاصه ده دقیقه طول نکشید و دوتایی آشپزخونه رو مرتب کردیم و خوابیدیم
فردایی صبح زودتر از بقیه بیدار شدم و با صبر و حوصله آرایش کردم و تبسم رو لباس تنش کردم...ساعت نه و نیم بود ما خانما با ماشین برادرشوهر و مردا هم آژانس گرفتن و رفتیم...ساعت یک بود رسیدیم خونشون...جاری حسابی تدارک دیده بود و سفره قشنگی چید...ناهار خوردیم و یکی دوساعتی نشستیم حرف زدیم بعد رفتیم بازار...مردامون که خیلی زود خسته شدن و بچه ها رو برداشتن برگشتن خونه بجز برادرشوهر وسطی...من تو بازار دوتا خط لب خوشرنگ گرفتم که بجای رژلب ازشون استفاده کنم...رژگونه...اسپری بدن...تاپ و شلوارک و لباس***...
هوا دیگه تاریک تاریک بود که از بازار برگشتیم و تو اتاق سر ی موضوعی ما جاریها و مادرشوهر انقددددددددد خندیدیم که هلاک شدیم بخدا یعنی نفسمون بالا نمیومد
بعد رفتیم شام رو با شوخی های داداشا و مسخره بازیشون خوردیم ولی خب بعد همه چی کوفتم شد...چون یدفعه چنان عضلات شکمم گرفته بود که هرچی استراحت کردم و خوددرمانی کردم جواب نداد و با حال بد گرفتم خوابیدم و این درد تا دوروز ادامه داشت
از خونه برادرشوهر فردایی صبح برگشتیم خونه مادرشوهر...دوازده و نیم بود رسیدیم...جاری یه کم غذا داده بود یه کمم درست کردیم و خوردیم و چون همه خسته راه بودیم رفتیم خوابیدیم...منم که حالم واقعا بد بود و تبسم هم اون روز خیلی اذیتم کرد...اصلا بی سابقه بود
تا غروب استراحت کردیم...برادرشوهر کوچیکه رفت خونه مادرزنش وسطی اینا هم رفتن دنبال عکسای عروسیشون...قبلش هم برادرشوهر وسطی آبگوشت بار گذاشته بود...تو خونه نشسته بودیم که دایی آقای خونه که همسایه دیوار به دیوار مادرشوهر اینان با دختر و داماد و خانواده دامادش اومدن عیددیدنی...
شام رو اونشب خونه مادرشوهر خوردیم و دیگه من جمع و جور کردم که برم خونه مامانم چون دیگه عیدیدنی های اینطرف تموم شده بود...آژانس گرفتیم و رفتیم خونه مامانم...دوتا پسرعموهام که روز عید. تهران سرکار بودن و روز عید نبودن اومده بودن خونه پدرم عیددیدنی...تا ساعت یک بودن و بعد رفتن...من و مامان هم کلی باهم حرف زدیم و بعد خوابیدیم
خب این از نیمه اول تعطیلات که تموم شد...خوب بودن اون چندروز فقط هوا بد بود و بارونی و خیلی خیلی هم سرد و اصلا حس عید و بهار رو به آدم نمیداد فقط روز عید چندساعتی هوا خوب بود بعد باز...
واقعا دیگه هوا شورشو درآورده این چه وضعشه آخه همش بارون همش سرما...اونشب که از شمال برگشتیم خونمون فرداییش بلند شدم دیدم ای خدااااا برف داره میاد اونم برف دونه درشت
دلم هوای بهاری و قشنگ میخواد...سرسبزی و جیک جیک گنجشکا
از پالتو و شال گردن خلاص شیم و لباس های بهاری خوشگلمون رو بپوشیم و من و تبسم بریم پارک...اینور و اونور
پوسیدیم تو خونه والا مثلا بهار شده
برچسب:
نویسنده: کیانوش میرزاده