خرید بک لینک
هیچوقت فکر نمیکردم ی روزی از پدر مادرم بخوام جدا بشم!!!تنها چیزی که تو زندگیم هیچوقت منتظر اتفاق افتادنش نبودم این بوده که بخوام از شهر و دیار خودم برم...وقتی هم با همشهری خودم ازدواج کرده بودم هم کارش تو شهر خودمون بود و از همه مهمتر اینکه عاشق شهرمون بودیم!!!!

اما روزگار خیلی بازیها با آدم میکنه بعضی وقتا چنان قصه زندگی آدما ۱۸۰درجه!!!حتی تغییر میکنه که دهن آدم باز میمونه...خداکنه همیشه همه تغییرات زندگیمون،بالا پاییناش ته تهش به خوشی هاختم شه

پنجشنبه ظهرآقای خونه م رسید شمالی کم استراحت کرد و رفتیم از طبقه دوم خونه مادرشوهرم که قرار بود اونجا زندگی کنیم خیلی از وسایلا رو آوردیم پایین و چیدیم تو ایوونشون...صبحشم من خیلی از کارتون های سبک رو تنهایی آورده بودم ی گوشه ایوون چیده بودم...آقای خونه زنگ زد به راننده که باهاش هماهنگ کنه که چه ساعتی میاد وسایل رو بار میزنه که گفت من تا شنبه صبح وقتم پره یکشنبه بعدظهرش میام بار میزنم دوشنبه صبح دم در خونه ت وسایلا رو تحویلت میدم...دیگه برنامه تغییر شد و قرار شد من و آقای خونه با عموش بریم تهران خونه برادرشوهر دوشب بمونیم شب سومم بریم خونه همین عموش که کرجه و ده دقیقه با خونمون فاصله شه بمونیم و دوشنبه بریم بار رو تحویل بگیریم

خلاصه

خیلی از وسایلا رو که پایین آوردیم آماده شدیم رفتیم خونه مامانم که شب آخر پیششون باشیم...داداش بزرگه و وسطی نبودن از طرف بسیج رزمایش رفته بودن...شب خوبی بود و خوش گذشت...هرچی وسایل خونه مامانم داشتم جمع و جور کردم و با تبسم دوتایی رفتیم حموم...آخرشبم برای مامان ی بند ابرو حسابی کردم و خوشگلش کردم

ولی امان از صبح فرداشهمینکه بیدار شدم دیدم مامان و بابام گریه میکننهق هق بابام که بلند شد منم زدم زیر گریه...گریه بابام خیلی برام گرون تموم میشه و دلمو ریش ریش میکنه...اولین گریه بابام رو وقتی دیدم که روز عروسیم داشتم ازشون خداحافظی میکردم که باز بابام گریه افتاد منم گریه کردم طوری که فیلم بردارمون میگفت آجی جان گریه نکن تو باز میای پیششون...دومین بار وقتی بود مامان بزرگم(مامان بابام)فوت شده بود و سومین بار که از همشون برام بدتر بود دیروز بود!!!همین الانم که یادم اومد گریه ش گریه م گرفت...خیلی سخت بود خداحافظی خیلی سخت!!!

با گریه با همشون روبوسی کردم...بابام،مامانم،داداش کوچیکه م که اونم گریه میکرد و بدجور دلم گرفت،دخترعمو کوچیکه م که عین ی خواهر کوچیک تر برام دوست داشتنیه و زن عموم که پا به پای ما گریه میکرد و آخرسرم با عموهام...مامان آب پشت سرمون ریخت...هرگز تصویر بابام که گریه کنون ازم میخواست مراقب تبسم و خودمون باشم و مامانم که تا لحظه آخر وایساده بود تو کوچه و تا تو دیدم بود گریه ش رو میدیدم از ذهنم پاک نمیشهتا برسیم خونه پدرشوهر تو راه اشک ریختم و اشک ریختم...۲۳ساله از کنارشون تکون نخوردم حتی ازدواج کردم هم هفته ای ی بار یا دوهفته ی بار پیششون بودم...خیلی این جدایی سخت و دلگیر بود خیلی دلم براشون تنگ میشه

خونه پدرشوهر ناهار جوجه کباب خوردیم که جاتون خالی خیلی چسبیدیعنی عاشق جوجه کبابم...بعدناهار وسایلارو جمع کردم و عموش گفت ساعت دو راه میوفتیم...ما ساعت یک دیگه آماده بودیم...زندایی و دخترداییهام بهم زنگ زدن حرف زدیم برام آرزوی خوشبختی و موفقیت کردن دلم ی کم باز شد هرچند زن داییم هم گریه افتادنشسته بودیم تو هال یدقفعه مادرشوهر زد زیر گریه...زن دایی آقای خونه اومد انقد اونم مهربون و ساده و دل رحمه که از در اومد تو گریههههه گریههههه گریههههه...مخصوصا که دل خودشم پر بود دخترش رو مشهد شوهر داده و کیلومترها ازش دوره

مادرشوهر همش میگفت شما دوتا هیچوقت ازمون جدا نشده بودین همیشه نزدیک ما بودیم حالا ما چجوری دوری شما رو تاب بیاریمشما هم رفتین غربت نشین شدین دیگه هیچکدوم از بچه هام بهم نزدیک نیستن...

دلم خیلی برای هردوتا خانواده میسوزه من چهارماهه پیششونم و باهاشون زندگی میکنم حسابی به ما عادت کردن مخصوصا به تبسم و شیرین کاری ها و شیرین زبونی هاش!!!تبسم فوق العاده شیرین زبون شده یعنی یه چی میگم یه چی میشنوینهرجا بریم انقد شیرین زبونی میکنه همه عاشقش میشن و هی میگیرن بوسش میکنن و تو بغلشون نگهش میدارن باهاش حرف میزنن این جغله هم هی شیرین زبونی میکنه...مادرشوهر میگفت تو حسینیه همسایه گفته من عاشق اینجور دختربچه هام دوست دارم الان نوه ت رو قورت بدمتبسم کنار شیرین زبونی هاش آروم بودنشه که خواستنیش میکنه اصلا اذیت نمیکنه بهش بگی کاری رو نکن هرگز نمیکنه با تموم بچه ها جوش میخوره و هرجا بریم کلی بچه دور و برش جمع میشن با همشون مدارا میکنه اصلا کاری به کارشون نداره اذیت نمیکنه فقط باهاشون بازی میکنه...همه میگفتن دخترت تو این سن اینهمه عاقله و همه چی حالیش میشه همه چی رو میفهمه براش اسپند دود کن...بخدا اینا رو نگفتم تعریف کنم واقعا شخصیت تبسم رو براتون شرح دادم...من بارداریم خیلی از استرس دور نبودم کلی همون موقع ها مشکلات مالی داشتیم اما احساس میکنم قرآن رو با صدای بلند که برای تبسم میخوندم و باهاش همیشه حرف میزدم نوازشش میکردم باعث شدن تبسم انقد آروم باشه عاقلانه رفتار کنه حتی الان که دوسالش رو تازه تموم کرده

خلاصه که این جدایی برای همه سخت بود...عموی آقای خونه ساعت سه اومد و ما راه افتادیم تبسم خیلی از راه رو خسته بود خوابید...ساعت ده و نیم شب بود رسیدیم خونه برادرشوهرم...کلی خسته شده بودم واقعا نا نداشتم...تو راه بودیم جاری زنگ زد که چرا بهم خبر ندادین دارین میاین خونه ما؟؟؟من امشب شام اومدم خونه دخترخاله م و خیلی ناراحت بود...فهمیدیم برادرشوهر حواس پرت از دیروز که بهش گفتیم یادش رفته به خانمش بگه دیگه گفتیم ایراد نداره ما بیرون شام میخوریم هروقت برگشتین از مهمونی میایم اونجا...حالا جاری ناراحت بود که زنگ زدم مادرشوهر که چرا بهم نگفتین مادرشوهرم که در جریان نبود برادرشوهر یادش رفته بهش بگه برگشته بهش گفته تو هم حالا که اونا دارن میان خونه ت رفتی خونه دخترخاله ت مهمونی؟جاری هم ناراحت شده بود میگفت تا اون بهم زنگ نزنه من هرگز زنگ نمیزنم...

اامروزم از صبح زود آقای خونه و برادرشوهر و جاری رفتن سرکار من و تبسم خونه ایم

دلم لک زده برای خونه زندگی خودم...ولی پیرم درمیاد کلی کار دارم دست تنها باید همه چی رو بچینم از همه بدتر اینکه الان چهارماهه از وسایلام استفاده نکردم و همشون تو کارتون بودن و الان کلی خاک گرفتن باید همه ظرف و ظروف و...بشورم بعد استفاده کنموای کی بشه خونه م سر و سامون بگیره خیالم راحت شه دیگه

دوستای مهربونم من خیلی وقته بهتون سر نزدم بخاطر اینکه نت نداشتم پریروز به چندنفری سر زدم و کامنت گذاشتم از بالا آرشیو شروع کردم ولی به وسطاش نرسیده نتم باز قط،شد

من میام به تک تکتون سر میزنم خیلی دلم برای همتون تنگ شده

دوستتون دارم در جریانین که؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

برچسب: چه سخته دل کندن,عزیزم چقدر سخته دل کندن از تو, نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: يکشنبه 16 آبان 1395 ساعت: 13:43

صفحه بندی