خرید بک لینک
سلام مهربونا حالتون چطوره؟

چه میکنین با این سرما؟آخ آخ دل من خونه...فصلهای سرد رو دوست دارما اما سرما رو نمیتونم تحمل کنم...بخاری ما هم بازی درآورده اساسی اولش که خواستیم روشنش کنیم اصلا روشن نشد بعد آقای خونه کلی باهاش کلنجار رفت و در آخر دیدم میگه شوهرت تو همه کار اوستاست خانووووومبر منکرش لعنت آقای خونه جانیعنی هیـــــــچ کاری نیس از پسش برنیاد

خلاصه بخاری روشن شد و ما راضی بودیم هرچند شعله هاش ضعیف بود...تا اینکه هوا بس ناجوانمردانه سرد شدخونمون الان خیلی گرم نیس و من و تبسم جوراب پوشیده و سوئیشرت پوشیده تو خونه میشینیم و باز من از سرما میلرزم...خونمون بزرگه و ی بخاری با شعله کم و ضعیف جوابگو نیس...دیروز صبح که پا شدم دیدم نه اینجوری نمیشه من دلم خونه گررررم میخوااااد...رفتم پایین و به دختربزرگه صابخونه گفتم به دومادشون بگه بیاد ی نگاهی بندازه به این بخاری!!!زنگ زد و گفت اتفاقا تو کوچه پشتیه و داره ی آبگرمکن رو تعمیر میکنه بعد میاد اینجا...اومد ولی نتونست درستش کنه گفت ی مشکل فنی داره و الان وقتشو ندارهجمعه که آقای خونه،خونه ست میاد کامل بازش میکنه و اگه باز درست نشد میبره پیش یکی دیگه...اینجوری شد که باز ما شال و کلاه کرده تو خونه میچرخیم و من کلافه م...باید به آقای خونه بگم حتما ی بخاری دیگه هم بگیره بذاریم تو اتاق خواب من اینجوری دیوونه میشم...یعنی الان خونه اصلا سرد نیس هواش خوبه اما من سرمایی ام زیاد

پریروز از خواب که پاشدم دیدم خاله کوچیکه به گوشیم زنگ میزنه یعنی با خط جدیدش زنگ زده بود منم سیو نکرده بودم ولی حدس زدم خاله س جواب دادم دیدم ی خانمیه!!!صداش خیلی شبیه یکی از دوستام بود اما زندایی بود...ی کم حال و احوال کردیم و گفت خونه خاله س قراره خاله بره عمل شهاومده پیشش دوشنبه عمل داشته برای اینکه بره کیسه صفراش رو خارج کنه ولی یکی از اقوام دکترش فوت شده و حالا معلوم نیس چه روزی عمل شه...ناراحت شدم...با خاله حرف زدم گفت فعلا کسی نمیدونه به هیشکی نگو راهشون دوره نگران میشن...حالا من دلداریش میدادم و باهاش حرف میزدم ی وقت نترسه داییم از اونور دلشو ریش میکرد که آرا پاره پاره ت میکننکلی هم سر به سر من و زندایی میذاشت باهم که حرف میزدیم اونم از اونطرف ی چی میگفت من از اینور ریسه میرفتم زندایی از اونور...خاله هم خداروشکر نمیترسید از عمل...بهش گقتم میرم پیشش ازش مراقبت میکنم نگران نباشه...دیگه تا دیروز هی زنگ میزدم جویای حال و احوالش و روز عملش بودم...دیشب وقت نشد زنگ بزنم زن دایی امروز بهم زنگ زد گفت فردا صبح عمل داره و خودش تا جمعه پیشش میمونه بعد من میتونم برم یا نه؟راستش من فک میکردم دوسه روز بمونم اونجا کافیه چون خاله هم عمل باز نداره لیزریه...اما دیدم ای داد صحبت۵-۶روزه

ولی خب چاره چیه؟خاله خیلی به گردن ما حق داره خیـــــلی...اونموقع که مجرد بود و من و داداشام بدنیا اومدیم خیلی کمک مامان بوده با سن کمکش...خاله خیلی مهربونه و دوست داشتنیی جور خاصی دوسش دارم...خاله بزرگه هم که محشره...اصلا بهترین خاله های دنیا رو دارمآقای خونه هم گفت حتما برو... نگرانی من دخترخالمه...۵سالشه ولی خیلی لجباز و بهونه گیر...اصلا با بچه ها نمیسازه اسباب بازیهاشم به کسی نمیده و خب این مشکلات رو من اونجا دارم تبسمم بچه س نمیفهنه اونکه بهش نمیده میزنه زیر گریه

از ی طرفم نزدیک اومدن خاله پریه...نور علی نور...اونموقعم که آدم دوست داره همش استراحت کنه و جایی جز خونه خودش راحت نیس...اونجا هم که من باید هم مراقب خاله باشم هم بچه هاش البته پسرش ۱۲سالشه و عاقله برعکس دخترش که لوس بار اومده و متاسفانه باباش مقصره چون ماشاءالله وضع مالیشون عالیه و تو بالاشهر تهرانم خونشونه و شرایط کار و کاسبی هم خداروشکر عالی اینه که هرچی دخترخاله خواسته همون شده و متاسفانه الان خودشونم به ستوه اومدن...دیگه قراره پخت و پز و اینا پای من باشه و پذیرایی از کسایی که میان عیادتوای خدایا...ولی از یه جهتم خیالم راحته که شوهرخاله م حتما از رستورانشون غذا میاره و کمتر آشپزی میکنم...ن اینکه آشپزی سختم باشه ن اصلا فقط با اون شرایطی که باید هم مریض داری کنم هم هوای دخترا رو داشته باشم دعوا نکنن خیلی سختم میشه...آخی گفتم شوهرخاله مخیلی دوسش دارم انقد مرد نازنینیه...انقد مهربونه...کلی دوسش دارمالهی خدا حفظش کنه...اینکه میگم پولدارن فک نکنین ارث بهشون رسیده ها نههههه شوهرخاله م از ۱۳سالگی کار کرده تا الان و خیلی زحمت کشیده و اول زندگیشونم خیلی سختی کشیدن ولی خداروشکر الان وضعشون توپه...الهی خدا بهشون بیشتر بده،نون دل مهربونشونو میخورن خدایی

حالااااا غروب مادرشوهر زنگید و حرف زدیم بهش گفتم که دارم خونه خاله میرم عمل میشه... دیدم پکر شد گفت ما هم که داریم میایم کرجگفتم جدی؟گفت والا مگه نمیدونستی؟جاری بزرگه تو تلگرام بهت نگفته گفتم والا گروه ها رو پاک کردم و ازشون بیخبرم...گفت اره قرار بود فردا بیایم ولی برادرشوهرم زنگ زده(عمو آقای خونه) ماشینم خرابه قراره یکشنبه بیام شمال شما هم با ما بیاین...گفتم خب باشه پس من میرم خونه خاله و زود برمیگردم گفت ما فقط،ی شب خونتون میمونیم بعد باید بریم تهران...نوبت دکتر دارم...بعد گفت خب تو برو خونه خاله ت ما اول میریم تهران بعد میایم کرج خونتون از اونورم برمیگردیم شمال گفتم شب زنگ میزنم هماهنگ میکنیم ببینیم چی میشه دیگه...

راستش خیلی فک کردم دیدم از اونطرف نمیتونم خاله رو ول کنم بهش گفتم میام حالا نرم خیلی بد میشه بنده خدا زندایی از یکشنبه پیششه و دیگه داره میره شمال داداشش از کربلا برگشته...با فامیلای شوهرشم شاید راحت نباشه بهرحال با منکه خواهرزاده شم خیلی راحتتره...از اونطرفم ما شدیدا تو فشار مالی ایم به لطف برادرشوهر!!!باید خیلی حواسمون باشه تا سر برج کم نیاریم همین ماه باید تا قبل دهم دوتا از بدهی هامون رو صاف کنیم،اگه مادرشوهر اینا بخوان بیان عموی آقای خونه باخانواده...برادرخانمش اینا...اون یکی عموش احتمالا برادرشوهر اینا رو هم باید برای شام دعوت کنیم که تعدادشونم خیلی میشه و ما هم واقعا الان تو شرایطی نیستیم که مهمونی بدیم و واقعا الانم وقت مهمون بازی نیس یعنی حتی ما مادرشوهر اینا رو دعوتم کنیم اینا میان چون ما هم بهشون گفتیم قراره یدفعه مهمونی بگیریم ولی فک نمیکردیم قبل دهم مادرشوهر اینا بخوان بیان...بعدشو میشد کاری کرد...الان باید حساب هزاری رو هم داشته باشیم که کف گیر ته دیگ نخوره...اینکه آدم حساب کتاب کنه عالیه ولی اینکه بدونه داره پس انداز میشه از اونطرف ن اینکه حساب کتاب کنه از ترس اینکه نکنه کم بیاره و هیچی براش نمونه...واقعا سخته و این هچلیه که برادرشوهر ما رو توش انداختسختی ما همین دوماهه ست ولی بقرآن اگه ی هزاری دیگه بهشون قرض دادیم

خلاصه خیلی فک کردم دیدم الان اصلا تو شرایطی نیستیم بخوایم مهمونی بدیم و باید کنسلش کنیم اما چجوری؟زنگ زدم آقای خونه باهاش حرف زدم از چاله چوله های سر راهمون گفتم اینکه این ماه خیلی باید حساب شده جلو بریم گفت چیکار کنیم؟گفتم زنگ بزن مامانت بهش بگو با این کاری که برادرشوهر کرد ما حسابی تو فشاریم(منم به مادرشوهر گفتم چقد الان اذیتیم و برادرشوهر عین خیالش نیس)شما اول برین تهران کاراتونو بکنین بعد تو و پدرشوهر دوتایی بیاین خونمون ولی به کسی اطلاعی ندین و بگین خانم خونه رفته خونه خاله ش و حالا حالاها باید اونجا بمونه...گفت باشه زنگ میزنم واقعا منم همین نظر رو دارم ما تازه ی ماهم نمیشه اومدیم چه اصراریه انقد زود مهمونی بدیم حالا با این شرایط فعلی!!!دیگه اومد خونه زنگ زد مامانش و اینا رو گفت اونم گفت باشه بهترین کاره وقت برای مهمونی دادن زیاده الان به فکر زندگی و بدهی هاتون باشین...خداییش مادرشوهر تو این چیزا خیلی درکش بالاست و ناراحت نمیشه...حالا فردا خودمم زنگ میزنم باهاش حرف میزنم!!!!

شاید از نظر شما خیلی کارمون زشت و غیراخلاقی باشه اما برای ما دادن بدهیهامون تو الویته...میتونیم با پول مردم مهمونی بدیم و خوش بگذرونیم و چندنفر بیان پذیرایی شن و به به چه چه کنن و برن خونه هاشون ولی بعدش ما شرمنده مردم شیم و سرمون پایین باشه...با اینکه خیلی بدهیمون کمه و هنوز کسی زبون باز نکرده بگه پولمون رو بدین ولی داریم به خودمون سختی میدیم تا حق الناس رو بدیم و حقی به گردنمون نباشه اونوقت با خیال راحت با دست باز برای مهمونامون مهمونی میدیم و آخرشب که خونه خالی شد تموم هم و غم آقای خونه خوابش باشه که از وقتش گذشته و من ظرفای تلنبار شده تو سینکم و خونه ای ک جارو اساسی میخواد...ن اینکه شب جفتمون سرمون رو بزاریم رو بالش و به این فک کنیم حالا از کجا پول بدهی هامون رو بیاریم؟

دوستای گلموبرین ادامه مطلب رمزشم همون همیشگیه...هرکی یادش نمیاد برام کامنت بزاره بخدا وقت ندارم برای تک تکتون کامنت بزارم...ببخشید

برچسب: غر غر زدن,غر زدن یا غر زدن, نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: يکشنبه 7 آذر 1395 ساعت: 1:34

صفحه بندی