منکه از شر سرما خلاص شدم ولی عزیزدل مامان رو گرفت که کلی بهش رسیدم الان دخملی هم خوب شده
جونم براتون بگه فردای روزی که پست گذاشتم تو آشپزخونه بودم دیدم سبزی فروش اومده تو کوچه...ما هم سبزی قرمه اصلا نداشتیم جو منو گرفت رفتم ده کیلووووو سبزی قورمه+دو کیلو هم خوردن گرفتم
خدا خیر بده دخترای صابخونه رو که اومدن باهام پاک کردن وگرنه مونده بودم چه غلطی بکنم با اون همه سبزی!!!
آقای خونه که درو زد اون بنده خداها رفتن پایین...الهی خدا خیرشون بده...منم نشستم بقیه سبزی ها رو پاک کردم همینکه تموم شد و من بلند شدم موبایل آقای خونه زنگ خورد...زنعموش بود گفت بعد شام میایم خونتون...ووووووی دیگه افتادیم رو دور تند و سریع سفره سبزی رو جمع کردیم و آشغالا رو آقای خونه برد بیرون گذاشت...اومد برام ی جارو کشید چون تبسم با سبزی خونه رو ترکونده بود
بعد رفت میوه گرفت از سرکوچه
منم چایی دم کردم میوه هارو شستم و چیدم تو ظرف...ظرفای پذیرایی رو کنار گذاشتم و رفتم تو اتاق آماده شدم...مهمونامون اومدن...عمو و زنعمو آقای خونه با پسر بزرگشون و کوچیکه که ۵سالشه...برادر زنعمو آقای خونه با خانمش و دخترش که ۱۲سالشه و پسرکوچیکه ش که سه ماه از تبسم کوچیکتره...من با زنداداش زنعموش تو تلگرام تو گروه فامیلی آشنا شدیم و خلاصه الان جز دوستای خوبمه...خیلی دخترخوبیه
خلاصه اومدن و کلی از خونمون خوششون اومده بود و تعریف کردن...دوستم برام ی میوه خوری خوشگل کادو آورده بود عموش اینا هم ی جعبه شیرینی...نشستن پذیرایی کردیم و گفتیم و خندیدیم...قضیه آش هام رو تعریف کردم که کلی آش رو دستم مونده زنعمو یدفعه گفت گرمش کن دور هم بخوریم...دیگه آش و بازم چایی و...کلی هم عکس انداختن و مسخره بازی کردن تو گروه فامیلی...تا یازده بودن و بعد رفتن
بعد رفتنشونم من یکم جمع و جور کردم و تازه رفتم سبزی ها رو بشورم
تا چهارصبح من سبزی شستم
دلم صابون زدم که فردایی جمعه س آقای خونه برام با سبزی خردکن خوردشون میکنه ولی از صبح که بیدار شد حالش بد بود تا غروب...شب قبلش ی لیوان شیر سرد با شیرینی خامه ای خورده بود معده ش اذیت شده بود....وااااای که من هلاک شدم تا اون همه سبزی رو خرد کردم...بعدم نصفشو سرخ کردم و فریز کردم برای وقتایی که مهمون میاد یا حس آشپزی نیس...
شنبه هم اتفاق خاصی نیوفتاد...من و تبسم سرما داشتیم متوسل شده بودیم به سوپ
امروز ولی صبح زود پاشدم ی قرمه سبزی مشتی بار گذاشتم و روز تعطیلی یه حال اساسی به آقای خونه دادم...شمام مثل منین؟دوست دارین غذاهای خوشمزه رو وقتایی بپزین که همسری تعطیله و خونست؟منکه اینجوریم...سه تایی سرسفره بیشتر بهم کیف میده تا منو تبسم بخوریم و برای آقای خونه شام نگه دارم...غذاهایی مثل قورمه سبزی...فسنجون...سبزی پلو با ماهی...و...اکثرا روزای تعطیل درست میکنم
کل امروز بعدظهرم خواب بودیم
خو هوادسرده خونه هم گررررم حال میده فقط آدم بخوابه
میگم هوا چه یدفعه سرد شد!!! امشب از پنجره آشپزخونه به شهر نگاه میکردم همیشه سو سو چراغایی که خیلی ازم دورن رو بی نهایت دوست دارم حس خوبی بهم میده
خیره میشم به اون دور دورا و نمیدونم چرا اونقد حالم خوب میشه...دیدن خونه ها تو شب رو هم دوست دارم...بعضی خونه ها بهم حس خوبی میدن...حس میکنم ی خانم کدبانو اونجاست و ی خونه بینهایت تمیز و پر از صفا داره...دوست دارم ی وقتایی به اون خونه هایی که اونقد بهشون حس خوبی دارم سر بزنم
اصلا تو شب انگار همه چی قشنگتره...انگار چندمشت آرامش ریختن رو سر شهر...دوست دارم حتی تو این سرما پنجره رو باز کنم و به شهر نگاه کنم...به بخارهایی که از دهنم خارج میشه و جلو چشم یدفعه غیب میشه...به درختای کوچه...به ماشینای به صف پارک شده تا ته کوچه...به ناهار فردا فک کنم...به قیمه بادمجونم که پیازش رو گاز داره سرخ میشه و عطر خوبش حالمو بهتر میکنه...به آقای خونه که خوابه...به تبسم که نشسته انارهایی که براش دون کردم رو میخوره...به صدای ماشین لباسشوییم گوش میدم و از صداش لذت میبرم واقعا لذت میبرم چون بهم میگه تو این خونه زندگی جریان داره...تو این خونه ی خانم خونه هست که عاشق این زندگیه... همه اینا حالمو خوب میکنه...
هرروزی که بلند میشیم خدا رو شکر کنیم...هرروزی که دستمون میره سمت کلید چراغ خدا رو شکر کنیم که چراغ خونمون روشنه...هرروزی که سفره پهن میکنیم خداروشکر کنیم که برکت هست تو خونمون...هرروزی که همسرمون آیفون رو میزنه خدا روشکر کنیم که مردمون سر زندگی و خانواده هست...هرروزی که بچه مون رو بغل میکنیم خداروشکر کنیم ی فرشته بهشتی بهمون داده
هرروز خدارو برای همه چی شکر کنیم
خدایا من هرروز شکرت میکنم برای زندگی ساده و کوچیک اما پر از حس خوب و آرامشم
خدایا شکرت که احساس دارم برای چیزای کوچیک حتی احساساتی میشم و حالم خوب میشه
خدا من دوست دارم
برچسب:
نویسنده: کیانوش میرزاده