خرید بک لینک
پنجشنبه جمعه ها رو دوست دارم

پنجشنبه ها که آقای خونه زودتر از سرکار برمیگرده و شبش دیگه با خیال راحت تا دیروقت میشینیم تی وی میبینیم و حرف میزنیم فررداش هم که جمعه س و کلا پیشمونه

این آخرهفته هم عالی بوددیروز نزدیکای ظهر بود با آقای خونه تلفنی حرف میزدم یدفعه گفت رااااستی امشب شام خونه عموم دعوتیم یادم رفت بهت بگم...دیگه منم کهه تلفنمون تموم شد بلند شدم کارامو کردم و غروب که شد آقای خونه از سرکار برگشت و لباس پوشیدیم و راه افتادیم سمت خونه عموش...سر راهم ی جعبه شیرینی گرفتیم...شب خوبی بود خیلی خوش گذشت...تا یازده و نیم اونجا بودیم بعد از سرکوچه شون ماشین گرفتیم و تا ی مسیری ما رو رسوند بقیه راه رو قدم زدیم تا خونمون...خونه هامون بهم نزدیکه

امروزم که تا یک ظهر خواب بودیم

تازه بعدش رفتم سماور رو آب کردم تا چایی دم کنم...اصلا با چای ساز رابطه خوبی ندارم تا مجبور نشم ازش استفاده نمیکنم...قل قل سماور کنار پنجره آشپزخونه م رو شدیدا دوست دارم...دوست دارم بشینم به بخارهایی که ازش خارج میشه و قوری طلایی با حاشیه های نقره ای رنگم رو بغل میکنه نگاه کنم هووووووم وقتی از کنارش رد میشم و عطر چای تازه دم به مشامم میخوره پر از حس های خوب زندگی میشممن زندگی کردن رو دوست دارم...دوست دارم از این چیزای ساده ش نهایت لذت رو ببرم

تو فاصله ای که چایی دم شه آقای خونه رفت پشت بوم و آنتن تی وی رو که باد زده بود خراب کرده بود رو درست کردبعدم ی نیمرو عسلی تووووووووپ توووووووووپ درست کرد و زدیم به بدن...صبحونه مفصل خوردیم و آقای خونه رفت تو هال رو کاناپه لم داد و تی وی دید منم ظرفارو شستم و ی استانبولی پرملااااات درستیدمولی گشنمون نبود فقط به تبسم آقای خونه ناهار داد منم حاضر شدم و رفتیم بازار...میخواستیم طلاهای تبسم رو عوض کنیم ولی همه طلافروشی ها بسته بود و فقط تو بازار چرخی زدیم بعدش رفتیم پارک...کلی به دخملمون خوش گذشت...عاشق پارکه...تا لباس میپوشیم بریم بیرون میگه بازی بلیم؟

عاشق استخر توپ شده بود و آخرسرم با گریه و کولی بازی که ازخودش درآورد به زور از پارک دراومدیم

اومدیم خونه من خیلی گشنه م بود سریع غذای ناهار رو گرم کردم و سفره چیدم و شام خوردیم...بعدش دختر صابخونه صدام کرد کلی تو پله ها با خودش و خواهرش حرف زدم...ازشون خوشم میاد خیلی مهربون و خاکی ان...ای جانم مامانشونم که دیگه خیلی ماهه هرموقع منو میبینه به ترکی میگه تو هم دختر منیحیف که من هیچی از ترکی بلد نیستم و دخترش مترجممون هستپیره اما خیلی خوشگل و فرز ماشاءالله...انقدم تمیزه...خلاصه که هرچی از خوبیشون بگم کم گفتم...چندروز پیشم دعوتشون کردم داخل و اومدن ی ساعتی پیشم نشستن...واقعا خیلی ماهن خیییییلی هااااابا دختراش که حرف میزدم(یکشون متاهله و ی دختر هم سن تبسم داره و تو همین ساختمونه...اون یکی هم سه سال ازم کوچیکتره و مجرد اما خیلی عاقل و دوست داشتنی)دیدم ی کاسه دستشه و برام کوفته آوردهای جانم...همش منو شرمنده میکنن پری روزم نون محلی آوردن منم بهشون ازگیل از شمال آورده بودم و جنگلی بود دادم فردا هم باید ظرفشون رو پر کنم و ببرم براشون...خداروشکر که تو غربت چنین صابخونه خوبی نصیبم شد که اصلا باهاشون احساس تنهایی نمیکنم از بس بهم لطف دارن

بعدشم با تبسم رفتم حموم و اومدیم برنامه دورهمی رو دیدیم...منم آشپزخونه رو حین دیدن دورهمی تمیز میکردم...الان انقد حس خوبی دااااارم چون حسابی خونه رو تمیز کردم...همه جای خونه که تمیز باشه من یه عالمـــــــه آرامـــــــــش دارم

خدایــــــــااااا بــــرای همـــ ــه چـــــی شکـــــرت

بــــرای تموم حــــس های خــــوبی که دارم شکـــــرت

مخـــصـــوصــــا بــــرای حــــس عمیــــق خوشبختــــی شکـــــرت

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: يکشنبه 7 آذر 1395 ساعت: 1:35

صفحه بندی