خرید بک لینک
شنبه ساعت سه ظهر بود که در واحدمون رو زدن...من و تبسم ناهار میخوردیم رفتم درو باز کردم دختر کوچیکه صابخونه بود گفت اگه دوست داری و وقتم داری بجای فردا امروز بریم خرید...ی کم جلو در فکر کردم...خب آشپزخونه رو باید مرتب میکردم و کلی ظرف داشتم برای شستن ولی وسوسه خرید به جونم افتاد و گفتم باشه تا نیم ساعت دیگه آماده پایینم...تندتند غذا خوردیم و آرایش کردم و لباسای تبسم رو تنش کردم و بعدم خودم لباس پوشیدم و رفتم پایین...به آقای خونه هم خبر دادم...راه افتادیم رفتیم از سر خیابون ماشین گرفتیم...چندتا پاساژ سر زدیم و لباسا رو دیدم...قیمتا مناسب بود اما از مدلها اصلا خوشم نیومد آخه این مدلای عجیب و غریب چیه خدایی!!!

مانتوها که دیگه وحشتناااااک...از الان انقد استرس برای مانتو دارم خدا میدونه...اون همه پاساژ و مغازه ها رو زیر و رو کردیم هیچ مدلی به دلم نشست...البته مانتو اون روز نمیخواستم ولی نگاه میکردم تا شاید مدلی چشمو گرفت و بعد خریدمش که...!!!

فقط لباس***دودست گرفتم و ی شلوار برای بیرون و لوازم آرایشم... برای تبسمم ی دست لباس تو خونه ای گرفتم+لباس ***+گلسر+اسباب بازی...برای آقای خونه هم گرفتم...حوله برای مسافرتمون گرفتم...دیگه چیزی دلمو نگرفت که بخرم...هنوزم جنس های عید رو نیاوردن و گفتم عجله نکنم...

منو جون به جونم کنن رفتم بیرون باید برای آشپزخونه چیزی بگیرمکلی خرت و پرت برای آشپزخونه گرفتم...تو اثاث کشی چندتا از پارچ هام شکسته بود دوتا هم پارچ گرفتم...نمکدون های فانتزی گرفتمدیگه دستمال سفره و...خخخخ چیکار کنم خو دوست دارم

دیگه داشت تاریک میشد و سردم شده بود...ما که رفتیم آفتاب بود ولی دم غروب باد سردی میومد...ماشین گرفتیم و اومدیم خونه

استارت خرید رو بلاخره زدم...هنوز خریدای اصلی مونده...شنبه هم چون یدفعه ای رفتم خرید و لیست ننوشته بودم کلی چیز میز فراموشم شد که باید بگیرم...

اون شب چون خسته بودم دست به سیاه و سفید نزدم و بعد حموم پیش بسوی تخت...فردایی صبحش یعنی دیروز جوگیر شدم و شش و نیم صبح بیدار شدم و تبسمم ساعت هشت بود بیدار کردم از بس بوسش کردم بچه بیدار شد...صبحونه خوردیم و قیمه گذاشتم...ظرفا رو شستم...خونه خیلی بهم ریخته بود...ظرفا رو که شستم و تمیزکاری کردم چون زود بیدار شده بودم حالم بد بود سرگیجه داشتم...تبسم کارتون میدید منم ی بالش برداشتم و کنارش دراز کشیدم...نگو تبسم منکه بغلش کردم خوابش بردهمنم خوابم برده بود...یازده تا دوازده و نیم خوابیدیم...حالم بهتر شده بود...بلند شدم برنج آبکش کردم و دم گذاستم...آشپزخونه رو جارو زدم و ناهار خوردیم...باز بعدظهرش سرگیجه گرفتم...اصلا به صبح زود بیدار شدن عادت ندارم حالم بد میشه...همش حالت تهوع و سرگیجه میگیرم...اینحوری شد که کل بعدظهر رو افتاده بودم رو مبل و حالم بد بود...خوابم میومد ولی نمیتونستم بخوابم...ی چرت کوچولو زدم تبسمم بازی میکرد بعدش زنگ زدم مامان باهاش حرف زدم...چندروز پیش مامان زنگ زد گفت اینجا خیلی برفه...داداشام از اونور مسخره بازی میکردن آره انقد برفه اصلا درورودی باز نمیشه ما فقط از پنجره بیرون رو میبینیم و نفس میکشیم...داداش بزرگه هم میگفت الان نوبت داداش وسطیه بره نفس بکشهچقد،به دیوونه بازی هاشون من و مامان خندیدیم

دیروز ولی مامان میگفت برفا کم کم دارن آب میشن...چه زمستونی شد امسال...اکثرا شهرا برف اومد...هوا هم که همچنان سرده و من دلم لک زده برای هوای بهاری

بعد حرف زدن با مامان حالم بهتر شد بلند شدم هال رو مرتب کردم و جارو زدم...آقای خونه اومد و شام خوردیم...از قیمه ناهار براش گذاشته بودم کلی تعریف کرد و اینکه دلش برای برنج تنگ شده...لعنت به رژیم...دیشب از ترشیم آوردم خورد خخخخخ هنوز جا بیوفتاده اما همونجوری خیلی خوشمزه س...وسوسه شدیم خیارشورم برداشتیم...خیارشورا عالی شدنااااااا یعنی عالی...فقط نمکش کم بود که نمک باز اضافه کردم اما طعمش بینظیر شده

بعد شامم آقای خونه و تبسم رفتن مغازه نون برای صبحونه نداشتم گرفتن و تخم مرغ و هله هوله...وضعیت سفید که شروع شد من ی پفک گنده دستم بود و رو مبل لم داده بودم...تبسمم خورد...خب من اصلا نتونستم صبر کنم تا بخوابه و بخورمفیلم تموم شد آقای خونه رفت خوابید و ما هم ی ساعت بعدش خوابیدیم

امروز صبح که بیدار شدم ساعت یازده و نیم بود...آقای خونه زنگ زد و درمورد مسئله ای ازم نظر خواست(بعدا میگم)ی کم حرف زدیم و قط کردم...حالا تبسم میگه چرا قط کردی من حرف نزدم دوباره زنگ زدم ی کم با باباش حرف زد و صبحونه خوردیم...

خوبه امروز من ناهار داشتم از اون لحظه که بیدار شدیم تا ساعت دو و نیم آب قط بود...دریغ از ی چکه آب...برنجم تو یخچال آب بود برداشتم شستم و کته گذاشتم...دم عید بی آبی بدجور اعصاب آدمو خرد میکنه...ناهار درست کردن که نداشتم تو خونه هم کاری نداشتم با تبسم رفتم بیرون و دوتا تونیک برای خودم خریدم...خیلی دوسشوووووون دارم

الانم تبسم خوابه...منم رو تخت لم دادم...ظرفای ناهار رو دیگه برم بشورم و ی فکری هم برای شام بکنم

واسه تبسمم که میخواستم امروز سوپ درست کنم دیگه آب قط بود نشد حالا بیدار شد براش فرنی درست میکنم بخوره نفس مامان...

آهان راستی دیشب چمدون مسافرتمون رو دم دست گذاشتم و ی سری چیزا رو توش گذاشتم...وای حتی آماده کردن چمدون بهم خس خوبی داد چه برسه به اینکه همه چی رو جمع کنم و چمدون رو برداریم و بریم شمال

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 16:08

صفحه بندی