خرید بک لینک
تو این چندسال که از ازدواجمون میگذره هیچوقت ولنتاین رو جشن نگرفته بودیم نسبت بهش بیتفاوت بودیم...همیشه برام سوال بود مگه میشه ی روز رو فقط روز عشق نامید و تو همون ی روز عشق رو جمع کرد و هدیه داد؟هرروز روز عشقه...روز دوست داشتنه...خلاصه سرتونو درد نیارم روز ولنتاین مثل سالهای قبل نه تدارکی دیده بودم ن انتظار کادو داشتم...تا اینکه آقای خونه اومد خونه...ی پاکتم دستش بود و باهام اومد آشپزخونه...کادو گرفته بودهم برای من هم تبسم...واسه من ی شال و واسه تبسمم روسری عروسکی...چه ذوقی کردیم دوتایی...آقای خونه هم خوشحال بود چشاش برق میزد...شالم رو خیلی دوست دارم خیلی خوشرنگه...با اینکه گرون گرفته بود و دلم نمیخواست این همه هزینه کنه اما اعتراف میکنم ته دلم قیلی ویلی رفت برای این همه توجه...اینکه حتی وقتی دستش تنگ هم باشه برام بهترینا رو میخوادهرچند نباید ناشکر باشم بهمن ماه خیلی برامون پربرکت بود و مشکل مالی نداشتیم...خداروشکر

خلاصه که شب خوبی بود و بسی سوپ ریز شدیمفرداشبش تصمیم گرفتم منم سوپ ریزش کنم(دوستم این کلمه سوپ ریز رو انداخته دهنم خخخ)تصمیم گرفتم از بیرون غذا بگیرم +کیک...غذارو که سفارش دادم و پیک آورد چون آقای خونه عاشق کوبیده س و من جوجه هردو رو گرفتم...کیکم تبسم گلی انتخاب کردی کیک سفید که روش قلب قرمز داشت و LOVE نوشته شده بود با خامه سفید...قلبهای کوچولو وگردی های کوچیک و بزرگ سبزم رو کیک بود...سلیقه دخمل قشنگم مثل خودش قشنگ بود

خلاصه که دیشبم من و تبسم سوپرایزش کردیم و شب خوبی بود...اول شام خوردیم بعدم چایی دم کردم و کیک رو آوردم شمع روشن کردیم...تبسمم که فکر میکرد تولدشهواااای که چه ذوقی میکرد میخندید میگفت تولد تبسمهشمع رو فوت کرد و باهم کیک رو بریدیم و چایی ریختم با کیک خوردیم...تبسم زنگ زد به مامانم و خوشحااااال که تولدمه و کیک خریدیم خخخخ به مامان میگفت اومدم شمال قول میدم برات کیک بخرمکلی با مامان حرف زد بعد من با مامان حرف زدم...شب خیلی خوبی بود خداروشکر

امروز صبح که بیدار شدیم من و تبسم اول صبحونه خوردیم و تبسم رفت کارتون ببینه منم عروسک بزرگ پتش رو انداختم لباسشویی و تبسم دید واااااای گریه میکرداااااا که من فقط عروسکمو میخوام میگفتم مامان جان خب برو مت رو بردار و باهاش بازی کن تا پت شسته شه ولی همچنان گریهههههه که من میخوامش دیگه دیدم آروم نمیشه زنگ زدم مامانم باهاش حرف زد و گفت بزار لباسشویی عروسکتو بشوره تمیز شه که آروم شد...بازم من و مامان باهم حرف زدیم...خیلی دلم براش تنگ شده بخدا...این روزها چرا نمیگذرن آخه؟بعدش زنگ زدم به پدرشوهر و تبسم باهاش حرف زد...به پدرشوهر هم میگفت دیشب تولدم بود کیک خریدممنم گوشی رو برداشتم باهاش حرف زدم میگفت این تبسم چقد شیرین زبون شدهکلی برام حرف زده و اینا...گفتم مامان کجاست؟که گفت رفته خونه مادرم بهش سر بزنه(یعنی خونه مادرشوهرش)دیگه اون یکی گوشی پدرشوهر دیدم زنگ میخوره و خودم ازش خداحافظی کردم که بره گوشیش رو جواب بده...موقع حرف زدن تو اتاق تبسم بودم دیگه ی کمم نشستم باهاش بازی کردم و رفتم ناهار گذاشتم

دیروز کل خونه رو جارو و گردگیری کرده بودم امروزم ی کم مرتب کردم و ناهار خوردیم...بعد ناهارم پله ها رو جارو کشیدم...کاری نداشتم با تبسم دوتایی رفتیم رو تخت و تبسم خوابید من ولی رمان خوندم و نفهمیدم کی خوابم برد...بیدار شدم ساعت هفت و نیم بود...داشتم کابوس میدیدم...آب خونمون رو برداشته بود...چندجای خونه ازش آب میومد بالا و آقای خونه میخواست درستش کنه ولی درست نمیشد...هرطرف رو نگاه میکردم آب بود...صابخونه داشت داد و بیداد میکرد...ولی با همون آب ها تو خونه من داشت موکت میشست و من اعصابم داغون بود اووووفففف...من بیدار شدم تبسمم بیدار شد گشنه ش بود و فقطم نیمرو میخواست...براش نیمرو درست کردم و خورد...آشغالا رو بردم گذاشتم دم در...میخواستم بعدظهر تبسم که خوابید ابرومو بردارم و صورتمو بند بندازم ولی خواب رفته بودم دیگه اومدم تو اتاق و شروع کردم ابروهامو برداشتن...آقای خونه زنگ زد گفت برات پیام دادم چرا جواب ندادی گفتم ندیدم و الان میرم میخونم...پیام داده بود نون بگیرم؟گفتم اره نون و مرغ بگیر...تبسم گیر داد چرا بابازنگ زد قط کردی و من باید با بابا حرف بزنم که براش شماره گرفتم...به باباش آمار منو میداد که بابا مامان داره ابروشو برمیدارهآقای خونه از اونور غش کرد...تازه یاد گرفته وقتی بهش میگن خب دیگه کار نداری؟میگه نه من کار ندارم تو کار نداری؟یعنی من عاشق حرف زدنشم...دیشب برام با زبون بچگونه خودش میخوند لالا لالا گلم باشی بزرگ شی همدمم باشیبهش میگم مامان جان صلوات بده میگه صلا علی مَحَمد و آله مَمَدبهش میگم بگو قورباغه میگه غوغاغه...میگم مامان جان بگو قور؟میگه قور میگم حالا بگو باغه میگه باغه حالا بگو قورباغه باز میگه غوغاغهدیگه من غش میکنم از خنده...اصلا هم دوست ندارم یاد بگیره بگه قورباغه..یکی هم آره رو میگه آله...اره هم دوست ندارم یاد بگیره خخخخ آخه زبون بچه ها خیلی باحاله...حرف س و ش رو هم خیلی قشنگ میگه که من هرکاری میکنم نمیتونم بگممثلا میخواد بگه سشوار ن س میگه ن ش ی چی بین این دوتا میگه که من خیلی دوست دارم...خلاصه به من باشه تبسم اصلا تلفظ کامل کلمه ها رو یاد نگیره خخخخ...باهاش زبان انگلیسی هم کار میکنم نفس مامان خیلی استعداد داره...وقتی یاد میگیره بعد مثل خانم معلما هی میاد ازم میپرسه مامان آب چی میشه؟سلام چی میشه؟و ...وقتی جواب میدم میگه آفلین دخر(دختر)من

داشتم میگفتم ابروهامو برداشتم صورتمم تمیز کردم و داشتم آرایش میکردم که آقای خونه اومد...خرید کرده بود خودش جا به جا کرد و بعد اومد تو اتاق پیشم گفت بنظرت من واسه عید کاپشن بگیرم؟گفتم نمیدونم هوا که خوبه گفت ن شمال که سرده گفتم خب اره برای شمال یا کاپشن باید بخری یا پالتوت رو ببری که پالتو ضایعست اونقدا هم سرد نیس...گفت پس بیا بریم بخریم و اینجوری شد که کاملا یهویی و بدون برنامه ریزی رفتیم خرید...شالی که برام خریده بود رو سرم گذاشتم آقای خونه گفت چقد بهت میاد و من ذووووووق...کاپشن و پیرهن و شلوار و کمربند و کفشش رو خرید...فقط موند ی شلوار و پیرهن دیگه هم بخره برای سرکار...کتونی هم باید بگیره...لباساش خیلی خوشگله و بهش میاد ...کلی تو دلم قربون صدقه ش رفتمخو جلو فروشنده که نمیشهگفت تو هم خریداتو بکن گفتم نه من و تبسم بعدا میخریم گفت چرا آخه؟گفتم خو میخوام تا لحظه آخر صبر کنم ببینم چه جنسایی میارن

حالا قراره من یکشنبه با دخترکوچیکه صابخونه برم لوازم آرایش و لباس...و اینا رو بگیرم...چون آقای خونه که نیست منو ببره خرید و حتی جمعه ها هم میره سرکار فردا هم میخواد بره...فقط واسه خرید مانتو و کیف و کفش و لباس های دیگه م ی روز مرخصی بگیره و بریم خرید کنیم...هم من هم تبسم...حالا ببینم یکشنبه اصلا میتونم خرید کنم چون خودم که فعلا جایی رو به اون صورت بلد نیستم و تازه نمیدونم کدوم پاساژ و مغازه ها بهترن دخترصابخونه گفت من میدونم کجاست و خودم همیشه میرم اونجا خرید و بیا باهم بریم...حالا برم ببینم واقعا جنساش خوبه یا المی تعریف میکنه

بعد خرید رفتیم سوپری سرکوچه و نقل سفید برای چایی و رب و ...گرفتیم...اسفندمم خیلی وقت بود تموم شده بود و هی یادم میرفت اونم گرفتیم و اومدیم خونه..ساعت ده و خورده ای بود آقای خونه که گفت گشنه م نیس منم گشنه م نبود به تبسم فقط غذا دادم...آقای خونه زنگ زد به مامانش آخه میگفت دیروز بهش زنگ زدم گفته شارژ ندارم براش امشب ی پنج تومنی شارژ ریخت و زنگ زد بهش گفت و ی کمم از اینور اونور حرف زدن و بعد مادرشوهر و پدرشوهر با تبسم حرف زدن و خداحافظی

به آقای خونه گفتم تو واسه مامانت شارژ میریزی ولی اون به منکه زنگ نمیزنه همیشه من بهش زنگ میزنم ولی خودش دم به دقیقه میخواد زنگ بزنه به اینور اونور...گفت فدای سرت من چون مادرمه براش هرازگاهی شارژ میفرستم من و تو هم به رسم ادب بهشون زنگ میزنیم و وجدان خودمون حداقل راحته که کوتاهی نمیکنیم بزار اون به هرکی میخواد زنگ بزنه...تو هرازگاهی بهش ی زنگی بزن...

خب من از این قضیه ناراحت نیستم...راستش دیگه توقعی هم ازشون ندارم...یعنی اصلا برام مهم نیس که منم همیشه زنگ میزنم و حالشون رو میپرسم...اونا حتی زنگ نمیزنن گوشی رو بده تبسم باهاش حرف بزنیم ماییم که همیشه زنگ میزنیم تا اونا با تبسم حرف بزنن...اینا اصلا دیگه مهم نیس اصلا دغدغه م نیس...چون دیگه واقعا توقعی ندارم که بخواد برام ناراحتی بوجود بیاره...درطول این چندسال که عروسشونم فهمیدم اگه بخوام آرامش داشته باشم نباید از هیچ کدومشون کوچک ترین توقعی داشته باشم...و الان واقعا آرامش دارم...آقای خونه برام هیچی کم نمیزاره...بخاطر قلب مهربون و پاکش هرچی میگه گوش میکنم و ی زنگ زدن میدونم چیزی ازم کم نمیکنه

ولی از اونور دارم میبینم آقای خونه چقـــــــــد،به خانواده من اهمیت میده...احترامشونو داره...همیشه بهم میگه پدر مادرت در حقم پدر مادری کردن من باید براشون جبران کنم...همش میگه بریم خونه مامانت اینا دلم برای دستخپت مامانت ی ذره شده...برای شب نشینی های خونتون...بریم فلان چیز رو بخریم بریم خونه شما بخوریم...مامانت درست کنه...مامانت خوشمزه درستش میکنه...اینکه از الان بهم گفت میخوام این مبلغ به مامانت عیدی بدم و من گفتم بخدا زیاده گفت ایراد نداره جبران خوبی هاش نمیشه خانم خونه...مامانت خیلی هوامونو داشته خیلی وقتا تو خیلی جاها کنارمون بوده...

اینا همه و همه و همه باعث میشه من زنگ نزدن مادر و پدرش به چشمم نیان...از کنار هر حرفی ساده رد شم...همینکه آقای خونه حواسش به همه چی هست واسه من کافیه

بعد اینکه با مامان و باباش حداحافظی کرد رنگ زد برادرشوهر کوچیکه و یکمم با اون حال و احوال کرد...بعد گفت من میرم حموم که تبسمم باهاش رفت...همیشه وقتایی که نمیخوایم ببریمش حموم سرشو گرم میکنیم و یکی به حرفش میگیره تا اون یکی در بره خخخخ امشب ولی فهمید و جلوتر از باباش رفت میگفت مامان من دالم میلم حمون

منم خریدا رو جا به جا کردم و چایی دم کردم با کیک دیشب بخوریم...آقای خونه صدام کرد تبسم رو حموم کرده بود بهم داد...خشکش کردم لباس تنش کردم...تا آقای خونه هم صورتشو اصلاح کرد و حموم کرد و اومد چایی و کیک خوردیم...تبسم با باباش پرید رو تخت و از اونجا صدام میزد مااااااماااااان صدای تی یی وی ژی کم کن نی نیم داره میخوابهکم کردم یدفعه دیدم اومد تی وی رو خاموش کردگفت نی نیم داره میخوابه کم کن دیگه میترسهی قری به سر و بدنش داد و رفت تو اتاق خخخخخخخ نیم وجبی میاد منو دعوا میکنه

تازه دوشبه تو کریرش میخوابه لنگاشم میزنه بیرون خجالتم نمیکشهوقتی میخوابه از کریر درش میارم خخخخ

وای برم دیگه بخوابم بخدا صبح شد

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 16:08

صفحه بندی