مرسی برای همه تبریکاتون برای دلگرمی هاتون برای همه چی و همه چی...ی عالمه عاشقتونم
از خودم براتون بگم که الان در منزل جاری بزرگه بسر میبرم و خیلی داره خوش میگذره
دوشنبه هفته پیش تو تلگرام چندتا پیام دادم به گروه که جاری اومد پی وی و گفت چی شده چرا ناراحتی؟گفتم دلم برای آقای خونه تنگ شده
گفت ما فردا میایم خونه مادرشوهر فردا اومدنی تو هم باهامون بیا چندروزی بمون حال و هوات عوض شه...گفتم تنهایی سختمه اگه مادرشوهر اومد منم میام...سه شنبه اومدن و مادرشوهر گفت من خیلی سرم شلوغه فعلا نمیتونم بیام و تو برو گفتم نعععع من تنهایی برم اونجا سختمه از برادرشوهر خجالتم میشه و نمیرم و این حرفا که خلاصه کنم براتون نتونستم حریف جاری شم و قرار شد فردایی صبح راه بیوفتیم...پدرشوهر و مادرشرهر هم خیلی اصرار میکردن برو برای روحیه ت خوبه تنوعی برات میشه تو که چندماه قراره اینجا بمونی و خوش بگذرون از اونطرفم جاری هی وسوسه میکرد بیا بریم بچه ها رو باهم میبریم پارک لب دریا بازارچه،منم شوهرم ی شب درمیون خونه س و تنهام و...
شبش نشستیم تا ساعت شش صبح من و جاری حرف زدبم آی حرف زدیم پیچ و مهره فکمون افتاد
بعد نماز خوابیدیم ساعت ده بیدار شدیم آماده شدیم راه افتادیم دو سه ساعتی هم تو راه بودیم...واقعا اینجا خیلی بهم خوش میگذره جاری با پذیراییش واقعا شرمنده م میکنه...انقد این چندروزه حرف زدیم تا نصفه شبا جفتمون کمبود خواب داریم
انقدم باهم خندیدیم سر مسایل ریز و درشت انقد به کارای روزای اول عقد و عروسیمون خندیدیممممم به قول جاری عین پت و مت بودیم
راست میگه فکرامونو میزاشتیم روهم ی کارایی میکردیم فک میکردیم آخر باکلاسی و دلبری هستیم واااای خدا چقد الان به اون روزا میخندیم
چقد دیوونه بودیم دوتاییمون...یاد اون روزای خیلی خوب و بی دغدغه بخیر
ی شبشم رفتیم پارک که انقد بچه ها بازی کردن خسته شدیم تبسم و دخترعموش قابل کنترل نبودن اصلا،انقد از سرسره ها بالاپایین کردن که هم خودشون خسته شدن هم ما،منم از شانسم اون شب سردرد داشتم چون به چایی اعتیاد پیدا کردم و اونروز نخورده بودم
بعدم از نمایشگاه کتاب تو پارک رفتیم برای دخملا کتاب نقاشی و قصه بخریم که من دوتا کتاب نقاشی و یه کتاب قصه براش خریدم بعدم برگشتیم خونه و شام خوردیم
دیروز غروبم جاری شام ماکارونی درست کرد و رفتیم لب دریا...برادرشوهر شیفت بود و ما رو رسوند چهارتایی رفتیم میوه و هله هوله خوردیم و کلی اونجا بهمون خوش گذشت...خیلی هم ساحل شلوغ بود و همه با خانواده زده بودن بیرون...برای بچه ها اسباب بازی برده بودیم کلی ماسه بازی کردن و ما هم کلی عکس گرفتیم و بعد زنگ زدیم برادرشوهر اومد دنبالمون رسوندمون خونه و خودش باز رفت...تا رسیدیم من و تبسم و دخترعموش(۴۷روز از دخملی بزرگتره) رفتیم حموم بعد من و تبسم اومدیم بیرون جاری رفت و با بچه ش حموم کرد بعدم که شام خوردیم و مثلا خواستیمساعت سه و نیم شب بریم بخوابیم ولی تا شش صبح حرف زدیم
امروزم قراره بریم بازار و خرید کنیم
خلاصه که این چندروز حسابی خوش گذشته ولی جای آقای خونه واقعا خالیه
تبسم و دخترعموش هم مثل سگ و گربه بهم میپرن
وااای اگه بدونین تبسم چه بلایی شده انقد شیرین زبون شده کلی حرف یاد گرفته تا بهش تشر میزنم سرشو رو شونه ش خم میکنه چشاشو خمار میکنه میگه ماما...جان دعوا نکن باشههههه؟
دوتا حروف انگلیسی باهاش کار کردم رو میگه...ماشاءالله خیلی باهوشه و زود همه چی رو یاد میگیره...خیلی هم ادا یاد گرفته و شیرین کاری میکنه...بهش میگیم فلان کارو نکن مثلا بابا دعوات میکنه ها میگه نههههه بابا نازه
وقتی هم میخواد از یکی دل ببره چنان جانی به اسمش میچسبونه و با ناز و مظلوم صدا میزنه آدم دلش غش میره
بهش گفتم هروقت پی پی(پوزش میطلبم
)داری بهم بگو بعد کلکم میزنه میگه پی پی میبرمش دستشویی بلده بشینه بعد میشینه میگه پی پی بیااااا پی پی بیااااا
جیییییش بیا
دیگه کم کم باید از پوشک بگیرمش مفهوم دستشویی رفتن رو میدونه و خودشم بلده کجا باید بشینه مثل اینکه مغزش دیگه آماده شده
همین روزا از شیرم میگیرمش ولی خداروشکر خیلی وابستگیش به شیر کم شده مخصوصا روزا...جاریم از داروخونه صبرزرد گرفته زده بچش از شیر افتاده چون تلخ میکنه شیرو...منم باید همینکارو کنم تا تبسم سمتش نره حالا بماند که ی بار چسب زدم ی بارم رژ قرمز به توصیه اطرافیان که بترسه و نخوره هیییییچ اثری نداشته و دختری ی بیلاااااخ تحویل اینجانب داده
کلا خیلی شیطون و بلایه و بجا اینکه سرش کلاه بره سر همه رو کلاه میزاره
یعنی دیوونه شیرین زبونیاشم بعضی وقتا دلم میخواد درسته قورتش بدم
پریروز حقوق آقای خونه رو ریختن صبح زنگ زد که خانم میگم ی آمار برام بگیر ببین با پولی که دستمه تهران میتونم زن بگیرم یا ن
فک کنم خیلی دیگه بی عیالی به بهش فشار آورده
چندتا فحش آبدار که دادمش بهم گفت اگه فقط یکی دوماه به خودم فشار بیارم و اضافه کاری بمونم دوبرابر حقوقم دستم میاد و میتونم ی خونه خیلی خوب پیدا کنم تو فقط ی کم دیگه تحمل کن...گفتم نگران من نباش آقای خونه من با همه چی کنار میام و پشتتم 
من اینهمه مدت همه چی رو تحمل کردم این چندماه دوری هم روش...برای زندگی باید با مشکلات جنگید و منم میجنگم تا به نتیجه دلخواهم برسم به اون آرامش همیشگیمون
برای روزای خوب خونه عشقمون که هرجا دنیا میخواد باشه
فقط آقای خونه و تبسم زیر سقف اون خونه باهام باشن فقط همین...من باشم و همسرانه هام...من باشم و مادرانه هام...من باشم و خانم خونه بودنام
جز سلامتی و آرامش هیچی از خدا نمیخوام....تو تهران یکی از خونه هاش مال ما بشه و بریم زندگیمونو شروع کنیم دلم برای زندگی خودمون تنگ شده خیلی تنگــــــــــ
برچسب:
نویسنده: کیانوش میرزاده