خرید بک لینک
سلوووووم مهربونا حال و احوال؟

الان بنده یک عدد خانم خونه بسیوووور خسته میباشم اما چون دیشب گفتم فردا پست میزارم اومدم که بدقول نشم...سریع بریم برای گفتن گفتنی ها

صبح (شما بخون ظهر)من و تبسم بیدار شدیم...چشممون که به پنجره افتاد خیـــــلی غافلگیر شدیم آخه ی عاااالمه برف اومده بود و همه جا سفید بود...تبسم که کلی کیف کرد وقتی برف رو دید...رفتیم کنار پنجره ی کم عکس گرفتیم و باریدن برف رو نگاه کردیم...حس خوبی بود

ناهار رو گرم کردم و خوردیم...سریع دست بکار شدم و گاز رو اول پاک کردم که آبگوشتمو بار بزارم...گاز اگه ی لکه هم روش باشه من نمیتونم روش غذا درست کنم...غذا انگار تمیز نیس انگار کثیفی گاز سرایت کرده به غذام...گازم باید بررررررق بزنه و روش غذا درست کنم...حتی اگه ی نیمرو ساده هم درست کنم بهم میچسبه...خلاصه گاز رو که پاک کردم آبگوشتمو بار گذاشتم و زیرشم کم کرد تا چندساعت برای خودش ریز قل بزنه و جا بیوفته

بعد رفتم سراغ ظرفام و شستمشون...ظرفا که تموم شد دبه ها رو آوردم و خیارا رو من خشک میکردم تبسم میریخت تو دبهچه خیارشوری بشه این خیارشور که با دستهای کوچیک آبنبات خونمون درست شدهاولین خیار رو که گذاشت تو دبه من بسم الله الرحمن الرحیم گفتم تبسم هر ۲۰تا خیار رو که مینداخت باز میگفت ایسما الله رحیممامان قربون حرف زدنت بره عشق جاااااانمخیارا رو ریختیم تو دبه سبزی و سیر و ...اضافه کردیم یادم اومد من خجسته دل اصلا براش آب نذاشتم جوش بیاد و سرد شد بریزم تو دبهی قابلمه بـــــــزرگ آب ریختم گذاشتم رو گاز تا جوش بیاد

در حین کار کردن تبسم گفت مامان در میزنن من تو آشپزخونه بودم نشنیده بودم...دخترکوچیکه صابخونه بود گفتم جانم؟میگه میای بریم پشت بوم ازم تو برفا چندتا عکس بگیری؟تو دلم گفتم دلت خوشه ها من پریروز بارون میومد کار واجب بیرون داشتم بچه رو زدم زیر بغلم و ده دقیقه ای رفتم و اومدم دوروز از پا افتادم حالا پاشم تو این برف و سرما با بچه کوچیک بیام پشت بوم ازت عکس بگیرم تو ژست های مختلف؟والا مردم چه توقع هایی دارنااااااا...گفتم شرمنده عزیزم تبسم بیداره هوا هم که خیلی سرده ببرمش پشت بوم سرما میخوره...واقعا پیش خودش چه فکری کرده بود؟یعنی فکر میکرد من بچه دوسال و نیمه ام رو تو این برف و هوایی که وحشتناک سرده میکشم بالا پشت بوم تا از اون عکس بگیرم؟شایدم من زیادی کم روأم...بخدا من اصلا نمیتونم از کسی توقعی داشته باشم اصلا روم نمیشه بگم

بگذریم

امروز اصلا نمیدونم چرا هوس حلوا کرده بودم...یعنی چندروز بود تو ذهنم بود امروز دیگه خیلی هوسم شده بود...شب قبلشم تو فیلم "وضعیت سفید" حلوا پختن و چقد من و همسر شکموم هوس کردیممنم که تاحالا اصلا درست نکرده بودم...همیشه دوست داشتم درست کنم اما ترس خراب کردنش نمیزاشت امتحان کنم...تو پست قبل گفتم که آرد گذاشتم رو بخاری تا کم کم سرخ شه با حرارتش...این آرده هی بهم چشمک میزد هی میگفت خانم خونه بیا منو ی حلوا خوشمزه درست کن...هی میگفتم آردجان مگه تو زبون نفهمی من بلد نیستم درست کنم خو!!!ولی بدجور بهم چشمک میزد

هی سر خودمو گرم کردم دیدم نععععععع من بدجور هوس حلوا کردم...رفتم تو نت سرچ کردم...هی این سایتا رو بالا پایین کردم...موادشو تو خونه داشتم ولی خب هنوز جرات نداشتم درست کنم...گفتم مرگ ی بار شیونم ی بار...آدم باید با ترساش مقابله کنه...حالا من درست میکنم خراب شد مهم نیس مهم اینه من این عرضه رو داشتم که با ترسم مقابله کنم...به خودم اومدم دیدم دارم آرد سرخ میکنم شربتشم درست کردممرحله به مرحله با دستوری که تو سایت بود جلو رفتم...پیش خودم میگفتم این خراب شد فدای سرم خخخخخخ کره و روغن رو که ریختم دیدم وای ی ذره شبیه حلوا شده شربتم که اضافه کردم و اصلا ی ذوقی کردماااااا منکه فکر میکردم شاید ی چیز عجیب و غریبی از ماهیتابه م دربیاد خود حلوا دراومده بود خخخ قشنگ که پختو روغن انداخت با ترس و لرز ی تیکه برداشتم و چشیدم...بخدا تعریف نباشه عالــــــــی شده بود...فکرشم نمیکردم برای اولین بار انقد خوب بشه اونم منی که شاید دوساله میخوام درست کنم و میترسیدم...من مطمعن بودم اولین بار خراب میشه یا اون طعم اصلی رو نمیده چون شنیده بودم خیلی قلق داره و سخته و ...همینا باعث شده بود نرم طرفش

خلاصه تبسم خورد و مهر تایید رو زدگفت واااای مامانی این خیلی بومزه ست

(خیلی دلم میخواست برای مادربزرگم حلوا خیرات کنم...حلوایی که خودم درست کردم...حالا میتونم به این آرزوم برسم...ی روز باید حلوا درست کنم خیرات کنم تو در و همسایه واسه اموات خودم و آقای خونه)

حلوام رو تو ی بشقاب کشیدم و تزیینش کردم و قایمش کردم تو کابینت خخخ...گاز رو پاک کردم...خونه رو عطر حلوا برداشته بود هود رو زدم تا آقای خونه اومد متوجه نشه و یدفعه به قول دوستم سوپ ریزش کنمچون دیشب میگفت حلوا رو با چایی بخوری...نزدیک اومدنش بود چایی هم دم کردم تا بعد شام با حلوا بیارم بخوریم...آبگوشتمم جا افتاده بود گذاشتمش رو بخاری تا گرم بمونه و ی بالش برداشتم با تبسم دوتایی ولو شدیم جلو تی وی و کیمیا رو دیدیم...آقای خونه کیمیا که تموم شد اومد...تا اومد تو خونه گفت ی عطری میادولی نفهمید چیه...دست و صورتشو شست و اومد کنار بخاری گرم شه حلوا رو برداشتم...حواسش به تی وی بود گفتم سوپ ریـــــــزبرگشت اول منو و بعد دستمو نگاه کرد گفت وااااای حلوایه؟کجا بود تو درست کردی؟گفتم بلیچشید گفت عااااااالیهههههه تو که گفتی بلد نیستی گفتم دیگه دیگهخیلی تعریف کرد گفت برای اولین بار عالیه و خیلی خوب شده...ی کم خورد و گفتم سیر نکن خودتو شام بخوریم...سفره پهن کردم و جاتون خالی آبگوشت رو با پیاز زدیم به بدن...میدونین چیه ی چی میگم قول بدین دخترای خوبی باشین بهم نخندین خب؟انقد دوست داشتم ترشی دوروزه م رو بیارم با آبگوشت بخورمولی خیلی ضایع بود آقای خونه کلی بهم میخندیدخو نوبره یکی ترشی دوروزه ش رو بیاره سر سفره خخخخخخ...امروز تبسم میگفت مامان از اینا میخوام؟دیدم دبه ترشی رو هدف گرفتهدلشو نشکستم ی ذره دادم خورد خو لامصب خیلی خوشمزه شده بخدا تعریف نباشه ولی هیچوقت ترشی هام انقد خوشمزه نمیشد

داشتم میگفتم شام رو که خوردیم سفره رو جمع کردم...سه تا چایی ریختم و بردم خوردیم و فیلم دیدیم...هییییییچی از ی بشقاب حلوا نموندبیشترشو آقای خونه خورد...نوش جونش

بنده خدا خسته بود گفت من برم بخوابم؟گفتم اره برو...منم رفتم آب خیارشور رو درست کردم و ریختم تو دبه...ظرفا رو شستم...گاز رو اینبار اساسی شستم...شیرم گذاشتم جوش بیاد و بعد ماست بزنم که هنوز نزدم...یعنی حسش نیس یا الان پست رو ثبت کردم میزنم یا میزارم برای فردا...امشبم دیگه خیلی خسته شدم این دوروز خیلی کار کردم فردا ی استراحت کامل به خودم میدم دست به سیاه و سفید نمیزنم...خونه تمیزه فقط،شام و ناهار درست کنم...والا الان کمرم درد میکنه خیلی بدو بدو کردم و خودمو خسته کردم...با اینکه آقای خونه گفته بود باهم دیگه ترشی و خیارشور میزاریم ولی دلم طاقت نیاورد تا غروبا صبر کنم تا آقای خونه بیاد و کار رو زمین بمونه این ی عادت بدیه که دارم و نمیتونم ترک کنم...خیلی عادت بدیه

من فرداناهار چی درست کنم آخهههههه؟میخواستم چلوگوشت درست کنم الان یادم افتاد زعفرونم رو غروب تموم کردم و حلوا درست کردم...حالا چی بزارم آخه؟اصلا هیچی به ذهنم نمیاد...واسه شام ولی فکر کردم کوکو سیب زمینی میخوام دست کنم با ماست بخوریمناهار رو چیکار کنم؟

قرار بود امشب دستور ترشی و خیارشور رو بزارم ولی دیگه دستم بی حس شده عمری باقی بود تا فردا شب میام میزارم...تو همین پست تو اتاق خصوصی ولی بدون رمز...دیگه شرمنده که بدقولی کردم جیگرایی که دستورشو خواسته بودینبه خانمی خودتون عفو کنین

دوستتون دارم ی دنیاااااا

شب برفیتون بخیر...اونایی که برف ندارن غصه نخورن شب شماها هم طلایی

یاعلی

بفرمایین اتاق خصوصی بدون رمزه

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 16:08

صفحه بندی