خرید بک لینک
وحشتنااااااک خسته م...ولی گفتم بیام پستمو بزارم...اصلا من آخرشب پست گذاشتم که گذاشتم نذاشتم دیگه فرداش نمیتونم با جزئیات تعریف کنم...

از دیروز بگم که کارای خونه رو کردم واسه تبسم سوپ پای مرغ درست کردم...درمورد پای مرغ تو نت سرچ کنین...حتما مامانای مهربون واسه بچه هاتون سوپ پای مرغ درست کنین سرشار از ویتامینه...دیدم بیکارم دلم طاقت نیاورد صبر کنم آقای خونه بیاد و وسایل ترشی رو خرد کنیم رفتم سفره پهن کردم کنار بخاری(جای همیشگیم)و کلم و کرفس و هویج و...خرد کردم دبه ها رو هم گذاشتم کنار و آب گذاشتم جوش بیاد تا سرد شد دیگه ترشی رو بزارم...ی بسته جیگرم گذاشتم بیرون یخش آب شه برای شام...آقای خونه که رسید من دیگه کارامو کرده بودم...اصلا از در اومد تو دیدم ناراحته مثل همیشه سرحال نیس...گفت اینا رو تنهایی خرد کردی گفتم اره دیگه صبر میکردم تو میومدی دیر میشد فقط،زحمت شام رو بکش...لباساشو عوض کرد اومد آشپزخونه و دست بکار شد...ساکت بود...تو خودش بود...یدفعه گفت شیطونه میگه زنگ بزن به...(برادرشوهر)و بگو خبر کارای زنت رو داری تو محل کار(بقیه ش رو اتاق خصوصی براتون میگم)دیگه خیـــــــلی اعصابش خرد بود که کلی باهاش حرف زدم و خداروشکر آروم شد...شام خوردیم و تی وی دیدیم...آقای خونه رفت خوابید منم ظرفای شام رو شستم و تبسم رو خوابوندم و ترشی رو گذاشتم...زن صابخونمون قرار بود امروز برام سبزی ترشی بگیره آقای خونه چندجا پرسیده بود پیدا نکرده بود اون گفت صبح زود با ماشین میارن تو کوچه من برات میگیرم و دیگه منم بهش پول دادم واسم بگیره

امروز صبح که چه عرض کنم ظهر دیدم درمونو میزنن...خواب بودیم من و تبسم...رفتم درو باز کردم زن صابخونه بود برام سبزی ترشی رو گرفته بود کلی ازش تشکر کردمخدا خیرش بده

تبسم گلی هم بیدار شد و بهش صبحونه دادم...واسه ناهار مرغ گذاشتم و زیرشو کم کردم تا بپزه...دیشب همه کارامو کرده بودم و کاری نداشتم جاروبرقی رو برداشتم و راه پله ها رو جارو کشیدم و اومدم خونه زنگ زدم به گوشی پدرشوهر تا تبسم باهاش حرف بزنه

همیشه گوشی مادرشوهر زنگ میزدم اینبار دیگه زنگ زدم به پدرشوهر...فسقل نمیدونین چه زبونی براش میریختی کم حرف زدن بعد مادرشوهر گوشی رو گرفت و شنیدم گفت تبسم گوشی رو بده مامانی...تبسمم میگفت نمیدم من حرف بزنمگوشی رو گرفتم سلام و احوالپرسی و اینا گفت دخترم مهمون داریم خودم ده دقیقه دیگه بهتون زنگ میزنم حرف بزنیم و معذرت خواهی کرد و قط کردیم...مادرشوهر که قط کرد مامان من زنگ زد و با من و تبسم حرف زد...بعد تلفن مامان سفره پهن کردم و سرناهار پدرشوهر زنگ زد و با تبسم حرف زد بعد مادرشوهر با تبسم حرف زد و درآخرم با من...دیگه من داشتم از گشنگی پس میوفتادم...بعد خداحافظی با مادرشوهر گفتم خب حالا برم ناهار بخورم که دختر صابخونه در زد و اصلا بدون تعارف یواش یواش اومد نشستانقد بدم میاد اینجوری...اومده بود کلید پشت بوم که دستمه رو بگیره ولی اومد نشست...سبزی ترشی رو کنار بخاری گذاشته بودم نصفشو پاک کرده بودم دیگه نشستم بقبه رو هم پاک کنم اونم نشست و ی کم کمک کرد...هربار فقط غیبت زن داداشاشو میکنه...ای بابا...زیاد ازش خوشم نمیاد...یعنی دختر خوبیه ها ولی اخلاقشو دوست ندارم همش غیبت...همش ناله...ناامیده همش...منم اینجور آدما بهم انرژی منفی میدن فقط

خلاصه یکم نشست و مادرش صداش کرد در واقع داد زد بیاااااا دیگهههههه و اونم رفت...وای اونکه رفت بخدا من شیرجه زدم سر قابلمه...بابا ساعت نزدیک چهار بود و من نه صبحونه خورده بودم ن ناهار داشتم ضعف میکردم بخدا...ی بشقاب پر غذا کشیدم و خوردم...تبسم منکه داشتم با مادرشوهر حرف میزدم ناهارشو خورده بود...بعد اینکه غذامو خوردم سبزی ها رو پاک کردم و گذاشتم تو آب نمک تا حسابی خیس شه...

حس ظرف شستن نبود...با تبسم دوتایی رفتیم رو تخت و تبسم خوابید منم با گوشیم ور رفتم...ساعت پنج و نیم بود گوشی رو گذاشتم کنار و رفتم برای تبسم فرنی درست کنم...مامان داشتم میومدم کرج بهم کلی آرد برنج داد منم از اونموقع تا الان هی تنبلیم میشه سرخش کنم برای فرنی و...امروز همه ش رو ریختم تو ی ماهیتابه بزرگ و گذاشتم رو بخاری تا یواش یواش سرخ شه...فقط،ی کوچولو برای فرنی امروز برداشتم و رو گاز سرخش کردم مشغول بودم که دخمل گلی بیدار شد و اومد پیشم...نشوندمش بغل گاز میگه مامان شیر رو بده من بریزم شکر رو بده من بریزم،مامان بده هم هم بزنمشعاشق آشپزیه...ادویه غذاها رو میدم بریزه عشق میکنه...امروز بهش میگفتم تبسم میسوزیا میگفت نه دیگه بزرگ شدممیمیرم برای حرف زدنش...فرنی رو درست کردیم دوتایی موقع خوردنش هر قاشقی که میخورد میگفت وای خیلی بومزه ستتازه گفت شامم ماکارونی درست کنم

ظرف های ناهار رو رفتم شستم...آشغالا رو گذاشتم دم در...پیاز و فلفل دلمه و قارچ خرد کردم و ریختم تو ماهیتابه زیرشم کم کردم تا سرخ شن...تا اونا سرخ شن خیارا رو شستم تا خشک شن و خیارشور بزارم قرار بود آقای خونه برام دبه بخره و بیاره...سبزی ترشی رو هم شسته بودم ریخته بودم سبد آبشون بره و خرد کنم...بعد شستن خیارا رفتم سبزی خرد کن بردارم ولی پشیمون شدم همش ی کیلو سبزی بود و ارزش دنگ و فنگ های سبزی خرد کن رو نداشت...کناربخاری نشستم و با دست خرد کردم تبسمم هی ناخونک میزد خخخخ ریختمشون تو ترشی...وای نمیدونین این ترشی چقد،خوشمزه شدههههههه بخدا از دیشب تا الان کلی طعم دار شدهمن و تبسمم کلی همونجوری خوردیم

مایه ماکارونیم رو درست کردم و آب گذاشتم جوش بیاد...ی لحظه من و تبسم رفتیم تو را پله...صابخونه سیرابی گذاشته بود بوش تو ساختمون پیچیده بود تبسم یدفعه گفت وااااای مامانی آبگوووووشتهههههه...آبگوشت درست کنیم...الهی من قربون اون شکم کوچولوت برم عشق منرفتم فریزر رو نگاه کردم ببینم گوشت آبگوشتی دارم فرداشب بزارم که دیدم کمه...آقای خونه تو همین حین اومد...دبه ها رو خریده بود و برای خونه هم خرید کرده بود...واسه منم پفک و لواشک و واسه دخملی هم کیک و اینا...بهش جریان رو گفتم گفت میره الان از قصابی گوشت میگیره واسه خانم کوچولومون فرداشب آبگوشت بار بزاریم...ما باید آبگوشتمون گوشتش استخون دار باشه وگرنه اصلا بهمون نمیچسبه...خلاصه رفت گرفت و اومد...منم تو این فاصله ماکارونی رو دم گزاشتم...قبلش آقای خونه گفت ته دیگشو سیب زمینی بزار و خودشم سیب زمینی ها رو آماده کرد...

آقای خونه تی وی دید منم ی کاسه بزرگ سالاد شیرازی درست کردم هم برای شاممون هم ناهار فردای آقای خونه...تبسم باز کنارم نشسته بود و ناخونک میزد واااای من میمیرم براش بخدا...تکیه داده بود به پام و تی وی میدید همونجوری که زوم کرده بود رو صفحه تی وی دست کوچولوش رو میکرد تو کاسه سالاد و میخوردانقد من و آقای خونه بهش خندیدیم...اصلا برامون اون غذاهایی که تبسم ناخونک میزنه ی طعم دیگه ای داره بخداالبته دخمل طلا من انقد خانمه تو مهمونی و اینکه مهمون داشته باشیم اصلا از این کارا نمیکنه...متوجه ش شدم وقتی مهمون داریم تا جایی میریم خیلی چیزا رو که حتی بهش نگفتم مراعات میکنهخلاصه شام رو کشیدم و خوردیم...جاتون خالی خیـــــــــلی خوشمزه شده بود و آقای خونه کلی تعریف کرد...اصلا آقای خونه که تعریف میکنه من خستگی هام میــرهتبسمم ماشاءالله خیلی خورد و من و آقای خونه چقد به سر و صورت چرب و چیلیش خندیدیم...دست و صورتشو شستم رفت بغل باباش بهش میگه بابا بیا ماچ ماچ کنیم روبوسی رو میگه خخخخخخخ دیگه نزدیک بود من و آقای خونه قورتش بدیم

بعدشام سریع رفتم حموم...دبه ها رو هم بردم اونجا بشورم خیالم ازشون راحت شه تمیزن تو سینک که دبه به اون بزرگی رو نمیشد شست...از حموم که اومدم آقای خونه رفت...منم امروز حسابــــــــــی سرپا بودم و بدو بدو کرده بودم حموم که رفتم و آب گرم بهم خورد دیگه بدنم قشنگ بیحس شد و پاهام خیلی درد میکردن...نشستم رو تخت موهامو سشوار کشیدم...آقای خونه هم اومد سشوار کشید و کنارم دراز کشید...

ی پیرمرده هست هرروز صبح پیاز و سیب زمینی میاره تو کوچه یعنی هر روزااااا...بعد با ی لحن با مزه ای میگه بیا پیاز بخر من صداشو دوست دارم خیلی خیلی با مزه میگه آدم خنده ش میگیره نا خودآگاه...جمعه ها که میومد تو کوچه آقای خونه صدام میکرد بیا دوستت اومدبعد امشب آقای خونه صدای اون رو تقلید میکرد و میگفت بیا پیاز بخر من دیگه تخت رو گاز میکردم لامصب انگار خودشه...منکه نفسم دیگه میرفت بخدا اون نامردم میدید خنده م گرفته هی میگفتیعنی تا نفسم بالا میومد میگفت بیا پیاز بخر و من باز غش میکردمخودش و تبسمم از خنده من ریسه میرفتن...انقد خندیدم که شکمم دیگه درد اومد و منت آقای خونه میکردم دیگه نگه...خنده م که تموم شد ی دقیقه چشاشو بست دوباره گفت بیا پیاز بخروااااای دیگه افتاده بودم رو تخت و بخدا نفسم نمی اومد...حالا تبسمم میگفت بابا عمو میاد تو کوچه داد میزنه پییاژ پنش تومن(پنج تومن)دیگه تصور کنین منو...نیم ساعت تموم انقد خندیده بودم شکمم درد میکرد موهام پریشون شده بود ی وضعی بودادیدم دارم هلاک میشم پتو رو کشیدم رو صورت آقای خونه و برق رو خاموش کردم فرار کردم تو هالآقای خونه خدانکنه بیوفته تو دور مسخره بازی دیگه آدم مگه میتونه خودشو جمع کنه...تازه عقد کرده بودیم میرفتیم خونشون منم هنوز بهشون عادت نکرده بودم خجالت میکشیدم عیدم بود همه دور هم بودن و آقای خونه و پسرخاله ش مسخره بازی درمیاوردن تو جمع و همه رو میخندوندن وای منم خجالت میکشیدم بلند بخندم یعنی تموم دنده هام درد میومد انقد به خودم فشار میاوردم بلند قهقهه نزنممخصوصا تقلید صداش عالیه یعنی انگار خودطرفه...مادرشوهر و زن داداشش(زن داداش مادرشوهرم)باهم قهر بودن بعد،زن داداشش خیلی دوست داشت با مادرشوهر آشتی کنه ولی خب به مادرشوهر خیلی بی احترامی کرده بود و مادرشوهر باهاش آشتی نمیکرد...ی شب رفتیم خونه مادرشوهر...مادرشوهر گفت زن داداشم رفته مشهد و امشب برمیگردن...آقای خونه ی لحظه ساکت شد بعد گفت میدونین الان زن دایی ضریح رو بغل کرده و میگه دیگه دارم میرم یا امام رضا...(مادرشوهرم)باهام آشتی کنه...بخدا اصلا انگار خود زنداییش داشت حرف میزد قیافه ش رو هم مثل اون مظلوم کرده بود باور نمیکنین هرکدوممون ی وری افتاده بودیم و میخندیدیمیادش بخیر

خلاصه داشتم میگفتم از اتاق اومدم دیگه خسته بودم نرفتم ظرف های شام رو بشورم...فقط غذاهارو گذاشتم یخچال و ی کم جمع و جور کردم...خیارشورم نتونستم درست کنم...شیرمحلی هم باز آقای خونه گرفته بود ماست درست کنم اونم گذاشتم تو یخچال واسه فردا...واقعا دیگه نمیکشیدم کار کنم آقای خونه امشب دعوام میکرد میگفت چرا انقد کار میکنی تو خونه؟خونه که تمیزه خودتو انقد اذیت نکن اصلا ی روزم بهم ریخته باشه کی میخواد بیاد مگه...ولی خب من دلم طاقت نمیاره خونه بهم ریخته باشه

شیر داغ کردم و دادم تبسم خورد...بردمش دستشویی و بعد خوابوندمش...منم اومدم به آرامش بخش ترین خونه مجازیم(وبلاگم)

حین پست گذاشتن ماشین لباسشویی که روشن کرده بودم کارش تموم شد و لباسای آقای خونه رو آوردم پهن کردم و بقیه رو گذاشتم فردا پهن کنم واقعا پاهام درد میکنن و نمیتونم سرپا وایسم...ی پفک و نصف لواشک پذیرایی رو هم تا پستم تموم شه خوردم

دیگه هم برم بخوابم...فردا ناهار دارم آخیــــــش ناهار درست کردن ندارم...فقط آبگوشتمو بار بزارم نخودشو امشب خیس کردم و به بقیه کارام برسم...فردا هم که کلی کار دارم اوووووفففف...ولی برام لذتبخشه واقعا

شاید فردا هم پست گذاشتم

آهان طرز تزشی و خیارشور گزاشتنم رو فردا براتون میزارم

الانم بریم اتاق خصوصی اون جریان جاری رو تعریف کنم که آقای خونه ناراحت بود...رنز همون قبلیه

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 16:08

صفحه بندی