خرید بک لینک
این جمعه هم مثل جمعه قبل آقای خونه رفت سرکار

اصلا امروز شبیه جمعه ها نبود...شبیه ۲۲بهمنم نبودسالهای پیش تی وی رو روشن میکردم راهپیمایی رو نگاه میکردم امروز اصلا دل و دماغ نداشتم چون دیروز تو بارون رفتم بیرون کار داشتم همون برام دردسر شد و از پا افتادم...کل دیروز بعدظهر رو ی پتو روم کشیدم و دراز کشیدم رو مبل...بدنم کوفته بود و بی حوصله بودم...واسه شامم عدسی گذاشته بودم که آقای خونه اومد دید من بیحال افتادم خودش سفره انداخت و شام خوردیم...

سرسفره گفتم عدسی امشب از سری های قبل خوشمزه تر نشده میگه اره چی ریختی؟گفتم والا سری های قبل کلی براش مایه میزاشتم هی بهش سر میزدم امروز بیچاره قابلمه فقط تو سر خودش کوبیده و اصلا نرفتم نگاه کنم ولی خوشمزه تر شده...والا عجیبه

بعد شامم که ی بالش برداشتم جلو تی وی دراز کشیدم جشنواره فیلم فجر رو دیدم و وسطاش خوابیدم...بدنم درد میکرد ی چی تو مایه های خواب و بیداری بودم...همون نیمچه خواب باعث شد تا شش و نیم صبح نتونستم پلک رو هم بزارم...واقعا بیخوابی خیلی بده ها...اینکه هرکاری کنی و خوابت نبره

امروزم که دم ظهر بیدار شدیم من و تبسم...باز بیحال بودم ولی دیگه ن مثل دیشب...

ناهار تخم مرغ و خیار و گوجه خوردیم و جمع کردم ظرفا رو شستم برای شام قرمه سبزی گذاشتم برای آقای خونه...هوس کیک کردم و کیک درست کردم...تا کیک بپزه منم جارو زدم و گردگیری کردم آشغالارم بردم دم در گذاشتم...یدفعه کلیه سمت راستم درد اومد...هی خودمو به اون راه زدم ولی لحظه به لحظه بدتر میشد...

اصلا دیروز تو بارون نباید میرفتم بیرون هرچند کارم واجب بود و نمیشد نرفت...زودم برگشتم خونه ولی سردم شد خیلی و قشنگگگگگ نابودم کردحالا خوب خودمو پوشونده بودم پالتو و شال گردن و لباس گرم واسه تبسمم همینطور...زمستون کلا من خونه نشینم چون بیرون برم همین وضعه...سردرد و گوش درد...بیحالی...تب و لرز...الانم که بچه دارم دیگه هیچ بیرون نمیرم والا ی ساعت بیرون رفتن ارزش چندروز مریضی و بدحالی رو نداره...

از موضوع اصلیمون دور شدیم...کارامو کردم و خونه که برق افتاد کلی حس خوب باز بهم دست داد...نزدیک اومدن آقای خونه هم بود دیگه چایی دم کردم تا بیاد با کیک بخوریم...عطر کیک و چایی تازه دم که تو خونه پیچیده بود حسابی سرحالم آورد

آقای خونه درو زد و تبسم باز کرد تو پله ها شنیدم از تبسم پرسید مامانی حالش خوب شده؟اومدن خونه و دستاشو بالا گرفت گفت خانم جان برات کار تراشیدم خخخخخ تو هردوتا دستش دوتا پلاستیک بزرگ خیاربود و گفت خیارشور درست کنیم...ملت همه ترشی ها و خیارشوراشونو خوردن ما تازه داریم میزاریمچون فصلش درگیر اثاث کشی بودم و دست تنها بودم کلا صرف نظر کردم...مامان بهم ی دبه لیته خوشمزه داده بود همونو داشتیم میخوردیمکلا خیلی اهل ترشی نیستیم اما مصرف خیارشورمون خیلی باااالاااااست خدایی...قبلا که هرسال خیارشور میزاشتم و خیلی خوشمزه میشد...

دیروز که حالم بد شد دیگه نتونستم ترشی درست کنم امروزم که خیارشورا بهش اضافه شدن آقای خونه گفت فردا از سرکار اومد کمکم میکنه تا باهم بزاریمشون...دبه برای ترشی دارم ولی برای خیارشور ندارم گفت میگیره فردا میاره...این از این

با اینکه تا قبل اومدن آقای خونه ی روز کاملا معمولی رو گذروندم و حتی حوصله هم نداشتم اما وقتی اومد خونه با خودش عشق آورد و پاشید به در و دیوار خونه...اصلا خونه یدفعه برام قشنگ شد...روشن تر شد...انگار ی حس و حال دیگه بهم دست دادهمیشه همینطوره با اومدنش انگار منو تبسم و خونه و وسایلا جون میگیریم...

سه تا چایی ریختم و با کیکا آوردم خوردیم آقای خونه از کیکم تعریف کرد گفت عالی شده...نوش جونشدخمل گلمم که هرچی درست میکنم میگه وای مامان خیلی بومزستاصلا عشق میکنمااااا مثل آدم بزرگا کنارمون نشسته بود چایی میخورد و تکه های کوچولو از کیک رو با چنگال میزاشت دهنش شیطونه هی میگفت کیک رو ولش کن تبسم رو ی لقمه کن بخور

بعدش من و آقای خونه نشستیم حساب و کتاب های عیدمون رو کردیم و اینکه چقد باید هزینه کنیم...بعدم تقویم آوردیم نگاه کردیم ببینیم آخراسفند چقد تعطیلیه و آقای خونه میتونه دوروز مرخصی بگیره یا ن که به این نتیجه رسیدیم که نمیشه به احتمال %۹۰و باید شب عید راه بیوفتیم بریم شمال اووووفففف...جاده ها شلووووغ...راننده های دیوونه که با جون خودشون و مردم بازی میکنن...خداکنه ی جوری بشه بتونه مرخصی بگیره و دو سه روز قبل عید حداقل بریم

کلیه دردم همچنان ادامه داشت و من با پروبازی سعی میکردم به روم نیارم ولی نمیشد...ی کم دراز کشیدم و بعد رفتم برنج رو آبکش کردم و دم گذاشتم...نشستم کناربخاری و ی کاسه سالاد شیرازی درست کردم که آقای خونه گفت بیشتر درست میکنی فردا ببرم سرکار؟گفتم با کلم و کاهو و...درست نکنم؟گفت نه همینو میبرم...رفتم چندتا خیارگوجه دیگه هم آوردم که آقای خونه گفت تو پاشو کلیه ت درد میکنه من درست میکنمبالش آوردم کنار بخاری دراز کشیدم آقای خونه هم سالاد درست کرد یکم حرف زدیم بعد کیمیا شروع شد دیدیم...سالاد رو که درست کرد کمکم کرد سفره انداختیم و غذاهارو کشیدیم و شام خوردیم

دیگه آخرای شاممون بود مامان زنگ زد و با من و تبسم حرف زد...خدایا من خیلی دلتنگشوووووونم...انروز داشتم فکر میکردم آخه مگه میشه آدم تو سال مثلا دوبار خانواده ش رو ببینه؟بخدا خیلی سخته اونم برای منکه هرهفته میرفتم خونشون...همش با مامانم اینور اونور میرفتیم...از ختم و عروسی بگیر تا مهمونی و اینور اونور

امشب که صدای خنده مامان و بابام رو پشت تلفن میشنیدم که به شیرین زبونی های تبسم میخندیدن ته دلم قرص میشد که هستن...که دارمشون...ولی خدا اون روز رو نیاره که دلمون برای صداشون ی روز حتی تنگ بشه...اصلا پدر مادر نباشن دیگه زندگی آدم اون زندگی سابق نمیشه...خدایا به همه پدر مادرا سلامتی بده...خدا سایه های سرمون رو برامون حفظ کن الهی آمین

بعد تلفن مامان با کلیه دردم وایسادم پای سینک و ظرفای شام رو شستم برای تبسم شیر داغ کردم بخوره که ی لحظه حواسم نبود شیر سر رفت ولی تو خودم توان گاز پاک کردن رو ندیدم و کلا بیخیالش شدم و گذاشتم فردا تمیز کنم

به تبسم شیر و بیسکوئیت دادم...بردمش دستشویی...دست و صورتشو شستم آوردمش لباساشو عوض کردم موهاشو شونه کردم و خوابوندمش...قبل خواب مو شونه کردن کلی به آدم آرامش میده...منکه اینجوریم برای تبسمم شونه میکنم تا عادت کنه و قبل خواب به حس آرامش برسه این عادت های کوچیک آرامش بخش رو خوبه هممون داشته باشیم

دیگه اینمه کاشکی هوا زودی خوب شه...ملس و بهاری...دلم میخواد با تبسم دوتایی بزنیم بریم بیرون...خرید...پارک...مهمونی...سرما کلافه کرده دیگه...دلم هوای بهاری میخواد

خب دیگه دفتر و دستکم رو جمع کنم برمخونه تو سکوت و آرامش محضه...کلیه دردمم خداروشکر خیـــــــلی بهتر شده و خلاصه تخت منو صدا میکنه برای ی خواب آروم

من که رفتم

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 16:08

صفحه بندی