خرید بک لینک
یعنی باورم نمیشه آخرین پستم برای جمعه س...چه زود گذشت آخهههههه!!!!

دیشب میخواستم بیام پست بزارم ولی مثل روزهای دیگه با اینکه کلی گفتنی داشتم تنبلی کردمحالا ی روز که اصلا حرف خاصی واسه گفتن ندارم هی ی چی قلقلکم میده بیام حتی شده ی کم چرت و پرت بنویسم

قبلنا خیلی حافظه توپی داشتم اما جدیدا حافظه م شده در حد حافظه ماهی خخخ باید کلی فک کنم تا از جزئیات بنویسم

از دیروز بگم که واسه ناهار ی زرشک پلو با مرغ توپ درست کردم و با تبسم خوردیم...(کلی فکر کردم تا یادم اومد دیروز چی خوردیم)خب من دیگه خودمو قانع کردم که هرروز باااید،جارو بزنم و اما و اگرم نداره...تبسم گلی رحم نمیکنه بهم البته خدایی خیلی دخملی تمیزه و اونجوری نیس که از عمد بخواد آشغال بریزه یا شلخته باشه ولی مثلا من خوشم نمیاد بچه رو مجبور کنم که الا و بلا باید ی جا بشینی و کیکتو بخوری...بابا مگه قراره چندسال بچه بمونه؟مگه قراره چندسال بپر بپر و شیطونی کنه؟ولشون کنیم ی کم انرژیشون رو تخلیه کنن مثل ماها تو خونه های ویلایی با حیاط بزرگ،بزرگ نشدن که سر و تهمون رو میگرفتن تو باد و بارون و سرما و گرما تو حیاط و کوچه با کلی بچه قد و نیم قد بازی میکردیم و غروبم غش میکردیم از خستگی...من که داداش کوچیکتر از خودم ۱۸ماه ازم کوچیکتره هم مثل سگ و گربه دایم بهم میپریدیمهم همبازی هم بودیم...حالا که بحث به اینجا رسید یکی از دیوونه بازی هامونم تعریف کنم...حیاط خونه مامان اینا خیلی بزرگه و زمستونا که برف میومد من و داداشم صبح بیدار میشدیم پرده رو میزدیم کنار و از پنجره حیاط رو میدیم که تا زانو برف اومده وای عشق میکردیماااااا...برف قشنگ و یک دست بود و خدا نمیاورد روزی که من یا داداشم یکی زودتر بیدار میشدیم و میرفتیم رو برف و رد پامون بجا میموند یعنی در حد کشت همو میزدیمکه چرا برف رو خراب کردیم خخخ همچنین دیوونه هایی بودیم بیچاره مامانم پیر شد باهامون خخخ

وای دلم تنگ داداشم و اون روزا شد...من و داداش بزرگه خیلی آبمون تو ی جوب باهم نمیرفت الانم کم بهم نمیپریم اما ی احساس فوق العاده بینمونه...هنوزم رازدار و غمخوار همیم...هنوزم کلی برای هم درددل میکنیم...کلی خاطره های قشنگ و مشترک باهم داریم که خیلی وقتا باهم یاد میکنیم و میخندیم و برای اون روزهای کودکی که گذشته واقعا افسوس میخوریم...از کجا به کجا رسیدم

داشتم میگفتم حالا تبسم بنده خدا صبح که چشم باز میکنه منو میبینه تا شب که باز میخوابه و خلاصه تنهاست...الانم که هواسرده نمیشه بیرونش برد واقعا دلم میسوزه تو خونه هم بخوام هی کنترلش کنم...هی بگم بکن نکن و...

دیگه دیروزم خونه رو جارو زدم و یادم نیس بعدظهر چجوری گذشت...غروب آقای خونه اومد نون نگرفته بود اومد تبسم رو برداشت و رفت مغازه نون گرفت...همکاراش پول گذاشته بودن برای صبحونه و گفته بودن آقای خونه خرید کنه و درست کنه چون واقعا دست پختش محشره...سوسیس و تخم مرغ و قارچ و گوجه گرفته بود هم برای اداره هم خونه...برای شامم کتلت آماده گرفته بود و خودش درست کرد منم خیارشور و گوجه خرد کردم و شام خوردیم...یادتونه گفتم برام کلم گرفته بود دیگه؟این چندروزه اصلا نمیتونست کرفس پیدا کنه و من ترشی بزارم تا اینکه پری روز گرفته بود...سرکه تو خونه داشتم ولی کم بود گفتم سرکه هم بگیره که دیروز سرکه قرمز گرفته بود...بعدشام گفت میرم برای تو و تبسم ی کم خوراکی بگیرم و سرکه رو هم عوض کنم و سرکه سفید بگیرم...باز با تبسم رفت و اومد و بنده خدا انقد خسته بود گرفت خوابید...

من و تبسمم ی کم تی وی دیدیم و بعدش ظرفا رو شستم یخچال دیگه داشت میترکید ریختم بیرون همه وسایلاش رو و تمیز کردم حسابی و دوباره چیدم...آخیـــــش انقد نظم گرفت و تمیز شد که هربار درشو باز میکنم انرژی میگیرمگاز رو تمیز کردم...آشپزخونه رو حسابی مرتب کردم...دم کنی و دستمال سفره هام رو شستم...ماشین لباسشویی رو روشن کردم...آهااااان قبلش رفتم حموم و پادری ها رو شستم خودم و تبسمم حموم کردیم...از صابخونه کلید پشت بوم رو گرفتم و رفتم پهن کردم...دیگه کارای خونه رو هم که کردم واقعا داشتم از خستگی بیهوش میشدم...

جدیدا تو اداره آقای خونه ناهار بهشون نمیدن و قرار شده بجای ناهار ماهی ۲۰۰تومن اضافه شه به حقوقشون...خب آقای خونه که خیلی وقته اصلا تو اداره ناهار نمیخورد یعنی قبل اینکه حتی اداره ناهار نده...چندبار گفتم بهش که برات ناهار بزارم گفت نه من ناهار نمیخورم عوضش صبحونه مفصل میخوره و قبل ناهارم که تو اداره شیر و بیسکوئیت میدن...الان چندروزیه که بهم میگه برای ناهارا برام سالاد درست کن...دیشب با اینکه فوق العاده خسته بودم براش سالاد درست کردم و گذاشتم یخچال...لباسشویی لامصبم کارش تموم نمیشد و هی میگفتم چرا تموم نمیشه که رفتم نگاه کردم دیدم بعلـــه تایم شست و شو رو نیم ساعت بیشتر گذاشتم اوووفففف یکم نشستم تو آشپزخونه و کارش تموم شد فقط شلوار آقای خونه رو بردم پهن کردم کنار بخاری و تبسم رو بغل کردم رفتیم رو تخت...پاهام وحشتناک درد میکردن خیلی خیلی خسته بودم

امروز منو تبسم خوابیدیم تا یک ظهرررررقبلش فقط بیدار شدم برنج خیس کردم فک کنم ساعت یازده بود و باز خوابیدم...ساعت یکم صابخونه درمونو زد و بیدار شدم...ظرفمو برام آورده بود...چندشب پیش سمبوسه درست کرده بودم براشون برده بودم...بنده خدا دوبار زنگ زد و دید دیر درو باز کردم ظرفو گذاشته بود پشت در و رفته بود پایین...درو که باز کردم از پله ها خم شدم و دیدم جلو در واحدشونه صداش کردم و معذرت خواهی کردم و اونم تشکر و معذرت خواهی کرد و رفت خونه...حالا من چشام پف کرده بود موهام پریشون بود لباسم ی کم رفته بود بالا خخخ قشنگ مشخص بود تازه بیدار شدم آبروم رفتظرفو گذاشتم آشپزخونه و رفتم کنار تبسم داز کشیدم و ی کم با گوشی ور رفتم...یهو یکی اومد تو کوچه و وسایل آشپزخونه آورده بود حراج کرده بود منم که عاشق وسایل جینگولی برای خونه مخصوصا آشپزخونه...رفتم از پنجره آشپزخونه کوچه رو نگاه کردم دیدم خانما از سر و کول هم بالا میرفتن و ماشین رو دیگه نمیشد دید خخخ...دختر کوچیکه صابخونه داشت جلو دروازه رو آب و جارو میکرد صداش کردم گفتم چه خبره؟گفت اون ماشینه کلی وسایل خوشگل آورده دوست داری بیا باهم بریم نگاه کنیم...تبسم بیدار شده بود بغلش کردم و رفتیم سرکوچه...تاحالا نرفته بودم خیلی باحال بود کلی هم وسایل خریدم انقده خوشگلنبعدش اومدم خونه و من و دخملی صبحونه خوردیم...در یخچال رو باز کردم تخم مرغ بردارم دیدم ظرف سالاد آقای خونه تو یخچاله و یادش رفته انقدههههه ناراحت شدم...

بعد صبحونه ناهار استانبولی درست کردم و زیرشو کم کردم و رفتم باز از صابخونه کلید پشت بوم رو گرفتم که لباسا رو پهن کنم چون بالکن نداریم روزهای آفتابی میرم پشت بوم پهن میکنم...به صابخونه گفتم همیشه قفل میکنین درشو گفت نه فقط،زمستونا چون اونجا زیاد نمیریم قفل میکنم چندروز دیگه کلا باز میزارم که شما هم استفاده کنین...لباسا رو پهن کردم و دوتا پتو ی نفره م رو برداشتم بردم بالا تو لگن خیسشون کردم و پودر ریختم روشون واومدم پایین من و تبسم ناهار خوردیم...بعد ناهار جارو زدم و جمع جور کردم...انقده خسته بودم که نگین اصلا حال نداشتم برم پتوهارو بشورم ولی دیگه خیسشون کرده بودم...ی کم رو تخت دراز کشیدم و بعد با تبسم دوتایی رفتیم بالا...دوتا پتوهامو شستم...ی پتو دونفره رو هم خیس کردم ولی دیگه غروب شده بود و سرد شده بود گذاشتم فردا بشورم...خب من رو پتو خیلی حساسم چون شب و روز استفاده میشه باید هرچندماه بشورم بیرونم دوست ندارم بدم اصلا معلوم نیس چندتا پتو رو باهم میندازن میشورن...اصلا به دلم نمیشینه امروز اصلا پتوها رو پهن کردم و دیدم حسابی تمیز شدن کلی حس خوب بهم دست داد...هیچی مثل تمیزی منو سرحال نمیاره...فرداشب که باز اونا رو رو خودمون میندازیم از بوی پودر و حس تمیزیش خواب شدیدا بهم میچسبه...فردا هم دوتا پتو رو میشورم دیگه چیزی برای شستن ندارم...فقط میمونه اینکه مبلامو بشورم...لعنتی ها کرمن کلافه م کردن...فرشم که تمیزه و روش روفرشی بوده...فقط میمونه ی گردگیری و جارو اساسی که چندروز مونده به عید انجامش میدم...حموم و دستشویی رو هم همیشه ی شب قبل عید برق میندازم

خب داشتم میگفتم پتوهارو شستم و اومدیم خونه...لباس هامونو عوض کردیم و به تبسم غذا دادم و باهم آهنگ گوش کردیم...واسه شامم شدیدا هوس جوجه کرده بودم...کارم کرده بودم و گرسنه م بود...آقای خونه آیفون رو زد و تبسم جواب داد و درو باز کرد که دوباره آیفون رو زد...این یعنی با من کار داره...جواب دادم گفت نون بگیرم؟گفتم بیا بالا و درو زدم...اومد بالا گفتم میری از بیرون کباب بگیری؟؟؟گفت باشه برنجم میگیرم و با تبسم دوتایی رفتن...اصلا مگه بیچاره اومد خونه میتونه تنهایی بره بیرون؟تبسم همیشه آویزونشه

کلی سفارش کردم مراقب تبسم باشه...اونا که رفتن مامانم زنگ زد کلی باهم حرف زدیم تا اینکه آقای خونه و تبسم اومدن و تبسم با مامان حرف زد دیگه مامان گفت شامتون رو بخورین بعد شام زنگ میزنم حرف بزنم با تبسم...سفره پهن کردم تو آشپزخونه و شام خوردیم...هم جوجه گرفته بود هم کوبیده...منکه با کوبیده میونه خوبی ندارم اما آقای خونه و تبسم شدیدا دوست دارن...آقای خونه سرسفره میگفت گفتی بیا بالا فهمیدم هوس کباب کردی و میخوای منو بفرستی بگیرم

چه ناز نازی شدیم ما خانما والا...امروز همسایه رو برویی داشت فرش میشست ناهار براش از بیرون آوردن منم که پتو شستم و شام درست نکردم و از بیرون غذا گرفتیم...اصلا همش تقصیر اون همسایه رو برویی و پیک موتوریه که تو کوچه صداشون رو شنیدم و وسوسه شدم...آخه اونا درو باز نمیکردن پیک موتوریه هم هی بوق و زنگ و...پنجره آشپزخونه هم باز بود و من شنیدم و دیدم و دلم خواستشکمو هم خودتونین خخخ

بعد شام مامان زنگ زد و با من و تبسم حرف زد...انقد که گوشی داغ کرد و باطریش خالی شد و من دیدم چنددقیقه س دارم برای خودم حرف میزنم

امشب نوه صابخونه رفته بود خونه خاله ش و خاله کوچیکه ش دلتنگش شده بود و تو پله ها تبسم رو دید و بغلش کرد و بوسش کرد تبسمم که خدای عشوه...کلی باهم بازی کردن و من و دخترصابخونه هم تو پله ها نشستیم کلی حرف زدیم پله ها موکته انقد نشستن و حرف زدم اونجا کیف میده...

قبلش رفتم تو اتاق...آقای خونه خوابیده بود...رفتم دیدم آقای خونه چسب کتاب رو گذاشته رو چشمش و همونجوری خوابیده واااای قیافش دیدنی بووووود اصلا چشمم افتاد به چشمش که چسب روش بود و ی گردی باحال بود که قیافه ش رو بامزه کرده بود چنان پخ کردم که بنده خدا از خواب پرید و وقتی آینه رو گرفتم جلو صورتش خودشم کلی خندید گفت گذاشتم رو چشمم و باهاش اتاق رو نگاه میکردم همونجوری خوابم برده...خیلی قیافش باحال شده بود

خلاصه بعد اینکه از دخترصابخونه خداحافظی کردم به تبسم غذا دادم چون قبل خواب باید حتما ی چی بخوره وگرنه نصف شب دلش ضعف میره بلند میشه گریه میکنه و رفتیم رو تخت تا بخوابه...خوابید اسباب بازی هاش رو جمع کردم و اومدم دیگه امشب پست بزارم

دعا کنین فردا هم مثل امروز که هوا ملس و بهاری شده بود باشه و پتوهارو بشورم و قال قضیه کنده شه

میدونم پستم طولانی بود شرمنده دوستای گلم...چشماتون رو میدونم درد آوردم دست منکه دیگه بیحس شده

فردا تازه باید ترشی هم بزارم وای چقد فردا کار دارم

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 16:08

صفحه بندی