چندشب بود میخواستم زود بخوابم ولی هی نمیشد که نمیشد تا دیشب تبسم رو بغلم گرفتم که بخوابه بعد بیام پست بزارم که خواب رفتم وقتی بیدار شدم دیدم تبسم رو دستم خوابه
ساعت هم ۲:۳۰ بود که دیگه پست نذاشتم و بازم خوابیدم...اگه خدا قبول کنه شبا دیگه زود میخوابم
والا خسته شدم خودم
خب بریم سر اصل مطلب...از کجا بگم؟از چهارشنبه بگم که بعدظهر آقای خونه زنگ زد که خداروشکر حقوق رو دادن و هرچی میخوام برای خونه براش پیام بدم...شارژم برام ریخته بود...حسابدار اداره این چندروز برای خودش خوش و خرم رفته بود مسافرت و برای همین حقوق ها واریز نشده بود
غروب که اومد دیدم یاخداااا ی عالمه گل کلم گرفته برای ترشی...میگم خب هویج و کرفس و ...کو؟میگه عه اینا هم باید باشه؟
قربونش برم فکر کرده فقط با گل کلم ترشی میزارن خخخ گفت باشه پس فردا برات میگیرم هرچی که احتیاجه
گفت چون دیر رسیدم مرغ فروشی سر خیابون بسته بود مرغم فردا برات میگیرم گفتم مشکلی نیس...دیروز که اومد مرغ و جگر و پامرغ گرفته بود...وای اصلا چندشم میشه میبینمش اما برای بچه ها فوق العاده مقویه...باید برای تبسم باهاش سوپ درست کنم وروجک بخوره...میدونم بعدها بزرگ شه و بفهمه با پای مرغ براش سوپ درست کردم حلالم نمیکنه
دیروز اصلا یادم نبود ۵شنبه س و آقای خونه زود میاد...یه ربع به هفت بود آیفونمونو زدن رفتم از پنجره نگاه کردم ببینم کیه...آخه خیلی وقتا زنگ ما رو با زنگ صابخونه اشتباه میگیرن چون سال قبل خود صابخونه اینحا نشسته بود و هنوزم مهموناشون اشتباهی زنگ ما رو میزنن...دیدم آقای خونست به تبسم گفتم درو باز کنه...خب من منتظر بودم مثل همیشه هشت و نیم نه برسه خونه و شام درست نکرده بودم هنوز...دیگه آقای خونه گفت شام نون پنیر خیار گوجه بخوریم؟گفتم اره بخوریم...واسه تبسم کیک گرفته بود خانم خانما کیک رو تو کللللل خونه ریخت...اصلا ی جا بند نمیشه
آقای خونه رفت حموم و اومد،دیدم ریش پروفسوری گذاشته
اصلا بهش نمیاد ریش و سیبیل داشته باشه اصلااااا...گفتم تورو خدا برو بزن بهت نمیاد...وقتی کامل صورتشو اصلاح میکنه انقد دوست دارم
قیافش مظلوم میشه...حالا مگه میرفت بزنه؟میخندید با لحن خاصی میگفت پروفسوریه خخخ...دستشو گرفتم تا جلو در بردم باهام اومد اصلا تعجب کردم مقاومت نکرد یهو از جلو در از دستم در رفت
خخخ متهم گریخت
دوباره رفتم گرفتمش هولش دادم تو حموم گفتم یا میزنی یا خوابیدی خودم میزنم
فک کنم خودشم فهمید بهش نمیاد رفت زد وگرنه عمرا میزد...داشت میزد رفتم جلو در گفتم پسر خوبی باش دیگه از این کارا نکن...میخندید
آقای خونه که تو حموم بود من رفتم گل کلم هایی که شب قبل گرفته بود رو سینی آوردم ریختم توش...آقای خونه وارد نبود بهش کلک زدن یکم روشون سیاه شده بود که با چاقو هرجا سیاه بود رو بریدم و دوباره گذاشتم تو یخچال تا امروز برام بقیه وسایلاش رو بخره و ترشی بندازم
بعدش من رفتم حموم برعکس همه که تو زمستون حموم کردن سختشونه من عاشقشمممم..حموم رو بخار بگیره و آب داغ بریزم رو خودم هوووووم آخرته خخخ...من حتی تو ظله تابستونم آب حمومم باید داغ باشه...من و آقای خونه باهم تفاهم نداریم که دوتایی بریم حموم...روم سیاه
من آب داغ رو باز میکنم داد اون درمیاد اون آب سرد رو باز میکنه داد من
تبسمم که بزرگ شده حموم دوتایی اصلا کاملا منتفی شده خخخخ
خلاصه دیشب ی لحظه آب یخ شد دیگه مرده بودمااااا...حموم کردم و زودی دراومدم...از حموم اومدم آقای خونه داشت از آی فیلم فیلم سینمایی این هفته رو میدید فک کنم اسمش تاراج بود...من خوشم نیومد نگاه نکردم پلیسی و بزن بزن بود...نشستم رو مبل موهامو سشوار کشیدم و رفتم ظرفای شام رو شستم...گاز رو پاک کردم...جا ادویه ای کنار گازه زود زود چربی میگیره اونم پاک کردم و جارو زدم...مامانم زنگ زد با من و تبسم حرف زد بعد،بابا باهامون حرف زد...چقد دلتنگشونم...تبسمم کلی براشون شیرین زبونی کرد...بعدظهرشم زنگ زده بودم برای مادرشوهر تبسمم با اونم حرف زد...واسه مامانم و بابام میخوند دختر عزیزه چشاشو میبنده میخنده ییزه ییزه(ریزه ریزه)خخخ آهنگ دختر حمید طالب زاده...جدیدا میگه عروس بشم ایشالا
دیشب حین سشوار کشیدن موهامو شونه میکرد میگفت خوشگلت کنم عروس بشی ایشالا
چشم باباش روشن
فیلمه که تموم شد آقای خونه رفت رو تخت خوابید و صدام کرد...گفت خیلی سردمه ی پتو دیگه روم بنداز...بعد گوشیمم بده بزارم بالا سرم صبح بیدار شم...بعد گفت دارم مریض میشم گلوم درد میکنه فک کنم سرما خوردم گفتم الان برات قرص میارم مثل بچه منت میکرد میگفت نه نه نه قرص نمیخورم ی پتو روش انداختم و رفتم براش ی لیوان آب و قرص آوردم...خندید سرشو از رو بالش بلند کرد و لباشو حالتی کرد یعنی خودت بهم بده خخخ بچه پرو...تا گردنشم پتو رو بالا آورده بود دور خودش پیچیده بود
رفتم رو تخت کنارش نشستم قرص و آب رو بهش دادم تبسم نق نق میکرد من میخوام بهش قرص بدم که الکی گفتیم قرص نبود که فقط آب بود گفت باید،من بابا آب بدم که فک کنم آقای خونه بیچاره دیگه ترکید از بس آب خورد
رفتم توهال دوباره صدام کرد که گوشیم...گوشی رو گذاشتم رو میز اومدم بیرون دوباره صدام کرد برق رو خاموش کن بیزحمت...تبسم از تو هال بار آخر که صدام کرد با ی لحن باحالی گفت مامان...باز تورو صیدا کرد
من و آقای خونه مردیم از خنده...قبل اینکه آقای خونه خواب بره سریع هال رو جارو کشیدم چون دیگه ی عالمه کیک رو،روفرشی ریخته بود...جارو رو گذاشتم تو کمد و رفتم از حموم سبد رخت چرکا رو آوردم ریختم تو ماشین و ماشین رو روشن کردم...گشنم شد دوتا تخم مرغ گذاشتم عسلی شه...دوتیکه ظرف داشتم شستم که تبسمم چهارپایه گذاشت کنارم وایساد و آب بازی کرد لباساش خیس شد...تا نیمرو بپزه رفتم لباساشو عوض کردم و موهاشو شونه کردم دوباره بستم رفتم سراغ نیمرومثلا عسلیم که دیدم کاملا پخته
حیف شد...دلم نیمرو عسلی میخواست...همونو با تبسم خوردیم و جمع کردم و ی جارو نپتونم اونجا که نشسته بودیم کشیدم چون تبسم خرده نون ریخته بود و رفتیم لالا...کلی براش قصه گفتم اون برام قصه گفت و بوس بوسی کردیم همو و رو دستم خوابش برد و منم خوابم برد...فقط بلند شدم لباسشویی رو که کارش تموم شده بود از برق کشیدم و باز خوابیدم...دم دمای صبح چشمامو باز کردم صورت تبسم جلو چشام بود؟تو خواب و بیداری گفتم یعنی تبسم دخترمنه؟مال منه؟خدایا شکرت من دیگه ازت هیچی نمیخوام...هربار از خواب پامیشم ببینم پتو روش هست یا نه و چشم به صورت معصوم تو خوابش میوفته دلم ی جوری میشه...صبح بغلش کردم و چشماشو باز کرد و دوباره بست گفتم دوست دارم مامانی خوابالو میگه راست میگی؟منم چشام بسته بود گفتم اره قربونت بشم خیلی دوستت دارم گفت منم دوسم(دوست)دارم و برگشت سمتم دستشو انداخت دور گردنم و بوسم کرد منم بوسش کردم اون بوسم کرد منم بوسش کردم و خوابیدیم...این کار هرروزمونه...تو خواب با چشمای بسته همو بغل میکنیم و کلی همو بوس میکنیم و میخوابیم...وقتی دستاشو دور گردنم حلقه میکنه نمیدونین چه حس فوق العادیه
محبتش به دلم میشینه قلبم پر از شادی میشه احساس ی سبکی خاصی بهم دست میده
امروز جمعه س ولی اصلا برام شبیه جمعه ها نیس...آقای خونه دیشب گفت میره اضافه کاری...هرچی گفتم ی روز تعطیلی نرو گفت قبل عید هر جمعه خواستن میرم ولی بعد عید که قسط،نداریم دیگه نمیرم...فدای غیرتت بشم مرد من
دیشب گفت زنگ زدم برای معاون شرکت قبلی که کار میکرد گفتم حاجی من خدایی شب عیده گرفتارم پول لازمم همه بچه ها رفتن شکایت کردن من حتی شکایتم نکردم چون نون نمک همو خوردیم دوست پدرمی این چندماه حقوق من چی شد؟اونم گفته والا شرکت تقریبا ورشکست شده و الان منتظر ی وامیم تا هم بدهی ها رو بدیم هم باز شرکت رو راه بندازیم احتمال زیاد تا آخر این ماه پول دستمون میرسه و بدهی همه شما رو میدیم...به آقای خونه گفتم از این قولها که زیاد،دادن هر ماه میگفتن آخر این ماه حقوق میدیم میگه چی بگم...گفت خانم خونه اگه حقوق رو شرکت بده با حقوق و عیدی و مزایام این مبلغ پول دارم...انقد خرجمون بقیه رو میخوام بزارم تا ماشین ثبت نام کنم و بعد عید ماشین تحویل بگیرم اوووووففففف باز قضیه ماشین!!!!!!
گفتم آخه عزیزمن ما الان ماشین میخوایم چیکار؟ماشین که سرمایه نیس...بخری تازه کلی هم خرج داره...تو که نمیتونی همیشه از کرج ماشین ببری تهران میدونی هزینه بنزینش چقد در ماه میشه؟شمالم که سالی شاید دوبار بریم از همه مهمتر ما پارکینگ نداریم میخوای ماشین رو بزاری تو کوچه؟ی کم فکر کن الان تو این شرایط ماشین خریدن واقعا بیفکریه...تازه داریم نفسی میکشیم باز میخوای هول و ولای قسط ماشین رو بندازی به جونمون؟اول تکلیف خونه رو مشخص کن...حداقل رهن کنیم تا اجاره ندیم ی کم پس انداز کنیم بعد ماشین بخر...ما که حتی جایی رو هم نداریم بخوایم بریم که ماشین احتیاج داشته باشیم...رفت تو فکر گفت خب حق با توئه حالا نظرت چیه سه تومنشو برات طلا بخرم بقیه رو هم سهام بخرم؟گفتم سهام رو من درموردش اطلاعاتی به اون صورت ندارم خودت میدونی ولی اگه واقعا ی روزی به دردمون میخوره خب بخر...
راستش من طلا دوست ندارم یعنی اصلا برام مهم نیس...تموم طلاهامو هم احتیاج داشتیم فروختم ولی خب طلا زینت زنه نمیشه اصلا طلا نداشته باشم قبلا نگفتم برام بخر چون دستش تنگ بود الان خداروشکر میتونه بخره خودشم قبلا گفت پول دستم اومد همه طلاهاتو که فروختم برات میخرم...حالا اینکه من میگم طلا بخر فقط ی بهونه ست که خرج بزارم دستش فعلا ماشین نخره...چون میدونم ماشین بخره دیگه محاله بتونیم پس انداز کنیم برای خونه...اینجور که آقای خونه میگه ماهی خداتومن باید سه چهار سال شایدم بیشتر براش قسط بدیم خب مگه زده به سرم که بزارم ماشین بگیره...ماشین اصلا سرمایه نیس روز ب روز هم قیمتش میاد پایین...کلی هم باید براش خرج کرد...جدا از بیمه و بنزین و...بهش گفتم تکلیف خونه روشن شه بخدا بازم بهت طلاهامو میدم بری ماشین بخری خودتم میدونی طلا برام بی ارزشه...گفت باشه نمیخرم فعلا...خودشم میدونه الان ماشین خریدن ما دیوونگیه فقط...خداروشکر دیشب دیگه این قضیه حل شد...حالا اگه باز تو خلوت خودش فکر نکنه و باز عشق ماشین داشتنش کار دستمون نده
خلاصه پیش خودم گفتم حالا که آقای خونه فرداناهار نیس شب براش ی غذا توپ درست کنم و تصمیم گرفتم زرشک پلو با مرغ درست کنم ولی از آقای خونه که پرسیدم چی دوست داری برات درست کنم گفت قرمه سبزی...یعنی عاشق قرمه سبزیه...خیلی بیشتر از من
حالا امشب میخوام براش درست کنم با برنج زعفرونی و سالاد...جبران اینکه از روز تعطیلیش برای آسایش بیشتر ما زده
مردا فقط که با دوستت دارم و کادو عشقشون رو ابراز نمیکنن همینکه برای آرامشمون برای آسایشمون حتی روز تعطیلی هم اضافه کاری میکنن عشق بازی مردونه شونه
خدا حفظشون کنه الهی
دیشب حسش نبود جگر و مرغ رو تمیز کنم دیگه کم کم برم سروقت تمیز کردنشون و بسته بندی و بعدم شام رو بزارم...خونه هم تمیزه کاری ندارم فقط ظرفهای ناهار رو بشورم...آقای خونه هم ساعت ۵میاد...ناهار برای خودم و تبسم میرزاقاسمی با ماهی درست کردم جاتون خالی خیلی چسبید
کامنت های پست قبلم بیشترشو جواب دادم چندتایی مونده که جواب بدم و بعد همه رو تایید کنم...ممنون برای کامنت های زیبا و پر مهرتون عشق های من
بعدا نوشت۱:این زمان لعنتیش چرا هرکاری میکنم ثبت نمیشه؟؟؟؟؟!!!!
بعدانوشت۲:حل شد
برچسب:
نویسنده: کیانوش میرزاده