خرید بک لینک
بعد اینکه پستمو ثبت کردم رفتم سروقت کارام...گاز رو پاک کردم و ظرفارم شستم آشغالا رو بردم گذاشتم دم در...لوبیا چیتی رو بار گذاشتم...نون خشکا و ظرفای پلاستیکی جمع شده رو بردم ریختم تو گونی ای که بقیشونم اونجا ریخته شده تا پسرصابخونه بیاد ببرتشون...تبسم بیدار شد و نتونستم برم کابینتا رو دستمال بکشم...کلی باهم بازی کردیم رو تخت...قربون خنده هاش برم انقد خندید که منم سرحال شدم حسابی!

صابخونه برام آش ترش ی کاسه آورده بود گرمش کردم بخوریم که خانم کوچولو دوست نداشت و نخورد دیگه رفتم نون و پنیر آوردم خوردیم و تی وی دیدیم خیلی چسبید بهمون

تبسم مشغول بازی شد منم رفتم کابینتا رو دستمال کشیدم دیگه کاری نداشتم و فیلم کیمیا رو نگاه کردم...آقای خونه هم چند دقیقه بعدش اومد...برام ی شاخه گل آورده بودواسه تبسمم هرروز غروب خوراکی میگیره بهش داد و گفت ی چی براش گرفتم ببینه بال درمیاره گفتم چی؟که دوتا بادکنک از این عروسکیا بامزه هست از اونا براش از تو مترو خریده بود...براش باد کرد وای که دختری انقد ذوق کررررررررررداز شادی بادکنکا رو گرفته بود دستش و تو هال میدوئید و خوشحالی میکرد...واقعا چه خوبه آدم تو خونه ش ی آدم کوچولو نازنازی داشته باشه و دلش ضعف بره برای کوچولو بودنش...شیرین بودنش...امشب به تبسم نگاه میکردم به آقای خونه میگفتم چه زود بزرگ شده...چه زود یاد گرفته عشوه بیاد و دلمون رو ببره...همیشه تو بارداری تو رویاهام دخترکوچولوئی رو تصور میکردم که لباس صورتی پوشیده وتو خونمون راه میره میدوئه شیرین زبونی میکنه...و امشب تصویر زنده رویاهام رو میدیدم...خدایا شکرت خودت مراقب فرشته های خونمون باش

نون نداشتیم آقای خونه رفت نون گرفت و برای منم دوتا پفککه قایم کردم تو کابینت تبسم نبینه چون برای بچه ها ضرر داره...شام خوردیم منکه اونهمه هوس خوراک لوبیا چیتی کرده بودم دو سه قاشق بیشتر نتونستم بخورم نون پنیر غروب حسابی سیرم کرده بود...

امشب میوه ممنوعه آخرین قسمت بود...عجیب به فیلم های آی فیلم عادت کردم...آقای خونه خیلی اهل فیلم ایرانی دیدن نیس بیشتر فیلم های خارجی دوست داره مثلا فرار از زندان رو هشت بار دیدهبازم میگه دوست دارم ببینم من از این فرار از زندان انقدههههه بدم میاد مثل هوو منهاصلا اصلا از فیلم های خارجی خوشم نمیاد یعنی اصلا ها...عوضش عاشق فیلم های ایرانی ام حتی از نوع آبدوغ خیاریش خخخخ...چون واقعا رنگ و بوی زندگی دارن حداقل ن مثل فیلم های خارجی که حتی خونشون برام مثل کوه یخه چه برسه به احساس و ...بگذریم

خلاصه با آقای خونه میوه ممنوعه رو دیدیم...بعدم آهنگ گذاشتیم تبسم برامون رقصید منم بلند کرد مجبوری یکم شلنگ تخته انداختم...آقای خونه رفت حموم...امروز نرسیده بودم اتاق تبسم رو جارو بزنم اتاقشو جمع و جور کردم و جارو زدم...یدفعه هوس چایی کردم...خیلی اهل چایی نیستیم...آقای خونه که تو سال شاید،ده تا چایی بخوره که هشت تاش تو مهمونی هاستمنم خیلی کم پیش میاد مثل امشب هوس چایی کنم...ولی عوضش تبسم عاشق چاییه ها یعنی عاشقش...خلاصه چایی دم کردم...آقای خونه از حموم اومد لباس بهش دادم و سشوار تا موهاشو خشک کنه...ما دوتا سشوار داریم تو خونه...هرکی میره حموم و میاد سشوار برمیداره اون یکی رو تبسم هم میره برمیداره و موهاشو سشوار میکشه خخخخ...میگه مامان سِشار منو بدهآقای خونه بعد حموم میگفت آخی ی ی ی تموم خستگیم برطرف شد و لم داد رو مبل و رفت تو برنامه دیوار دنبال ماشین خوب...شدیدا اصرار داره بعد عید ماشین بگیره و شدیدا من مخالفمفعلا دوست ندارم ماشین بگیریم چون باید پس انداز کنیم برای خرید خونه...ما که تو کرج جایی نداریم بریم پس ماشین میخوایم چیکار تو این شرایط؟همشم خرج داره...حالا ببینم بعد عید کی موفق میشه فعلا که بهونه کردم باید برام طلا بگیری

خب کجا بودیم رفقا؟آهان یادم اومد...بعد حموم آقای خونه ظرفای شام رو شستم و گازم دوباره دستمال کشیدم...لباسشویی رو هم روشن کردم کارام که تموم شد به آقای خونه گفتم چایی بریزم برات گفت نه دوتا چایی برای خودم و تبسم ریختم و با بیسکوئیت زدیم به بدن...آهنگم گوش میکردیم منم شدیدا هوس برنجک کرده بودم ولی انقد خونه تمیز بود دلم نمیومد دوباره کثیف شه...آخرش دیدم نه باید بخورم رفتم زیر سفره آوردم و پهن کردم من و تبسم خوردیم...آقای خونه هم داشتیم چایی میخوردیم رفت تو اتاق خوابید...یکم فیلم دیدیم وتبسم چون شام نخورده بود گشنش بود هرچی اسم بردم گفت نمیخورم و فقط گفت نیمرو!رفتم درست کردم ورفتیم رو تخت لالا...تا تبسم بخوابه کنارش بودم بعد اومدم رخت آویز رو گذاشتم کنار بخاری لباسا رو پهن کردم و نتونستم مقاومت کنم و ی پفک برداشتم و اومدم سروقت پست گذاشتن...سوئیشرت آقای خونه رو هم رو بخاری براش خشک کردم...کلفته و تا صبح کنار بخاری خشک نمیشه...ی بار که یادم رفت گذاشتم رو بخاری و سوزوندمشولی خداروشکر داخلش سوخت و از بیرون مشخص نیس هههه...دیگه الان همونجا میمونم تا خشک شه...

دیگه هم برم مسواک بزنم و بخوابم...فردا ناهار لوبیا پلو پرملاتی میخوام درست کنم و بعد ی حموم جانانه برم...تبسم اگه فردا خونه رو کن فیکون نکنه خونه هم خداروشکر تمیزه و کاری دیگه ندارم...یعنی من میز تی وی رو تمیز میکنم پنج دقیقه بعدش میبینم رد انگشتاش روش هستقربون اون دستای کوچولوش برم الهی ی ی ی یمیدونم بزرگ شه دلم برای بچگی هاش پر میکشه دوست دارم همیشه برام کوچولو بمونهتازگیا میگه آجی میخوام داداشی میخوامپدرشم که ی جورایی موافقه ولی اینجانب عمرا به این زودی باز بچه بیارم کلی نقشه دارم برای خودم...کلی برای آینده تصمیم دارم و زیربار نمیرم که نمیرم که نمیرمهرچند آقای خونه یکی دوبار حرفشو زده و اصراری دیگه نداره ولی همون یکی دوبار شدیدا جبهه گرفتم

اوووووو ی چی رو یادم رفت تعریف کنممممممم...میدونم چشماتون خسته شده ولی شرمنده باید بگم

من خیلی وقتا وجود خدا و مهربونیاش رو تو زندگیم احساس کردم و منقلب شدم...واقعا حس اینکه خدا حواسش بهت هست فوق العاده ست

مثلا امروز...منزل ما ساعت شش و نیم صبح...

من خوابم و صدای آلارم گوشیم تبسم رو بیدار میکنه...آقای خونه از در رفته بیرون و میخواد درو ببنده که صدای تبسم رو میشنوه صداش میکنه:بابا؟؟؟؟؟؟؟

برمیگرده تو خونه دوباره...میاد تو اتاق...من نیمه هوشیار میشنوم میگه جانم بابا؟تبسم میگه گوشی زنگ میخوره بابا...من با چشم های نیمه باز خاموشش میکنم و آقای خونه میره...ما میخوابیم...۵دقیقه بعد آیفون رو میزنن...اول اهمیت نمیدم و فکر میکنم خواب دیدم...بار دوم بلند شدم جواب دادم...آقای خونه میگه خانم خونه گوشیم رو جا گذاشتم درو بزن بیام بالا...من از رو مبل گوشی رو برمیدارم و خوابالو بهش میدم و میره...۵دقیقه بعدش باز آیفون به صدا درمیاد...با غرغر بلند میشم و جواب میدم....آقای خونه ست میگه گوشی من نیس اشتباهی بهم دادی و درو میزنم میاد بالا گوشیش رو بهش میدم...من میخوابم

آقای خونه بخاطر این معطلی تصمیم میگیره مسیری رو که هرروز پیاده روی میکرده رو بخاطر اینکه دیرش نشه بیخیال شه و با ماشین بره...ماشین میگیره دو دقیقه زودتر به مترو میرسه و سوار میشه میره...سوار اتوبوس میشه و میره صادقیه محل کارش...ی ساعت بعد همکارش میاد میگه فلان اتوبوس تو صادقیه تصادف کرده و خلاصه ده پانزده تا ماشین خوردن بهم...اتوبوسم نمیدونم به پل خورده یا جدول...این اتوبوس اتوبوسی بوده که این چندماهه هرروز هر رووووووز آقای خونه باهاش میرفته تا محل کارش...ولی امروز همه چی دست به دست هم داده تا آقای خونه سوار اون اتوبوس نشه و با اتوبوس قبل ترش بره سرکار...یعنی آقای خونه تعریف میکرد مو به تنم سیخ شد بخدا...قربون خدا برم اگه نخواد برگی از درخت نمیوفته...صبح تبسم صداش میکنه و معطلش میکنه آقای خونه گوشیش رو یادش میره و برمیگرده من گوشی رو اشتباهی بهش میدم و باز برمیگرده و بجای پیاده روی ماشین میگیره و قبل رسیدن اون اتوبوس میره و ...خدایا من چجوری شکرت کنم؟خدایا حس بودنت عجیب بهم آرامش میده...خدایا شکرت شکرت شکرت ت ت ت ت ت

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 16:08

صفحه بندی