این ماه حسابی خاله پری اذیتم کرد...همش ضعف داشتم تا دیروز که یکم بهتر شدم...حسابی به خودم رسیدم آرایش کردم و لباس خوشگل پوشیدم...تصمیم گرفتم برنجک درست کنم و قبل اومدن آقای خونه دست بکار شدم...
ی کمش دیگه مونده بود که از راه رسید آقای خونه م
گشنه ش بود شام خورد...تبسمم قبلش گرسنه بود خورده بود منم اصلا اشتها نداشتم...آقای خونه شامشو خورد منم برنجکم رو درست میکردم و حرف میزدیم...بعد رفتیم تو هال تی وی دیدیم...من و تبسم برنجک خوردیم آقای خونه نخورد گفت شام خوردم سیر سیرم واسه ی لیوان آبم جا ندارم خخخ...ناهار من و تبسم قورمه سبزی خورده بودیم از همون برای آقای خونه گذاشته بودم...عشق کرد دید غذا قورمه سبزیه میگفت لامصب من رژیم دارم از این غذاها درست نکن خخخخ
جونم براتون بگه تبسم انقد تو خونه برنجک ریخت که نگین...منم هرگز تبسم رو دعوا نمیکنم آت و آشغال بریزه...بچه س نمیفهمه که...آقای خونه برام خاطره تعریف میکرد منم دیگه اتقد خندیدم فکم درد گرفته بود تبسمم برای خودش همون دور و بر میپلکید و برنجک میریخت
دیشب از اون شبا بود که اصلا حس کارکردن نداشتم...ساعت یازده هم خاموشی زدم و رفتیم تو اتاق...ولی من خوابم نبرد که نبرد...دوشبه تصمیم دارم زود بخوابم ولی نمیشه خودم از شب بیداری و خوابیدنای تا لنگ ظهر دیگه خسته شدم...دوست دارم مثل اون وقتا که بچه نداشتم و صبح بیدار میشدم تا ظهر کارامو میکردم بازم باشم ولی نمیشه
رفتم تو اینستا که ای کاش نمیرفتم...مراسم تدفین شهدای آتشنشانی رو دیدم و ی دل سیر گریه کردم
خدا به خانواده هاشون صبر بده...
امروزم تا دوازده و نیم خواب بودیم من و تبسم
غذا داشتم برای ناهار دیگه خیالم راحت بود...خیلی عجیب بود من دیشب خونه بهم ریخته بود رفتم خوابیدم آخه اصلا نمیتونم بخوابم حتی اگه روتختی مرتب نباشه ن نمیتونم بخوابم یعنی تا این حد
کلی با تبسم رو تخت بازی کردم و بوس بوسی کردیم همو بعد مامانم زنگ زد با تبسم حرف زد کلی هم من و مامان حرف زدیم...خداروشکر تا دوسه روز دیگه کارای خونه تموم میشه...کاش بودم اونجا کمکش میکردم...الان دل تو دلم نیس برم خونه رو ببینم اونجور که مامان برام تعریف کرده خیلی بزرگتر و خوشگل شده...حین حرف زدنم تبسم صبحونه خورد...ی عادتی داره از خواب بیدار شه اصلا برنج و اینا نمیخوره...نیم ساعت ی ساعت باید بگذره تا غذا بکشم بخوره...خب من میخواستم برم خونه رو جارو بکشم ولی تا دو با مامان حرف زدم...بعدش غذا گرم کردم خودم دوقاشق خوردم...بعد زایمان ی کوچولو شکم آوردم که باید حتما آبش کنم...تبسم رو حسابی بهش غذا دادم و رفتم جارو اساسی کشیدم...زیر مبلا پر از برنجک بود
یعنی ی چی میگم ی چی میشنوین تموم خونه پر برنجک بود زیر مبلا... روشون...رو فرش...همه جا خلاصه...گردگیری هم کردم هم هال رو هم آشپزخونه رو...الانم اومدم مثلا ی کم استراحت کنم و برم هود و گاز رو تمیز کنم بعدم ظرفا رو بشورم...آهان کابینتا بالایی رو دستمال کشیدم پایینی ها مونده...شامم اول خواستم لوبیاپلو بزارم بعد پشیمون شدم و تصمیم گرفتم خوراک لوبیاچیتی درست کنم...از کی هوس کردم
تبسمم الان گرفت خوابید خوشگل مامان
این روزا انقد شیرین زبون و خواستنی شده که فقط میخوام قورتش بدم...تازه دارم میفهمم دختر داشتن چه کیفی داره
شام و ناهار درست کردن الان شده برلی من عذاب الیم...دیگه تقریبا همه چی تو خونه داره ته میکشه چرا؟چون خرید نکردیم چرا؟چون تا امروزم حقوق آقای خونه رو نریختن...خدایی کار دولتی و این مشکلات اصلا برام باور نکردنیه...میگن تو حساب ها به مشکل برخوردیم آخه یعنی چی؟واقعا اینهمه بینظمی چه معنی میده؟چقد در حق کارمندهای قراردادی ظلم میشه واقعا...اونا که رسمی ان ۲۹هرماه حقوق میگیرن ولی قراردادی ها تا ۷_۸هرماه صبر کنن..یعنی روز دقیق هم نیس یهو ی روز ۴ام میریزن ی روزم مثل الان که ۱۲ ام شده و هنوز خبری نیس...واقعا چرا؟
دیگه برم به کارام برسم تا تبسم خوابه
بعدا نوشت:خودم میدونم همش پراکنده نوشتم ببخشید...نمیدونم چرا ی کم دلم گرفته...اصلا بی دلیل...این ماه بدجور هورمون هام ریخت بهم واقعا
برچسب:
نویسنده: کیانوش میرزاده