از بالا تا پایینش رو تمیز کردم...اتاق تبسم رو حسابی مرتب کردم هرچند نهایتش دوروز تو اون حالت بمونه و باز روز از نو روزی از نو...خب منم کلا کارش ندارم اتاق خودشه دیگه میزارم بریز و بپاش کنه بچه س نمیفهمه که....بدم میاد هی بگم تذکر بدم اسباب بازیهات رو نریز پس چرا خریدم اگه بازی نکنه؟؟؟؟
دستشویی رو حسابی شستم...پله ها هم تمیز بود ولی برای اینکه اونم تمیز کرده باشم فقط جارودستی کشیدم حال و حوصله جاروبرقی رو نداشتم...چقددددددد حس تمیزی خوبه ها....کلی بهم انرژی مثبت میده...
حال خوبم وقتی خوبتر شد که از صابخونمون گل گرفتم...کلا قبلا به گل و گیاه علاقه خاصی نداشتم جدیدا بدجور عاشقشون شدم...از صابخونه از اون گل هایی که بجا اینکه ساقه هاشون بره بالا رو به پایین رشدمیکنه از اونا گرفتم و فعلا گذاشتمش تو یه لیوان تا ریشه ش دربیاد و بعد گذاشتمش تو آبچکونه...ساقه هاش از آبچکون زده بیرون و خیلی خیلی حس خوبی بهم موقع ظرف شستن میده...اصلا به همین نیت گرفتمش...تو چندتا پیج دیدم و خوشم اومد...
آقای خونه که اومد شام خوردیم و تی وی دیدیم...کلا قرار گذاشتیم گوشی هامون رو کنار بزاریم و کنار هم سه تایی خوش بگذرونیم...این دنیای مجازی داره به دنیای واقعی حسابی گند میزنه
اینو براتون بگم من یه اشتباهی کردم ماه پیش یه گروه زدم و جاری بزرگه رو هم دعوت کردم چندروزی گذشت کلا پشیمون شدم که گروه زدم ولی روم نشد گروه رو پاک کنم...گفتم ازم ناراحت میشن یه روز خودم لفت میدم یه روزم گروه میزنم و دعوتشون میکنم بعد پاک میکنم...
دیروز صبح که بیدار شدم دیدم جاری تو گروه پیام گذاشته که یه مدت میخوام لفت بدم و از دنیای مجازی فاصله بگیرم و بعدم لفت داده بود...آی خوووووووشم اومد یعنی ناخواسته لطف بزرگی در حقم کرد واقعا...منم با مشورت با هانیه هم که عضو بود گروه رو پاک کردم و خلااااااااااص...واقعا خدا خیر بده به جاری
از دیروز خیلی دیگه فکرم راحته از این بابت
داشتم میگفتم باهم فیلم زمانه رو دیدیم بعد با تبسم بازی کردیم و منم کلی شیطونی کردم و از سر و کول آقای خونه رفتم بالا
چایی و تخمه خوردیم و آقای خونه رفت تو اتاق بخوابه
منم یه لیوان چایی دیگه خوردم و بعد ظرفای شام رو شستم...کلا قرار گذاشتم با خودم حتما شب ظرفامو بشورم که صبح از خواب بلند میشم آشپزخونه حسابی مرتب باشه...حس خوبیه صبح بیدار شدن و دیدن یه آشپزخونه تمیز و مرتب
از شنبه جاری کوچیکه با آقای خونه تو یه اداره ست...بهتون گفته بودم الان دیگه اداره بهشون ناهار نمیده و پولشو میده؟منم هرشب واسه آقای خونه ناهار فرداشو درست میکنم...حالا جاری گفته چون شوهرش بعضی وقتا از اداره خودشون چندتا غذا اضافه میاره دیگه زنگ میزنه که من ناهار درست نکنم و خودش واسه آقای خونه میبره دیشبم به آقای خونه زنگ زد و گفت ناهار نیاره...منم دیگه غذا درست کردن دیشب نداشتم
قرضمونم برادرشوهر خرد خرد داده هرچند یه جا میداد به یه زخمی میزدیم اما به همینم راضی ایم والا بخدا...
ساعت دوازده من و تبسم رفتیم رو تخت ولی مگه وروجک میخوابیـــــــــد!!!هی برام شیرین زبونی میکرد...خوابش نمیومد یه بار میگفت مامان بستنی میخوام...چند دقیقه میموند میگفت دوغ بده...زیتون بده
واااای عاشقشم بخدا....خیلی شیرین زبون شده فسقل...عاشق حرف زدنم مخصوصا وقتی میخواد بگه باهم دیگه و میگه با اینگه
عاشق این کلمه م
رفتم براش هندونه آوردم خورد و بعد کلی پرچونگی و سوال های عجیب و غریب خوابید
هندونه یکی از عشقای تبسمه خخخ...یعنی چپ میره راست میره میاد میگه مامان هدونه بده
آخ تبسمم دخترک شیرین ادای من بند شدی به دلم
عااااااشقتمممممممم دختر قشنگم...
خلاصه نتیجه کوزت بودن دیروز شده یه خونه تمیز و مرتب که امروز بهم کلی حس خوب داد...
دیگه برم برای ناهار ماهی سرخ کنم تبسم هنوز خوابه وروجک...برنجمم کته گذاشتم...تبسم بیدار شه ناهار بخوریم بعدظهر میخواستم بریم پارک ولی از دیروز اینجا باد میاد...امروز کمتره ولی خب رو اعصابه بخوایم بریم بیرون...یه کم نقاشی میکشیم و بازی میکنیم تا آقای خونه بیاد...جدیدا زودتر میاد خونه چون ساعت شش دیگه کارش تموم میشه تو اداره...جفتمون خیلی اینجوری دوست داریم...فرصت بیشتری داریم برای کنار هم بودن
برچسب:
نویسنده: کیانوش میرزاده