خب از خودمون و اوضاعمون بگم که خدااااروهزاران مرتبه شکر همه چی داره خوب پیش میره و خدا نگاهی به ما هم کرده و من همه اتفاق های خوب زندگیمون رو مدیون خدا و امام رضا(ع)هستم
تو پست قبلی براتون گفتم که برادرشوهر زنگ زد که آقای خونه شب راه بیوفته و بره تهران...غروب با ی دنیا بغض ساکشو بستم،مادرشوهرم هوا که داشت تاریک میشد دیگه بیتابی کرد و اومد گفت خانم خونه دلم ی جوریه اول راضی بودن به این تصمیمتون الان نیستم منصرف شین و ی کم باهاش صحبت کردم و دلداریش دادم اما ته ته دل خودمم حس خوبی نداشتم و دوست نداشتم بریم تهران ولی پا رو دلم گذاشتم و چیزی بروز ندادم....آقای خونه بلیط گرفت و ساعت نه و نیم باید میرفت...گفتم با ی دنیا بغض ساکشو بستم و تو اتاق بوسش کردم و راهیش کردم حالا تو پله ها داشت کفششو میپوشید مادرشوهرمم گریه میکرد مخصوصا موقع خداحافظی آقای خونه و تبسم که دلمون کباب شد...آقای خونه وسط حیاط ساک به دست وایساده بود و برای تبسم بوس میداد ولی تا پشتشو بهمون میکرد تبسم صداش میزد دودستی براش بوس میداد و بای بای میکرد...بغض داشت خفه م میکرد مادرشوهرمم گریهههههه...آقای خونه هیچوقت ازشون دور نشده بجز اون چندماهی که قهر بودیم که اونم خودشون دورمون کردن...سربازی هم نرفته و چون پدرشوهر۳۱ماه تو جبهه جنگ کرده تونست معافی آقای خونه رو بگیره خلاصه که برای مادرشوهر خیلی این دوری سخت بود
فرداییش آقای خونه رفت به اون شرکت و دوتا مصاحبه رو قبول شد موند یکی دیگه که دوروز بعدش باید میرفت و دیگه جواب نهایی رو میدادن...شب قبلش تو اتاق خونه مامانم اینا خوابیده بودم با تبسم همه هم خواب بودن...ی کلیپ از امام رضا داشتم(شاه پناهم بده)خییلی باهاش گریه کردم و از امام رضا کمک خواستم خیلی با خدا درددل کردم و گریه کردم ی آهنگم بود اسمش یادم نیس تو تیتراژ پایانی فیلم دردسرهای عظیم پخش میشد و برای خدا بود اونم گوش کردم خیلی گریه کردم از خدا و امام رضا کمک خواستم که کار آقای خونه جور شه زندگی ما هم بعدچندماه به آرامشی برسه...فردایی آقای خونه رفت برای مصاحبه و گفتن زنگ میزنن...بعدظهر بود با مامان و زنعموم نشسته بودیم تو هال حرف میزدیم...رفتم تو اتاق دراز کشیدم یادم نیس کی بود گوشیمو برام آورد و گفت زنگ میخوره کد تهرانم افتاده جواب دادم برادرشوهر بود سلام و احوالپرسی کردم گفت مامان بهت زنگ زده گفتم نه چطور؟گفت کار آقای خونه تو سازمان بووووق جور شدا
گفتم چــــی؟گفت بخدا امروز رئیسم بهم زنگ زده و گفته ی نیرو دیگه هم میخوام وتو کی رو معرفی کرده بودی برام بفرست منم داداش رو الان دوساعتی میشه فرستادم و الان مشغول کاره....خدایا مگه باورم میشد؟؟؟؟اون کار تو اون سازمان؟جوابمون کرده بودن دیگه نیرو نمیخواستن حالا آقای خونه من اونجا از همین امروز مشغوله
از خوشحالی تمووووم بدنم میلرزید بهترین خبر عمرم بود...انقد از برادرشوهر تشکر کردم که نگین اونم همش میگفت کاری نکردم وظیفمه...داداشمه و...من باز بیشتر از قبل تشکر میکردم...اصلا باورم نمیشد که خدا و امام رضا در عرض چندساعت جواب ناله ها و التماس های منو به زیباترین شکل ممکن داده باشن...آهان اینو یادم رفت بگم چندروز قبل تولد امام رضا هم زن دایی بزرگه م تو خونه ش جشن داشت و ملودی خونی و...من وسط اون همه دست زدنا و شادی ها چندین بار بغض کردم و اشک تو چشام جمع شد و امام رضا رو از ته دلم برای شفا پدرم و کار آقای خونه صدا زد که دیگه تو این کارم ناامید نشیم...بلندتر از همه گفتم ای گل یاس من علی موسی الرضا شب میلاد توست بده عیدی به ما...و بغض راه نفسمو هزاران بار بست و آقام چه عیدی خوبی برام درنظر گرفت...فدای مهربونیات بشم آقای خوبیها

هرموقع اسمت میاد چشام پراشک میشه...از عظمتت از مهربونیای بی حد و اندازه ت گریه م میگیره مثل همین الان
دیگه روزا میگذشت و آقای خونه هم سرکارش میرفت و خداروشکر همه چی خوب و عالی بود...هرشب باهم حرف میزدیم ولی دلتنگی هم بود...گذشت تا چهارشنبه برای شام خاله و زنداییم خونه مامانم دعوت بودن و با مامان خونه رو تمیزکردم و غذا درست کردیم...ساعت نه شب بود تو ایوون نشسته بودیم که گوشیم زنگ خورد...آقای خونه بود حرف زدیم و گفت کیا خونتونن و تا کی بیدارین؟گفتم نمیدونم که ...چطور؟گفت ساعت یک شب همه خوابیدن بهم بزنگ باهات کار دارم...ترسیدم گفتم خدایا چی شده الان نمیگه گفتم کجایی گفت با داداش و زن داداش اومدم پارک واسه همونه نمیتونم صحبت کنم و گفتم آخه نگرانم چی شده قسم خورد چیزی نیس تو ساعت یک بهم بزنگ دیگه...مهمونی اونشب خوب و عالی بود بابابزرگ مامان بزرگمم بودن ولی برای خواب رفتن خاله و زن دایی موندن...داییم نبود تهران بود...خلاصه یک زنگ زدم گفتم کجایی؟دیدم میخنده میگه کجا باشم خوبه؟گفتم نمیدونم که کجایی واقعا؟خندید گفت تو راه شمالم یکی دوساعت دیگه پیشتم



واااای عشق بود و عشق بود و عشق...عاشق سورپرایز کردناشم...قلبم رسما تو دهنم میزد و بعد کلی ذوق این خبرو به همه دادم...همه خوابیدن الا من...به آقای خونه اس دادم...وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد انگار ن از ی شهر دور که از همه دنیا میای
اتوبوس خراب شده بود و آقای خونه با چندساعت تاخیر ساعت شش رسید...بدو بدو با قلبی که تالاپ تولوپ میکرد بدون روسری دوییدم تو ایوون و چشمم به جمال یار روشن شد ولی گند بزنن شانس منو که دوسه تا گربه اومده بودن تو ایوون از ترس سکته کردم
وقتی تو حیاط خونه دیدمش با اون ته ریشش دلم براش رررفت...اومد تو و مامان و بابا هم بیدار شدن و بعد حرف و اینا رفتیم تو اتاق خوابیدیم و آقای خونه از دلتنگی من و تبسم دراومد...جونم براتون بگه من بینوا ساعت هفت تازه تونستم بخوابم مگه از ذوق خوابم میبرد؟ده هم بیدار شدم
ناهارم خاله اینا بودن و من منگ بودم ولی از رو نمیرفتم...شبم عروسی دعوت بودیم که آقای خونه گفت خسته ست و نمیاد و رفت خونه مامانش اینا منم با مامان اینا رفتم عروسی و کلی خوش گذشت ولی لحظه شماری میکردم برگردم خونه و برم پیش آقای خونه...دلم برای بغلش تو طول عروسی هی ضعف میرفت
منو رسوندن خونه پدرشوهرم و مامانم اینا خودشون رفتن سریع لباسای خودمو عوض کردم و لباسای تبسم و آقای خونه هم بیدار شده بود و کلی حرف زدیم کلی تو بغلش آروم شدم...از دلتنگیهام کم شد...خدایا شکرت...پنج شنبه و جمعه تعطیله بخاطر همین اومده بود و پنج شنبه و جمعه پیشم بود و شبشم رفت...خدا به همراهش...تصمیم بر این شد تا گرفتن خونه من شمال بمونم چون نمیشه خونه برادرشوهر بمونم جدا از اینکه خیلی مزاحمشون میشیم امکانش هست صابخونه ش که تو ی ساختمونن باهم اعتراض کنه
وای پستم چه طولانی شد شرمنده...از این به بعد دیر به دیر پست میزارم باید بیام خونه پدرشوهر تا بتونم به نت دسترسی داشته باشم...دیگه بهتون سر نمیزنم به بزرگی خودتون ببخشین عوضش اومدم حسابی جبران میکنم...حالا شااااید داداشا دست به دست هم دادن نت خونه رو وصل کردن..نمیدونم!!!
خیلی دوستتون دارم عشقای من
تو پست های بعد از تبسم میگم که حسابی شیرین زبون و خانم شده ...تا آخرهفته خونه پدرشوهرمم سعی میکنم به همه سر بزنم و جواب کامنتا رو بدم
بااااااااای
برچسب:
نویسنده: کیانوش میرزاده