بعضی وقتا با خودم فک میکنم چه بلایی داره سر انسانیت میاد؟؟چرا این دنیا پر از خیانت و زشتی شده؟چی باعث میشه ی خانم یا ی آقا تموم عقده هاشو تو دنیای مجازی بخواد به بدترین شکل ممکن خالی کنه؟؟؟اینکه به اسم دوست بیای و انقد خوب ادا دربیاری بشی جز بهترین دوست ها بعد بیای به این اعتماد نیشخند بزنی و شروع کنی به آزار و اذیت چی نصیبت میشه؟کدوم قسمت از روحت ارضا میشه؟کاش لیاقت اعتماد رو داشتی کاش...
تو وب خانومچی عزیزم متوجه شدم که یکی از بهترین دوستاش که رمزشم داشته حالا شروع کرده به آزار و اذیت و تهدید!!!اینکه گفته یکی از دوستای خیلی نزدیک اون و خیلیا دیگه س خیلی ناراحتم کرد...شاید دوست منم باشه شاید رمز منم داشته باشه نمیدونم!!!اما تصور اینکه از دوستای نزدیک منم باشه حالمو بد میکنه و مطمعنم هرگز نمیتونم ببخشمش...خیانت برای من هیچ بخششی نداره...اگه اینجا رو هم میخونی بدون این رسمش نیس...جواب اعتماد این نیس...
بگذریم گفتنی ها زیاده...
صبح بیدار شدم سه تا بسته سنگدون که پدرشوهر گرفته بود رو تمیز کردم و چرخ کردم...بسته بندی کردم گذاشتم فریزر...ناهار درست کردم و ساعت یک و نیم سفره رو پهن کردم...پسرعمو آقای خونه هم مهمونمون بود...روز قبلم بود...17سالشه و فوق العاده خوب و مهربون...پدرشوهر سر سفره برگشته بهش میگه وااای نگاه کن خانم خونه چه غذاهایی برامون درست میکنه ما از کنارش تکون نخوریم این غذاها خوردن داره...منم که ذوق مرگ...مخصوصا وقتی پسرعمو جواب میده منکه تا شمالم از اینجا تکون نمیخورم
خداروشکر...همیشه از اینکه کسی از غذاهام تعریف کنه حس خوبی بهم دست میده ن برای تعریفش...برای اینکه مطمعن میشم با عشق آشپزی کردن همون نتیجه دلخواهمو بهم میده...دوست دارم با هرقاشق از غذایی که خورده میشه عشق به تک تک سلولها تزریق شه...حس خوبم از راه غذاهام به اعضای خانواده منتقل شه و حالشون خوب بشه
بعدناهار مادرشوهر زنگ زد گفت شب هفت بابابزرگه به پدرشوهر بگو امشب زود بیاد که سرخاکم باید بریم...بعد گفت تو هم با بابا بیا اینجا آقای خونه بعدا از سرکار برگشت هم میاد گفتم ن صبر میکنم با آقای خونه میام...اونموقع پدرشوهر میاد خیلی زوده..گفت پس باشه منتظرتونم...تبسم رو که خوابوندمش رفتم چندتیکه لباس برای خودمو و آقای خونه داشتم که باید با دست میشستم رو شستم...ظرفا رو شستم...تبسم بیدار شد بهش غذا دادم...پدرشوهر صبح رفته بود برامون کلی کیک و بستنی و چیپس گرفته بود که تبسم چیپس رو تو اتاق ریخته بود رفتم جارو زدم...دیگه کاری نداشتم رو تخت دراز کشیده بودم استراحت میکردم پدرشوهر هم از بیرون اومده بود رفته بود دوش بگیره که زن دایی آقای خونه اومد اینجا...ده دقیقه ای نشست و رفت...آقای خونه هم امروز زود اومد..دیگه دوش گرفت منم شلوارشو اتو زدم و لباس پوشیدیم آماده شدیم که بریم سرخاک...مادرشوهر خبر داد که ما دیگه چون قرار بود مهمون بیاد زودتر رفتیم سرخاک و برگشتیم...ما هم رفتیم و فاتحه دادیم...چقد اونموقع قبرستون آرامش داشت..آروم...ساکت...هوا داشت رو به تاریکی تازه میرفت ی حس عجیبی اونجا داشتم...آرامش همراه با بغضی عجیب
از اونجا رفتیم خونه مامانبزرگ...با استقبال گرم مادرشوهر و زنعمو آقای خونه و مامانبزرگ حالمون کلی خوب شد...از پله ها میرفتم بالا رسیدم به مادرشوهر باهاش دست دادم گفت مامان تنهات گذاشته این چندروز اذیت شدی گفتم خواهش میکنم این حرفا چیه(بعد آشتیمون مخصوصا بعد اینکه اومدیم اینجا نزدیکشون رفتار پدرشوهر مادرشوهر شده مثل روزای اولی که عروس این خونه شده بودم...پدرشوهر برام شعر میخونه...تا آقای خونه برام غر میزنه طرفمو میگیره...شوخی میکنه...مادرشوهر بهم خیلی احترام میزاره...خیلی بیشتر از قبل قربون صدقه م میره و حواسش بهم هست...خداروشکر..احساس میکنم این نزدیکی خیلی چیزا رو عوض کرد خیلی سوءتفاهما رو برطرف کرد...همونطور که من متوجه خیلی از اشتباهاتم شدم اینکه چقد من از بعضی رفتارا بد برداشت میکردم...بعضی نصیحتا رو دخالت میدونستم اونا هم متوجه اشتباهات خودشون شدن و فهمیدن خیلی وقتا قضاوتشون درست نبوده)
برای شام عدس پلو درست کرده بودن...کاری نداشتیم نشستیم به حرف زدن از هر دری... سوم و هفتم رو باهم گرفته بودن چون عموهای آقای خونه مرخصی نداشتن دیگه امشب و فردا مراسم خاصی ندارن...مهمونایی هم که اومدن همه خودی ها بودن...داشتم براتون میگفتم...نشسته بودیم حرف میزدیم تبسمم با بردیا کوچولو که میشه پسرعمو آقای خونه و نزدیک5سالشه تو حیاط بازی میکردن...زنعمو و مادرشوهر تعجب میکردن که بردیا با هیچ بچه ای جوش نمیخوره اما به تبسم دمپایی های خودشو میداد بپوشه یا تموم اسباب بازی هاشو ریخته بود براش که بازی کنه و ی لحظه تنهاش نمیذاشت...فک کنم دلیل اینکه بچه ها تبسم رو دوست دارن آروم بودن و بی آزاریشه...هیچ بچه ای رو اذیت نمیکنه یا به زور اسباب بازیشو نمیگیره خیلی آروم بازی میکنه...خداروشکر برای داشتنش...وقتی همه میگن چه دختر آروم و خانومی داره کلی خوشحال میشم...وقتی همه از باهوشیش میگن و عاشق شیرین زبونیاش میشن دورش جم میشن و ازش میخوان براشون حرف بزنه هزاران بار خداروشکر میکنم
عاشقتم خدا...خودت حافظ فرشته من باش
کم کم مهمونا اومدن و غذاهارو کشیدیم...شام خوردیم من رفتم تا ظرفا رو بشورم...چون شام تو ظرفای ی بار مصرف بود خیلی ظرفا کم بودن...فقط چندتا لیوان و قاشق و دوسه تا قابلمه کوچیک...چون مامان بزرگ پیره براش سینک ظرفشویی رو خیلی پایین نصب کردن که بتونه رو ی چهارپایه بشینه و ظرف بشوره...خیلی باحال بود اونجا ظرف شستن انگار لب چشمه نشستی ظرف میشوری
زنعمو تا دید دارم ظرف میشورم گفت نه نه نشور بخدا خودم میشورم تو برو پیش بچه ت بعدم مادرشوهر اومد گفت نشور خسته نکن خودتو از اونطرفم مامانبزرگ دم به دقیقه صدام میکرد که ولشون کن بیا چایی بخور...هی از مادرشوهر میپرسید خانم خونه کو؟ولی حریف من نشدن و ظرفا رو شستم و رفتم تو...بیچاره ها کلی خسته شده بودن ی عالمه غذا درست کرده بودن که بیرونم خیرات کردن دیگه بی انصافی بود ظرفا رو هم اونا بشورن...بعدشم که مادرشوهر و بقیه کلی تشکر کردن و واقعا شرمنده شدم...به قول محجوب بانو اینکه کمک کنی تا ازت بیگاری بکشن خیلی فرق داره...کمک کردن ی حس و حال خوب داره
اینکه بدونی کمکت هرچندکوچیک به چشم میاد و باارزشه برای بقیه و تشکر میکنن حسش با بیگاری کشیدن و مجبور کردن به کاری زمین تا آسمون فرقشه
بعد شامم چایی خوردیم و با پدرشوهر برگشتیم خونه...مادرشوهرم قراره فرداصبح بیاد...فردا ی عالمه کار دارم باید بریم بالا رو تمیز اساسی کنیم تا وسایلمو ببریم بالا و دیگه کم کم خرده کارا رو هم انجام بدیم و به امیدخدا بریم سرخونه زندگی خودمون...یعنی اون بالا زندگی کردن چه حسی داره؟

برچسب:
نویسنده: کیانوش میرزاده