خرید بک لینک
سلام دوستای گلم حال و احوالتون چطوره؟؟امیدوارم خوب خوب باشین همتوندلم براتون ی کوچولو شده عزیزای دلم

خب بریم سر اتفاقات و جریانات این چندروزی که گذشت

اونشبی که براتون پست گذاشتم تا خود صبح نتونستم چشم رو هم بزارم خونه و اتاق تمیز نبودن انگار آرامشمو ازم گرفته بودن...ساعت هفت،هفت و نیم بود خوابیدم....احساس کردم یکی آروم منو تکون میده بیدارم کنه چشامو نیمه باز کردم دیدم مادرشوهره...انقد گیج خواب بودم صداشو نمیشنیدم فقط حرکت لباشو میدیدم کم کم که چشام باز شد شنیدم گفت بابابزرگ ساعت هفت و نیم تموم کرد که با چیــــــــــی؟؟؟گفتن جاری کوچیکه یدفعه هوشیار شدم..چون شب قبلش زنونه مردونه کرده بودیم باهم خوابیده بودیم...نشستم تو جام...خیلی ناراحت شدم،مادرشوهر گفت الان ساعت هشت صبحه ما اومدیم لباس سیاه برداریم بریم شما الان نیاین اسیر میشین اونجا بمونین صبحونه بخورین آماده شین ساعت یازده پسرا میان دنبالتون...

حالا از حال روز من بیچاره بشنوین که دیگه خوابم نبرد و عذا گرفته بودم برای لباس مشکی هامون که بالا تو کاور بود و نمیدونستم تو کدوم کاوره

رفتم بالا بعد کلی گشتن برای خودم مانتو مشکی و برای آقای خونه هم پیرهن مشکی پیدا کردم...چون بارونم میومد برای تبسم زیرسارافنیش روبا ی بدبختی پیدا کردم و خلاصه برگشتم پایین...جاری ها داشتن خونه رو تمیز میکردن منم اصلا به روم نیاوردم و نشستم لباسامونو اتو کردم...اونا هم بهم اصلا نگفتن بیا کمک چون اولا میدونستن من محاله برم کمکشون دوما جوابشونو میدادم...جاری کوچیکه خیلی باهام رودروایسی داره اونشبم قبل خواب میگفت من خیلی رو تمیزی خونه حساسم و از این حرفا....شایدم راست بگه نمیدونم!!!بهرحال اینجا خونه مادرشوهر بدبخت بود که خودش نبود انتظار اینکه منم اونشب برگردم و با اون وضع خونه رو ببینم نداشت و حسابی برای خودش گند زده بود و فک نمیکرد دستش رو شه...خلاصه که دونفری کل خونه رو تمیز کردن...آهان باورتون نمیشه جاری وسطی حتی حیاط رو آب و جارو کردکارای اونا و اتو زدن منم که تموم شد نشستیم باهم کلی حرف زدیم تا ساعت دوازده وخورده ای که برادرشوهر بزرگه و خانمش به همراه آقای خونه رسیدن...برای تبسم که تازه بیدار شده بود و دخترعموش نیمرو درست کردم که بخورن و بهشون صبحونه دادیم و آماده شدیم رفتیم قبرستون...ساعت یک ظهر رسیدیم...مادربزرگ آقای خونه ما رو دید کلی گریه کردخیلی دلم براش سوخت با اینکه خودش پیره اما خیلی از اون خدابیامرز پرستاری کرد...خدا ازش راضی باشه

ما تا رسیدیم قبرستون تبسم بدو بدو میرفت سمت قبرش و تو سرش میزد میگفت وااااای وااااای واااایفک کنم از تو فیلما دیده وروجک...تا قبرش آماده شد و براش نماز خوندن تبسم و دخترعموش پیر ما رو درآوردن از بس شیطونی کردن...مامان و بابا و داداش کوچیکه بعد نماز میت رسیدن و من نفس راحتی کشیدم چون تبسم بین جمعیت داداشمو دید شدیدا ذوق کرد و صداش کرد دیگه کلا پیشش بود و کمتر شیطونی کرد....بعد اینکه براش نمازخوندن گفتن بیاین باهاش وداع آخر رو هم بکنین...مامان بزرگ آقای خونه انقد بیتابی میکرد انقد قربون صدقه ش میرفت صداش میزد توروخدا ازم راضی باش که دل سنگ براش آب میشد خیلی وقت باهاش حرف زد و گریه کردمنم گر

یه میکردم تبسم بغلم بود همش نگام میکرد تا مامانمو دید صورتمو نشون مامان داد گفت ماما ایهی ایهییعنی نگاه کن مامانم گریه میکنه...فداش بشم الهی

بعدم دفنش کردن...چشای آقای خونه پراشک بودعمو کوچیکه که گفتم از خانمش جدا شده هم خیلی بیتابی میکرد ولی بقیه تودار بودن...فاتحه دادیم و رفتیم خونه مادربزرگ آقای خونه...تعدادمون زیاد نبود و چون دیگه دفنش برای بعدظهر افتاده بود همه خونه شون ناهار خورده بودن و فقط خودیا بودن و گفتن ناهار درست کنیم...سریع من و جاریا دست به کار شدیم چون دیگه کسی نبود فقط عروساش بودن که داشتن از مهمونایی که در رفت و آمد بودن پذیرایی میکردن...اینو یادم رفت بگم بنده خدا خیلی غریب خاک شد سه تا از پسراش نتونستن همون روز خودشونو برسونن یعنی یکیشون که چندساله پیداش نیس و با اینکه زن و بچه و نوه داره باز زن گرفته و بچه دار شده و اصلا معلوم نیس کجاس...اما حاج خانم همسرش هنوز که هنوزه خونه مادرشوهرش رفت آمد میکنه و خیلی زن خوبیه و ی جورایی میشه گفت با اون بالایی ها در ارتباطه و کله گنده س...خلاصه از اونجایی که اصلا نوه دختر ندارن و دوتا از نوه هاش که فقط دخترن هنوز تهران بودن ما دست بکار شدیم و ناهار درست کردیم و خوردیم...همه کمک کردن...مخصوصا جاری وسطی که ی کوهڟرف شست ولی دیگه آخراش برج زهرمار بود از بس خسته شده بود....منم چشم بهش میوفتاد نمیدونم چرا مرض خنده منو میگرفتبه زور خودمو کنترل میکردم آخه این سری خواست مثلا اخلاق و عادتای بدشو بزاره کنارو کار کنه ولی این بلا سرش نازل شد خخخفک کنین کسی که کار نمیکنه بعد یدفعه اینجوری گرفتار شه

شبم گفت من باید زرشک پلو با مرغ درست کنم...من رفته بودم تو اتاق تبسم رو بخوابونم برگشتم دیدم جاری کوچیکه داره تو ی ماهیتابه بزرگ پیاز سرخ میکنه اونم ی عالمه مرغ رو ریخته تو ی قابلمه کوچیــــــــــک داره سرخ میکنه...جاری کوچیکه رو بلندش کردم خودم نشستم پیازا رو سرخ کردم گفتم ...جان مرغا رو بریز اینجا سرخ کن اونجا سرخ نمیشه گفت اره راست میگیا به عقلم نرسیدهعاغا ما مرغا رو ریختیم تو ماهیتابه مثلا سرخ بشه این هی مرغا رو بهم میزد انگار داشت سیب زمینی سرخ میکرد امون نمیداد سرخ شن هی برمیگردوند طوری که مرغا دیگه از استخون جدا شده بودن بخدا...اعصابم هی خرد میشد هی بهش میگفتم باز کار خودشو میکرد...از اونطرفم شوهرش رو مخم بود دیگه....میگفت بسه سرخ شدن بســـــــه...میگفتم کو آخه بزارین سرخ شن بابا دست مردم میدیم زشته حالا فک میکنن مرغ آبپزه بزارین طلایی شن...جاری هم با کفگیر افتاده بود به جون مرغا...زد به سرم گفتم به درکـــــــــــــــ من چرا نشستم هی حرص میخورم فدا سرم هرکاری میخوان بکنن هیچی بلدنیستن سرآشپزم شدن...والا

دیگه اصلا سمت غذاها نرفتم...جفتشون ی جوری رفتار میکردن انگار چه کار مهمی دارن میکنن طوری هم از سختی هاش میگفتن آدم خنده ش میگرفت...مثلا جاری موقع مرغ سرخ کردن میگفت خیلی قلق داره و کار راحتی نیسباید همه جوره حواسمو جم کنم...خنده م گرفته بود کار به این راحتی براش سخت بود و از اونطرفم خنده م گرفته بود که میخواست خودشو با این حرفا و بزرگ نشون دادن کارش به همه مثلا ثابت کنه که منم بلدمفک کنم با صحبتایی که دفعه قبل باهاش کردم پی برد که چقد همه ما اونو ی سلیقه و تنبل میدونیم و تکونی خورده بود چون این سری خودشو با کار کشت خخخ

همون شبش آخرشب برگشتیم خونه پدرشوهر که ما وسایلامونو برداریم بریم خونه مامانم برادرشوهرا هم برگردن خونه مامانبزرگ چون خونه پدرشوهر قرار بود مهمون بیاد و دیگه جا برای ما نبود...من رفتم اون ظرفای صبح که به بچه ها صبحونه داده بودم و عجله ای رفته بودیم نشسته بودم رو بشورم دیدم گاز رو تمیز نکردن و کثیفه...جاری کوچیکه رو صدا زدم که بیا تمیز کن این خیلی کثیفه پر ذغاله قلیونه گفت ولش کن کی گاز رو نگاه میکنهشوهرشو صدا زدم گفتم گاز خیلی کثیفه ها!!!!گفت کارت تموم شده من گاز رو پاک کنم گفتم بله بیا تمیز کن...والا تعارف ندارم که خودشون کردن خودشونم تمیز کنن....خلاصه که تمیز کرد

جمعه هم که سوم اون خدابیامرز بود بعدظهر مراسم داشتن تو مسجد و من و آقای خونه بعدناهار از خونه مامانم رفتیم خونه مامانبزرگش و رسیدم دیدم جاری ها دارن رو میوه ها و حلواها سلفون و ربان میزنن کمکشون کردم و رفتیم مسجد اونجا هم تبسم رو سپردم به مامانم و با جاری ها بازم پذیرایی کردیم...خداییش من اهل کلاس گذاشتن نیستم و تا جایی که تو توانم باشه تو مراسما برای ثوابش کمک میکنم واصلا هم ناراحت نمیشم کسی ازم کمک بخواد...برای دل خودم میکنم توروخدا بعضی از دوستان نیان خصوصی پیام ندن چرا کمک کردی چرا پذیرایی کردی؟؟؟ما جات بودیم دست به کاری نمیزدیم آخه چرا؟؟؟ایراد کار کجاس؟مگه من برای مراسم مامانبزرگ خودم پذیرایی نکردم که حالا برای بابابزرگ آقای خونه ی جا بشینم و مثلا ژست باکلاسا رو بگیرم اصلا ربطی هم به کلاس داشتن و نداشتن طرف داره؟توروخدا اینفکرا رو بریزی دور...هیشکی با کمک کردن تو این مراسما بیکلاس نمیشه خیلی هم ثواب داره خدا ازتون راضی میشه...بنده خدا ازتون راضی میشه...خلاصه شبشم برگشتیم باز اونجا از صبح آبگوشت بار گذاشته بودن که برای شام خوردیم جاتون خالی عالی شده بود...خدا بیامرزه بابابزرگ رو...گناه داره بگم راحت شد اما واقعا داشت زجر میکشید این آخریا...فقط دلم به حال مامانبزرگ میسوزه که چجوری تو اون خونه دووم بیاره...بعد دفنش برگشتیم خونه جای خالیش رو دید خیلی صداش کرد و گریه کرد...الانم مادرشوهر و اون یکی عروس و نوه هاش هنوز پیششن...ولی آخرش چی؟؟؟همه میرن سر خونه زندگیشون و تنها میمونه...با کسی هم که نمیاد زندگی کنه...وای قلبم مچاله شد برای تنهاییش

پستم طولانی بود و اذیت شدین ببخشید دوستای گلم فقط اینم بگم امروز آقای خونه بالا رو تمیز کرد کف خونه پر از گچ بودکه همه رو دور ریخت و خونه تمیز شد...دست گلش درد نکنه...الان فقط مونده سرویس ها...کابینت وبرق کاری...که اگه پول دستمون بیاد ی هفته هم اینا طول نمیکشه ولی کو پول؟؟؟از حقوق خبری نیس حالا قول دادن تا سربرج..ببینیم چی میشه دیگه!!!

نیازجان کامنتی که با خانومچی عزیز برام فرستاده بودی بدستم رسید گلم....ببخشید بهت نتونستم سر بزنم خیلی سرم شلوغ بود...ببخشید که از لینکم پاکت کردم آخه برات کامنت دادم وازت خبری نشد و رمز رو هم گرفته بودی ناراحت بودم و فک میکردم دوست نداری سر بزنی اما حالا متوجه قضیه شدم...شرمنده برای قضاوت نا بجام عزیزدلم...حتما بهت سر میزنم

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 11:16

صفحه بندی