خرید بک لینک
سلام عزیزای دلم خب این مدت که وبم باز بود و رمزش رو برداشته بودم خیلی از دوستان اومدن و تقاضای آدرس جدید کردن اون دسته از دوستان که وب داشتن و بروز بود وبهاشون آدرس بهشون تعلق گرفت ولی یه سری دوستانم بودن که وب نداشتن و من شرمنده شون شدم و هستم که نمیتونم بهشون آدرس بدم امیدوارم درکم کنین!!! اینجا یه سری مزاحم هستن که همین چندروزم که وبم باز بود کم عقده هاشون رو اینجا خالی نکردن...ایرادی نداره منادامه مطلب

برچسب: رمزی,میشود, نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 11:23

سلام به همه بخاطر یه سری مسایل مجبور شدم از اینجا کوچ کنم و حتی وبمم رمزگذاری کنم...ببخشید اگه اومدین وبم و با دربسته رو به رو شدین من برای همه شما خواننده های خاموشم احترام زیادی قایل بودم و هستم ولی متاسفان همجبور شدم سریع اینجا رو ببندم و حتی به بعضی از دوستان که تازه وارد بودن نتونستم آدرس جدیدمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1396 ساعت: 17:26

سلاااااام عزیزای دلم صبحتون بخیر و خوشیامروز اومدم از مسافرتم بگم چون طولانیه و بخوام همشون رو تو ی پست بگم براتون خسته کننده میشه از طرفی هم من مجبور میشم خلاصه بنویسم واسه همین تو چندتا پست تعریف میکنماز ی روز مونده به مسافرتمون بگم یعنی 25اسفند...ده صبح بیدار شدیم و نیم ساعته حاضر شدیم و از خونهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: يکشنبه 8 مرداد 1396 ساعت: 19:25

سلام مهربونا خوبین؟ خب اومدم بقیه سفرنامه رو بنویسم تا جایی که دستام یاریم کنن مینویسم هرچند دست و دلم خیلی به نوشتن نمیره چون با بیشتر از 100نفر بازدیدکننده همش 5_6تا کامنت دارم خب دلسرد میشم از نوشتن انگار دارم با خودم حرف میزنموبلاگ هایی رو که میخونین و پیگیرین...اگه حس خوبی ازش میگیرین...اگه دوسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: يکشنبه 8 مرداد 1396 ساعت: 19:25

سلااام من الان یک عدد خانم خونه سرماخورده م...هنوز اونقدا درگیرم نکرده ولی خب همون ی نیمچه سرما هم داره اذیتم میکنه تبسمم آبریزش بینی دارهآخرش این هوای مزخرف کار دستمون داد...خونه تمیز و مرتبه کاری ندارم فقط باید گاز رو تمیز کنم و ظرفای ناهارمون رو بشورم...واسه همین با ی بالش و پتو ولو شدم تو هال و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: يکشنبه 8 مرداد 1396 ساعت: 19:25

اینم دوتا از عکسای تبسم که فعلا رمز نمیزارم

http://up.kpnu-csc.ir/uploads/kpnucsc149166857276921.jpg

http://up.kpnu-csc.ir/uploads/kpnucsc149166865041281.jpg

تو راه برگشت به کرج وقتی تو ترافیک بودیم این عکس رو گرفتم

http://up.kpnu-csc.ir/uploads/kpnucsc149166905912451.jpg

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: يکشنبه 8 مرداد 1396 ساعت: 19:25

"وَ إِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْلَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَ يَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌوَ مَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ "******من خانم خونه م و اینجا از روزهای زندگیم با آقای خونه و دخترقشنگم مینویسم تا اگه روزی دلم برای این روزا تنگ شد بیام اینجاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: يکشنبه 8 مرداد 1396 ساعت: 19:25

سلوووووم رفقا حال و احوال؟نمیدونم چرا خیلی حس نوشتن نیس شاید بخاطر اون دسته از دوستانی که گفتن حرفام اکثرا تکراریه و موضوع جدیدی ندارم و طولانی نوشتن اذیتشون میکنه زیاد نمیتونم بیام بنویسم...خب نظر خواننده هام برام مهمه اینکه حتی فقط سه چهارنفر ازم خواستن کمتر اما با کیفیت تر بنویسم و من اطاعت امر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: يکشنبه 8 مرداد 1396 ساعت: 19:25

صبح عجیب و غریب و پرماجرایی داشتیم... از گم شدم یا نه بهتره بگم غیب شدن عابربانک و کارت ملی آقای خونه بگیرین تااتفاق عجیبترش خراب شدن در ورودیبیخوابی دیشب زد به سرم و هرکاری کردم خوابم نبرد که نبرد...تو اینستا میچرخیدم که دیدم یکی از دوستام که بچه چهارماهه و شوهرش رو تو تصادف از دست داده چندتا پست گادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: يکشنبه 8 مرداد 1396 ساعت: 19:25

دارم یاد میگیرم لذت ببرم...از همه داشته هام...از تک تک لحظه های زندگیم...دیگه برام مهم نیس کی چی میگه...کی چی فکر میکنه...میزارم هرجور دوست دارن فکر کنن منم هرجور که دوست دارم زندگی میکنم... فقط دوتا چیز یاد گرفتم:یکی اینکه تحت هیــــــــــــــچ شرایطی غصه کسی رو نخورم و زبون به نصیحت باز نکنم تحت هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: يکشنبه 8 مرداد 1396 ساعت: 19:25

دیروز از اون روزایی بود که آستینامو زدم بالا و افتادم به جون خونه از بالا تا پایینش رو تمیز کردم...اتاق تبسم رو حسابی مرتب کردم هرچند نهایتش دوروز تو اون حالت بمونه و باز روز از نو روزی از نو...خب منم کلا کارش ندارم اتاق خودشه دیگه میزارم بریز و بپاش کنه بچه س نمیفهمه که....بدم میاد هی بگم تذکر بدمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: يکشنبه 8 مرداد 1396 ساعت: 19:25

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: يکشنبه 8 مرداد 1396 ساعت: 19:25

دیروز چندبار اومدم پست بزارم ولی ی خط مینوشتم پاک میکردم اصلا حسش نبود... این ماه حسابی خاله پری اذیتم کرد...همش ضعف داشتم تا دیروز که یکم بهتر شدم...حسابی به خودم رسیدم آرایش کردم و لباس خوشگل پوشیدم...تصمیم گرفتم برنجک درست کنم و قبل اومدن آقای خونه دست بکار شدم... ی کمش دیگه مونده بود که از راه رسید آقای خونه مگشنه ش بود شام خورد...تبسمم قبلش گرسنه بود خورده بود منم اصلا اشتها نداشتم...آقای خونه شامشو خورد منم برنجکم رو درست میکردم و حرف میزدیم...بعد رفتیم تو هال تی وی دیدیم...من و تبسم برنجک خوردیم آقای خونه نخورد گفت شام خوردم سیر سیرم واسه ی لیوان آبم جا ندارم خخخ...ناهار من و تبسم قورمه سبزی خورده بودیم از همون برای آقای خونه گذاشته بودم...عشق کرد دید غذا قورمه سبزیه میگفت لامصب من رژیم دارم از این غذاها درست نکن خخخخ جونم براتون بگه تبسم انقد تو خونه برنجک ریخت که نگین...منم هرگز تبسم رو دعوا نمیکنم آت و آشغال بریزه...بچه س نمیفهمه که...آقای خونه برام خاطره تعریف میکرد منم دیگه اتقد خندیدم فکم درد گرفته بود تبسمم برای خودش همون دور و بر میپلکید و برنجک میریخت دیشب از اون شبا بوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 16:08

بعد اینکه پستمو ثبت کردم رفتم سروقت کارام...گاز رو پاک کردم و ظرفارم شستم آشغالا رو بردم گذاشتم دم در...لوبیا چیتی رو بار گذاشتم...نون خشکا و ظرفای پلاستیکی جمع شده رو بردم ریختم تو گونی ای که بقیشونم اونجا ریخته شده تا پسرصابخونه بیاد ببرتشون...تبسم بیدار شد و نتونستم برم کابینتا رو دستمال بکشم...کلی باهم بازی کردیم رو تخت...قربون خنده هاش برم انقد خندید که منم سرحال شدم حسابی! صابخونه برام آش ترش ی کاسه آورده بود گرمش کردم بخوریم که خانم کوچولو دوست نداشت و نخورد دیگه رفتم نون و پنیر آوردم خوردیم و تی وی دیدیم خیلی چسبید بهمون تبسم مشغول بازی شد منم رفتم کابینتا رو دستمال کشیدم دیگه کاری نداشتم و فیلم کیمیا رو نگاه کردم...آقای خونه هم چند دقیقه بعدش اومد...برام ی شاخه گل آورده بودواسه تبسمم هرروز غروب خوراکی میگیره بهش داد و گفت ی چی براش گرفتم ببینه بال درمیاره گفتم چی؟که دوتا بادکنک از این عروسکیا بامزه هست از اونا براش از تو مترو خریده بود...براش باد کرد وای که دختری انقد ذوق کررررررررررداز شادی بادکنکا رو گرفته بود دستش و تو هال میدوئید و خوشحالی میکرد...واقعا چه خوبه آدم تو خونهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 16:08

سلام عشقولیا حالتون چطوره؟ چندشب بود میخواستم زود بخوابم ولی هی نمیشد که نمیشد تا دیشب تبسم رو بغلم گرفتم که بخوابه بعد بیام پست بزارم که خواب رفتم وقتی بیدار شدم دیدم تبسم رو دستم خوابهساعت هم ۲:۳۰ بود که دیگه پست نذاشتم و بازم خوابیدم...اگه خدا قبول کنه شبا دیگه زود میخوابموالا خسته شدم خودم خب بریم سر اصل مطلب...از کجا بگم؟از چهارشنبه بگم که بعدظهر آقای خونه زنگ زد که خداروشکر حقوق رو دادن و هرچی میخوام برای خونه براش پیام بدم...شارژم برام ریخته بود...حسابدار اداره این چندروز برای خودش خوش و خرم رفته بود مسافرت و برای همین حقوق ها واریز نشده بود غروب که اومد دیدم یاخداااا ی عالمه گل کلم گرفته برای ترشی...میگم خب هویج و کرفس و ...کو؟میگه عه اینا هم باید باشه؟قربونش برم فکر کرده فقط با گل کلم ترشی میزارن خخخ گفت باشه پس فردا برات میگیرم هرچی که احتیاجه گفت چون دیر رسیدم مرغ فروشی سر خیابون بسته بود مرغم فردا برات میگیرم گفتم مشکلی نیس...دیروز که اومد مرغ و جگر و پامرغ گرفته بود...وای اصلا چندشم میشه میبینمش اما برای بچه ها فوق العاده مقویه...باید برای تبسم باهاش سوپ درست کنم وروجک بخوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیانوش میرزاده تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 16:08

صفحه بندی