
سلام عزیزای دلم خب این مدت که وبم باز بود و رمزش رو برداشته بودم خیلی از دوستان اومدن و تقاضای آدرس جدید کردن اون دسته از دوستان که وب داشتن و بروز بود وبهاشون آدرس بهشون تعلق گرفت ولی یه سری دوستانم بودن که وب نداشتن و من شرمنده شون شدم و هستم که نمیتونم بهشون آدرس بدم امیدوارم درکم کنین!!! اینجا یه سری مزاحم هستن که همین چندروزم که وبم باز بود کم عقده هاشون رو اینجا خالی نکردن...ایرادی نداره من...
ادامه مطلب
اینم دوتا از عکسای تبسم که فعلا رمز نمیزارم http://up.kpnu-csc.ir/uploads/kpnucsc149166857276921.jpg http://up.kpnu-csc.ir/uploads/kpnucsc149166865041281.jpg تو راه برگشت به کرج وقتی تو ترافیک بودیم این عکس رو گرفتم http://up.kpnu-csc.ir/uploads/kpnucsc149166905912451.jpg ...
ادامه مطلب
"وَ إِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْلَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَ يَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌوَ مَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ "******من خانم خونه م و اینجا از روزهای زندگیم با آقای خونه و دخترقشنگم مینویسم تا اگه روزی دلم برای این روزا تنگ شد بیام اینجا...
ادامه مطلب
سلوووووم رفقا حال و احوال؟نمیدونم چرا خیلی حس نوشتن نیس شاید بخاطر اون دسته از دوستانی که گفتن حرفام اکثرا تکراریه و موضوع جدیدی ندارم و طولانی نوشتن اذیتشون میکنه زیاد نمیتونم بیام بنویسم...خب نظر خواننده هام برام مهمه اینکه حتی فقط سه چهارنفر ازم خواستن کمتر اما با کیفیت تر بنویسم و من اطاعت امر ...
ادامه مطلب
صبح عجیب و غریب و پرماجرایی داشتیم... از گم شدم یا نه بهتره بگم غیب شدن عابربانک و کارت ملی آقای خونه بگیرین تااتفاق عجیبترش خراب شدن در ورودیبیخوابی دیشب زد به سرم و هرکاری کردم خوابم نبرد که نبرد...تو اینستا میچرخیدم که دیدم یکی از دوستام که بچه چهارماهه و شوهرش رو تو تصادف از دست داده چندتا پست گ...
ادامه مطلب
دارم یاد میگیرم لذت ببرم...از همه داشته هام...از تک تک لحظه های زندگیم...دیگه برام مهم نیس کی چی میگه...کی چی فکر میکنه...میزارم هرجور دوست دارن فکر کنن منم هرجور که دوست دارم زندگی میکنم... فقط دوتا چیز یاد گرفتم:یکی اینکه تحت هیــــــــــــــچ شرایطی غصه کسی رو نخورم و زبون به نصیحت باز نکنم تحت ه...
ادامه مطلب
دیروز از اون روزایی بود که آستینامو زدم بالا و افتادم به جون خونه از بالا تا پایینش رو تمیز کردم...اتاق تبسم رو حسابی مرتب کردم هرچند نهایتش دوروز تو اون حالت بمونه و باز روز از نو روزی از نو...خب منم کلا کارش ندارم اتاق خودشه دیگه میزارم بریز و بپاش کنه بچه س نمیفهمه که....بدم میاد هی بگم تذکر بدم...
ادامه مطلب
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید. ...
ادامه مطلب
دیروز چندبار اومدم پست بزارم ولی ی خط مینوشتم پاک میکردم اصلا حسش نبود... این ماه حسابی خاله پری اذیتم کرد...همش ضعف داشتم تا دیروز که یکم بهتر شدم...حسابی به خودم رسیدم آرایش کردم و لباس خوشگل پوشیدم...تصمیم گرفتم برنجک درست کنم و قبل اومدن آقای خونه دست بکار شدم... ی کمش دیگه مونده بود که از راه رسید آقای خونه مگشنه ش بود شام خورد...تبسمم قبلش گرسنه بود خورده بود منم اصلا اشتها نداشتم...آقای خونه شامشو خورد منم برنجکم رو درست میکردم و حرف میزدیم...بعد رفتیم تو هال تی وی دیدیم...من و تبسم برنجک خوردیم آقای خونه نخورد گفت شام خوردم سیر سیرم واسه ی لیوان آبم جا ندارم خخخ...ناهار من و تبسم قورمه سبزی خورده بودیم از همون برای آقای خونه گذاشته بودم...عشق کرد دید غذا قورمه سبزیه میگفت لامصب من رژ...
ادامه مطلب
سلام عشقولیا حالتون چطوره؟ چندشب بود میخواستم زود بخوابم ولی هی نمیشد که نمیشد تا دیشب تبسم رو بغلم گرفتم که بخوابه بعد بیام پست بزارم که خواب رفتم وقتی بیدار شدم دیدم تبسم رو دستم خوابهساعت هم ۲:۳۰ بود که دیگه پست نذاشتم و بازم خوابیدم...اگه خدا قبول کنه شبا دیگه زود میخوابموالا خسته شدم خودم خب بریم سر اصل مطلب...از کجا بگم؟از چهارشنبه بگم که بعدظهر آقای خونه زنگ زد که خداروشکر حقوق رو دادن و هرچی میخوام برای خونه براش پیام بدم...شارژم برام ریخته بود...حسابدار اداره این چندروز برای خودش خوش و خرم رفته بود مسافرت و برای همین حقوق ها واریز نشده بود غروب که اومد دیدم یاخداااا ی عالمه گل کلم گرفته برای ترشی...میگم خب هویج و کرفس و ...کو؟میگه عه اینا هم باید باشه؟قربونش برم فکر کرده فقط با گل ک...
ادامه مطلب
یعنی باورم نمیشه آخرین پستم برای جمعه س...چه زود گذشت آخهههههه!!!! دیشب میخواستم بیام پست بزارم ولی مثل روزهای دیگه با اینکه کلی گفتنی داشتم تنبلی کردمحالا ی روز که اصلا حرف خاصی واسه گفتن ندارم هی ی چی قلقلکم میده بیام حتی شده ی کم چرت و پرت بنویسم قبلنا خیلی حافظه توپی داشتم اما جدیدا حافظه م شده در حد حافظه ماهی خخخ باید کلی فک کنم تا از جزئیات بنویسم از دیروز بگم که واسه ناهار ی زرشک پلو با مرغ توپ درست کردم و با تبسم خوردیم...(کلی فکر کردم تا یادم اومد دیروز چی خوردیم)خب من دیگه خودمو قانع کردم که هرروز باااید،جارو بزنم و اما و اگرم نداره...تبسم گلی رحم نمیکنه بهم البته خدایی خیلی دخملی تمیزه و اونجوری نیس که از عمد بخواد آشغال بریزه یا شلخته باشه ولی مثلا من خوشم نمیاد بچه رو مجبور کنم...
ادامه مطلب
این جمعه هم مثل جمعه قبل آقای خونه رفت سرکار اصلا امروز شبیه جمعه ها نبود...شبیه ۲۲بهمنم نبودسالهای پیش تی وی رو روشن میکردم راهپیمایی رو نگاه میکردم امروز اصلا دل و دماغ نداشتم چون دیروز تو بارون رفتم بیرون کار داشتم همون برام دردسر شد و از پا افتادم...کل دیروز بعدظهر رو ی پتو روم کشیدم و دراز کشیدم رو مبل...بدنم کوفته بود و بی حوصله بودم...واسه شامم عدسی گذاشته بودم که آقای خونه اومد دید من بیحال افتادم خودش سفره انداخت و شام خوردیم... سرسفره گفتم عدسی امشب از سری های قبل خوشمزه تر نشده میگه اره چی ریختی؟گفتم والا سری های قبل کلی براش مایه میزاشتم هی بهش سر میزدم امروز بیچاره قابلمه فقط تو سر خودش کوبیده و اصلا نرفتم نگاه کنم ولی خوشمزه تر شده...والا عجیبه بعد شامم که ی بالش برداشتم جلو تی...
ادامه مطلب
وحشتنااااااک خسته م...ولی گفتم بیام پستمو بزارم...اصلا من آخرشب پست گذاشتم که گذاشتم نذاشتم دیگه فرداش نمیتونم با جزئیات تعریف کنم... از دیروز بگم که کارای خونه رو کردم واسه تبسم سوپ پای مرغ درست کردم...درمورد پای مرغ تو نت سرچ کنین...حتما مامانای مهربون واسه بچه هاتون سوپ پای مرغ درست کنین سرشار از ویتامینه...دیدم بیکارم دلم طاقت نیاورد صبر کنم آقای خونه بیاد و وسایل ترشی رو خرد کنیم رفتم سفره پهن کردم کنار بخاری(جای همیشگیم)و کلم و کرفس و هویج و...خرد کردم دبه ها رو هم گذاشتم کنار و آب گذاشتم جوش بیاد تا سرد شد دیگه ترشی رو بزارم...ی بسته جیگرم گذاشتم بیرون یخش آب شه برای شام...آقای خونه که رسید من دیگه کارامو کرده بودم...اصلا از در اومد تو دیدم ناراحته مثل همیشه سرحال نیس...گفت اینا رو تن...
ادامه مطلب
سلوووووم مهربونا حال و احوال؟ الان بنده یک عدد خانم خونه بسیوووور خسته میباشم اما چون دیشب گفتم فردا پست میزارم اومدم که بدقول نشم...سریع بریم برای گفتن گفتنی ها صبح (شما بخون ظهر)من و تبسم بیدار شدیم...چشممون که به پنجره افتاد خیـــــلی غافلگیر شدیم آخه ی عاااالمه برف اومده بود و همه جا سفید بود...تبسم که کلی کیف کرد وقتی برف رو دید...رفتیم کنار پنجره ی کم عکس گرفتیم و باریدن برف رو نگاه کردیم...حس خوبی بود ناهار رو گرم کردم و خوردیم...سریع دست بکار شدم و گاز رو اول پاک کردم که آبگوشتمو بار بزارم...گاز اگه ی لکه هم روش باشه من نمیتونم روش غذا درست کنم...غذا انگار تمیز نیس انگار کثیفی گاز سرایت کرده به غذام...گازم باید بررررررق بزنه و روش غذا درست کنم...حتی اگه ی نیمرو ساده هم درست کنم بهم م...
ادامه مطلب
تو این چندسال که از ازدواجمون میگذره هیچوقت ولنتاین رو جشن نگرفته بودیم نسبت بهش بیتفاوت بودیم...همیشه برام سوال بود مگه میشه ی روز رو فقط روز عشق نامید و تو همون ی روز عشق رو جمع کرد و هدیه داد؟هرروز روز عشقه...روز دوست داشتنه...خلاصه سرتونو درد نیارم روز ولنتاین مثل سالهای قبل نه تدارکی دیده بودم ن انتظار کادو داشتم...تا اینکه آقای خونه اومد خونه...ی پاکتم دستش بود و باهام اومد آشپزخونه...کادو گرفته بودهم برای من هم تبسم...واسه من ی شال و واسه تبسمم روسری عروسکی...چه ذوقی کردیم دوتایی...آقای خونه هم خوشحال بود چشاش برق میزد...شالم رو خیلی دوست دارم خیلی خوشرنگه...با اینکه گرون گرفته بود و دلم نمیخواست این همه هزینه کنه اما اعتراف میکنم ته دلم قیلی ویلی رفت برای این همه توجه...اینکه حتی وقت...
ادامه مطلب
شنبه ساعت سه ظهر بود که در واحدمون رو زدن...من و تبسم ناهار میخوردیم رفتم درو باز کردم دختر کوچیکه صابخونه بود گفت اگه دوست داری و وقتم داری بجای فردا امروز بریم خرید...ی کم جلو در فکر کردم...خب آشپزخونه رو باید مرتب میکردم و کلی ظرف داشتم برای شستن ولی وسوسه خرید به جونم افتاد و گفتم باشه تا نیم ساعت دیگه آماده پایینم...تندتند غذا خوردیم و آرایش کردم و لباسای تبسم رو تنش کردم و بعدم خودم لباس پوشیدم و رفتم پایین...به آقای خونه هم خبر دادم...راه افتادیم رفتیم از سر خیابون ماشین گرفتیم...چندتا پاساژ سر زدیم و لباسا رو دیدم...قیمتا مناسب بود اما از مدلها اصلا خوشم نیومد آخه این مدلای عجیب و غریب چیه خدایی!!! مانتوها که دیگه وحشتناااااک...از الان انقد استرس برای مانتو دارم خدا میدونه...اون همه ...
ادامه مطلب
پنجشنبه جمعه ها رو دوست دارم پنجشنبه ها که آقای خونه زودتر از سرکار برمیگرده و شبش دیگه با خیال راحت تا دیروقت میشینیم تی وی میبینیم و حرف میزنیم فررداش هم که جمعه س و کلا پیشمونه این آخرهفته هم عالی بوددیروز نزدیکای ظهر بود با آقای خونه تلفنی حرف میزدم یدفعه گفت رااااستی امشب شام خونه عموم دعوتیم یادم رفت بهت بگم...دیگه منم کهه تلفنمون تموم شد بلند شدم کارامو کردم و غروب که شد آقای خونه از سرکار برگشت و لباس پوشیدیم و راه افتادیم سمت خونه عموش...سر راهم ی جعبه شیرینی گرفتیم...شب خوبی بود خیلی خوش گذشت...تا یازده و نیم اونجا بودیم بعد از سرکوچه شون ماشین گرفتیم و تا ی مسیری ما رو رسوند بقیه راه رو قدم زدیم تا خونمون...خونه هامون بهم نزدیکه امروزم که تا یک ظهر خواب بودیم تازه بعدش رفتم سماور ...
ادامه مطلب
وای دارم میمیرم وای گلوووووم وای گوشاااااام وای سرممممم واااای برین اونور به من نچسبین سرما خوردمچه مریضی مزخرفیه والا تموم بدن آدمو درگیر میکنه من الان یه خانم خونه سرما خورده رو به موت فس فس کنانم در خدمتتوندیروزم ی کوچولو علایمشو داشتمااااا ولی امروز صبح بیدار شدم دیدم واااای قشنگ یقه منو گرفته...حالا دریغ از یه مسکن ساده تو خونهدریغ از یه ریال شارژ تو گوشی بی صاحااابم که زنگ بزنم آقای خونه که برام مسکن بگیره فقط صبح داشت میرفت تو خواب و بیداری بهش گفتم برام بگیره اونم که آلزایمریده بار باید زنگ بزنم تا ی چی یادش بمونهاز صبحم تو تلگرام آنلاین نشده بهش بگمتازه دخترای صابخونه هم از شانس گل منگلی من نیستن ازشون بگیرم زن صابخونه هم که اصلا زبون همو حالیمون نمیشهبرام آش نذری آورد(قابل توجه سار...
ادامه مطلب
سلااااام عشقولیا حالتون چطوره؟ منکه از شر سرما خلاص شدم ولی عزیزدل مامان رو گرفت که کلی بهش رسیدم الان دخملی هم خوب شده جونم براتون بگه فردای روزی که پست گذاشتم تو آشپزخونه بودم دیدم سبزی فروش اومده تو کوچه...ما هم سبزی قرمه اصلا نداشتیم جو منو گرفت رفتم ده کیلووووو سبزی قورمه+دو کیلو هم خوردن گرفتم خدا خیر بده دخترای صابخونه رو که اومدن باهام پاک کردن وگرنه مونده بودم چه غلطی بکنم با اون همه سبزی!!! آقای خونه که درو زد اون بنده خداها رفتن پایین...الهی خدا خیرشون بده...منم نشستم بقیه سبزی ها رو پاک کردم همینکه تموم شد و من بلند شدم موبایل آقای خونه زنگ خورد...زنعموش بود گفت بعد شام میایم خونتون...ووووووی دیگه افتادیم رو دور تند و سریع سفره سبزی رو جمع کردیم و آشغالا رو آقای خونه برد بیرون گذ...
ادامه مطلب
سلام دوستای گلم حال و احوالتون چطوره؟؟امیدوارم خوب خوب باشین همتوندلم براتون ی کوچولو شده عزیزای دلم خب بریم سر اتفاقات و جریانات این چندروزی که گذشت اونشبی که براتون پست گذاشتم تا خود صبح نتونستم چشم رو هم بزارم خونه و اتاق تمیز نبودن انگار آرامشمو ازم گرفته بودن...ساعت هفت،هفت و نیم بود خوابیدم....احساس کردم یکی آروم منو تکون میده بیدارم کنه چشامو نیمه باز کردم دیدم مادرشوهره...انقد گیج خواب بودم صداشو نمیشنیدم فقط حرکت لباشو میدیدم کم کم که چشام باز شد شنیدم گفت بابابزرگ ساعت هفت و نیم تموم کرد که با چیــــــــــی؟؟؟گفتن جاری کوچیکه یدفعه هوشیار ...
ادامه مطلب